عکس
مدت زیادیست که مطلب تازه ای ننوشته ام. دلیلش شاید مشغله های گوناگون باشد. گرفتار هزار و یک کار مختلف هستم که هیچ آیندۀ روشنی برای هیچکدامشان متصور نیستم.
دوستان زیادی که به من بسیار لطف و محبت داشته و دارند در مدت این یکسال و سه ماهی که از باز کردن این بلاگ میگذرد از من خواسته اند تا عکسهایی از کارهایم را برایشان آپ کنم.
برای آن دسته از دوستان و خوانندگان نازنین وبلاگم که از من خواستند عکسهایم در لینک صفحات وبلاک قابل مشاهده است.
عکس بالا نیز مربوط به فیلم سینمائی چهره به چهره ساختۀ علی ژکان است.
سرفراز باشید.
چند خط درد دل
یکی از مشکلات عمده ای که جامعۀ امروز ما با آن دست به گریبان است.مشکل زبان دانیست. این موضوع کاملاً فردیست و هیچ ربطی هم به سیاست بازیهای روز و شب ندارد. ما ملت تنبل، با وجود اینکه شاید یکی از معدود کشورهایی باشیم که در مناطق مختلف شهر قدم به قدم آموزشگاههای متعدد زبان برپا شده است، اما به خودمان کوچکترین زحمتی برای یادگیری نمی دهیم. تنها در کلاسها ثبت نام می کنیم بی آنکه هدف واقعاً یادگیری باشد. سه ماه تابستان فرزندانمان را به اجبار در این کلاسها می نشانیم و آنها را زیر دست معلمانی می فرستیم که در کلاسها دائماً فارسی صحبت می کنند و با آموزش غلط نفرت از زبان آموزی را جایگزین عشق می کند. در خانه شخصی که زبان می آموزد اگر خیلی علاقمند باشد، باید با در و دیوار و یا مقابل آینه انگلیسی صحبت کند. چرا که تنها اوست که شروع به تاتی تاتی کرده است. بنابراین اغلب چیزی عایدشان نمی شود.
یکی از اقوام نزدیکم سالها قبل در آموزشگاهی اسم و رسم دار ثبت نام کرد. هر ترم مبلغ زیادی پول بی زبان را توی این آموزشگاه می ریخت بی آنکه جمله ای از او بشنویم. حتی بعد از یکسال هم نتوانست جمله ای بگوید. هر چه ازش می پرسیدی میگفت هنوز نخوانده ایم!!!
مادامی که در چهار دیواری این مملکت زندگی می کنیم دانستن زبان چندانبه کارمان نمی آید چون روابط بین الملل و توریستی نداریم که احساس نیاز کنیم. اما همینکه دو متر پا را از مرز آنطرف تر نهادی تازه مشکلاتت آغاز می شود. پی می بری ناشنوایی بیش نیستی. نه می توانی حرف کسی را بفهمی و نه کسی حرف تو را می فهمد. به هزار و یک مدل و با اداهای خنده دار و عجیب و غریب باید منظورت را به دیگران بفهمانی. تازه اگر بفهمند. با گروهی از دوستان به یکی از این کشورهای گوگوری مگوری حوزۀ خلیج فارس رفته بودیم. بماند که چینیها و هندیها و افغانیها جوری انگلیسی حرف می زدند که انگار زبان مادریست. اما از رفتارهای دوستان همراهم که کمترین مدرک تحصیلیشان فوق لیسانس بود و سرشار از ادعا در حیرت مانده بودم. رفتارهایی می کردند که اگر میشد ازشان فیلم گرفت بی شک یک کمدی تاپ ازش در می آمد. مثلاً یکی از این رفقا وقتی می خواست از فروشگاهی لباسی خریداری کند، رو به فروشنده با حرکات سریع دست می گفت:دیس.... می؟؟؟ یعنی از این لباس سایز من هم را دارید. وقتی این حرکات را می دیدم دلم می خواست وسط فروشگاه بنشینم روی زمین و از ته دل بخندم. بنده خدا تو مملکت خودش بین دوستان و آشنایانش آدمی بود و حالا در یک کشور خارجی...
بچه که بودم از یکی از آشنایان خاطره ای شنیدم. ترانزیت داشت و به کشورهای اروپایی سفر می کرد. صبح زود به یکی از این کشورها رسیده بود و وارد رستورانی شده بود و نمی دانست چطور به پیشخدمت بگوید که برایش نیمرو مهیا کند. دست آخر مجبور شده بود از بازیگری بهره ببرد. بازی تخم گذاشتن مرغ را انجامد داده بود و البته با سر و صدای زیاد که به طرف حالی کند این حیوان مرغ است نه شتر مرغ یا جانور دیگر. تا سالها به این داستان می خندیدم. داستانی که اگر عمیق بهش فکر کنیم بیش از آنکه خنده دار باشد گریه دار است.
چندی پیش، در میدان تجریش در یک فست فود با دوستم نشسته بودیم که دو سه خارجی متشکل از یک آقا و دو خانم وارد شدند. ظاهر فست فودی شبیه به کافه تریا بود و بندگان خدا به هوای کافی (قهوه) به آنجا آمده بودند. خارجیه داشت به صاحب فست فود می گفت که سه فنجان قهوه برایشان آماده کند. صاحب فست فود که پسری جوان بود با موهای برق گرفته، همینطور زل زد به دهان مرد. من هم مثل همۀ ایرانیها که در اینطور موارد خود را می زنند به آن راه و فقط به تماشا می نشینند خودم را با ساندویچم سرگرم کردم. زیر چشمی هم ماجرا را تحت کنترل داشتم. خارجیه سعی داشت به پسرک برق گرفته حالی کند قهوه می خواهد پسرک فقط زل زل نگاهش می کرد. البته ناگفته نماد که فهمید طرف دنبال کافی(قهوه) است. که باز جای شکرش باقی بود. اما در نهایت حیرت دیدم که پسرک گفتL نو. کافی نو.) و بعد به طرز احمقانه ای به تابلوی بالای سرش اشاره کرد که یعنی فقط اینها را داریم. وقتی به تابلو نگاه کردم کم مانده بود از خنده بیهوش شوم. روی تابلو لیست غداها به فارسی نوشته شده بود.
ماجرا بیش از آنچه تصورش را می کردم دراماتیک بود. به پسرک برق گرفته نگاه کردم. او هم شرمگین و ملتمس نگاهم کرد. همین موقع خارجیه برگشت سمت من. مثل پلیسی که مجرمی را گیر انداخته باشد. منم که اصولاً تو چنین شرایطی اعتماد به نفسم را به طور کل از دست می دهم زل زدم به خارجیه. دقیقاً همانطور که چند لحظه قبل پسرک به او زل زده بود. حسابی نا امید شده بود. داشتند آمادۀ رفتن می شدند که به خودم گفت ببین بچه جان قرار نیست فیل هوا کنی. چرا لال مونی گرفتی. دوستم که روبرویم نشسته بود غضبناک داشت منو نگاه می کرد و تو عمق نگاهش دیدم که داره می گه: چرا لال شدی؟ بنال دِ.
خلاصه به خارجیه آدرس کافی شاپی که تازه چند روز بود باز شده بود دادم. خوشحال شد و نقشه ای که در دست داشت نشانم داد و انگشتش را روی سعد آباد گذاشت. بهش گفتم که چطور می تواند برود آنجا. کلی تشکر کرد و رفت. به پسرک برق گرفته گفتم: چی فکری کردی به تابلو اشاره کردی؟ زبان طرف را نمی فهمی بعد انتظار داری بتواند فارسی یا عربی بخواند؟ پسرک سرخ شد و برای اینکه کم نیاورده باشد گفت:هول شده بود.
وقتی از فست فود بیرون آمدیم بر حسب احساس مسؤولیت رفتم سری به کافی شاپ زدم تا ببینم خارجیها آنجا را پیدا کرده اند یا نه. که دیدم دارند شاد و سرخوش از نوشیدن کافی از مغازه بیرون می آیند. جای تأسف دارد که در یکی از مهمترین میادین تهران اگر یک توریست گم شود کسی نیست که بتواند کمکش کند. بعد فکر می کنید همین توریستهای هراز گاهی، وقتی از ایران بروند چطور دربارۀ مردمش قضاوت می کنند؟ مگر نه این است که در دنیای امروز اگر کسی زبان انگلیسی(دست کم) و کامپیوتر بلد نباشد بی سواد است؟ کافی است در ساعاتی از روز مقابل یکی از این آموزشگاههای زبان بایستی و ببینی خیل عظیم زبان آموزان را که از آن بیرون می آیند.
بعد کافی است بروی و دو جمله با چند نفرشان گفتگو کنی. همه چیز دستگیرت می شود. آنوقت در فیس بوک سؤال مطرح می کنند که هویت ایرانی برایتان مهم است یا اسلامی و وقتی جواب می دهی هیچکدام! دویست نفر پیدا می شوند که به قول دوست عزیزی به خونخواهی داریوش و کورش و غیره برمی خیزند. کمی از ادعا و خود بزرگ بینی کم کنیم و به آنچه ممکن است مورد نیازمان باشد بپردازیم.
زبان آموختن، یوگا و خودشناسی و مدیتیشن نیست که دوره ای مُد شود و بعد هم از مُد بیافتد. همیشه به درد آدم می خورد. حتی اگر در همین چهار دیواری زندگی کند. دست کم می توانیم فیلمهایی را که دوستشان می داریم به زبان اصلی ببینیم و لذتش را ببریم.
*** همیشه عده ای پیدا می شوند که اصل ماجرا را رها کرده و به فرع می پردازند. پس هیچ جای شک نیست که من را به نارسی سیزم متهم کنند. مهم نیست. اگر این مطلب گره از کار کسی بگشاید.
یک داستان
مقابل آینه ایستاده بود و زل زده بود به چشمهایش. گویا قصد داشت با کوچکترین حرکتی مچ خودش را باز کند. دلش نمی خواست نام این حس جدید که از درونش زبانه می کشید و خود را به او تحمیل می کرد و مدتی بود تعادلش را به هم ریخته بود عشق بگذارد. همیشه فکر می کرد باید جور دیگری عاشق شود. یک جور عجیب و غریب. یک جوری که تکراری نباشد. یک جوری که وقتی برای کسی تعریفش می کند حس کند عاشقانه ترین رمان دنیا را خوانده است. اما به نظرش نمی آمد که این احساس ربط چندانی به آن احساس که در پی اش بود داشته باشد. مطمئن بود که این احساس روزی تمام می شود. چه بی وصال چه با وصال.
چرخی زد و موهایش روی یک طرف شانه اش ریخت. جلوی کامپیوتر ایستاد حرکتی نرم به موس داد. تصویری از دل سیاهی بیرون آمد. دست در موهایش فرو برد. هر بار که می خواست روی موضوعی خاص تمرکز کند همین کار را می کرد. موها را دور انگشت سبابه تاب داد و به عکس خیره شد. موها را تاب داد و باز به عکس خیره شد. آنی هزار تا فکر از ذهنش عبور کرد. یعنی راستی راستی عاشق آن عکس شده بود؟؟؟ به همین سادگی؟؟؟
تنها با یک نگاه. یا حتی بی یک نگاه دقیق؟؟؟ شاید چیزهای دیگری هم بود غیر از آن تصویر. چیزهایی مثل ظاهر و اخلاقیات و رفتارهای خاص. فکر کرد چه ویژگی خاصی در انتخابش دخیل بوده است. ظاهر خاص؟؟ که مردود اعلام شد. رفتار خاص؟؟ که باز هم مردود اعلام شد. چون او را به ندرت می شناخت. اخلاقیات؟؟ احمق بود اگر می پنداشت که از روی یک عکس به اخلاقیات او پی برده است.
زندگی اش و خودش یا خودش و زندگی اش هر دو شبیه به فرمول داستان و فیلمنامه شده بودند. وضعیت متعادل اولیه + اتفاقی که منجر به خروج از وضعیت متعادل میگردد + وضعیت متعادل ثانویه.
هیچ طاقت نداشت که وضعیتش زیاد در حالت نامتعادل پایدار بماند. هربار، به هر دلیلی که این اتفاق می افتاد با لجاجت و سر سختی باز خودش را به موقعیت متعادل اولیه یا ثانویه می رساند. حالا هم وقتش بود تا خودش را به وضعیت متعادل ثانویه اش برگرداند. به زندگیِ با خودش. تک و تنها و در خلوتِ خودش. دلش نمی خواست بیش از این زندگی و خلوتش را با کسی، فکری، خیالی یا رویایی شریک شود. چه دلیلی میتوانست در جهت این اقدامِ آنی و البته کمی عجیب بتراشد. آنی برای دیگری، نه برای خودش. برای خودش که تازگی نداشت.
خیره به عکس، دست در موها، روی صندلی اش نشست و شروع کرد به پیچ و تاب خوردن. مدت نسبتاً طولانی ای اندیشید. مردی که درعکسِ روی صفحۀ مونیتور بود نگاهش می کرد. کمی خشن بود اما می دانست که در پس آن چهرۀ خشن، مهربانی خاصی وجود دارد که هر کس هر لحظه اراده می کرد می توانست ببیند.
دقیقتر به عکس خیره شد. پی چیزی می گشت. چیزی ناجور که بتواند آن را در ذهنش مستمسک قرار دهد. اگر نبود هم می ساخت. برای تبرئۀ خودش پیش ذهنش. چشمانش را تنگتر کرد. برق گردنبند طلا از توی عکس هم چشمش را زند. چرا تا به حال آن را ندیده بود؟ در طول این یکماه. چرا در این مدت آن گردنبند را آنجا ندیده بود که مثل یک وصلۀ ناجور از زیر پیراهن مرد خودنمائی می کرد. یا دیده بود و از کنارش گذشته بود؟ یا به نظرش قشنگ آمده بود؟ به نظرش بعید می آمد که از یک چنین چیزی خوشش آمده باشد. حتم داشت که تا آن لحظه آن گردنبند کارتیه را بر گردن صاحب عکس ندیده.
موهایش را رها کرد. موس را به دست گرفت و به سرعت عکس پس زمینه مونیتور را عوض کرد. یک عکس از خودش که رو به دوربین می خندید.
***به این میگن یک داستان که لحظه ای احساسش کرده ای و نوشته ای. بنا نیست بی عیب و نقص و درخشان باشد. اگر هم داستان نیست تنها یک حس است. حسی که باید روی کاغذ می آمد. پس چی شد؟؟
بی همگان بسر شود... بی تو بسر نمی شود...
مدتهاست صدای دور شدن تدریجی قدمهایت را می شنوم و این اواخر، اگر به من ایراد نگیری و من را به آگران دیسمان یا بزرگنمائی مسائل متهم نکنی، باید بگویم می بینمت که به دو از من دور می شوی. می روی و بیش از پیش از من فاصله می گیری بی آنکه دمی برگردی و به پشت سرت، به همانجایی که من ایستاده ام، نگاه کنی، به درمانده گی ام نگاه کنی و لَختی بیاندیشی که بی حضورت چه بر سر من خواهد آمد! می روی و به سرعت برق دور می شوی. گویی از جایی که جای تو نیست فرار می کنی. کاش می دانستی که بی تو چه بر سر من خواهد آمد. کاش می فهمیدی که بی تو من وا می مانم در روزمرۀ سادۀ خویش. در تمام سالهای عمرم، داشتنت بمثابه داشتن کالایی ارزشمند بود که همیشه بود، اما بودنش هیچگاه حس نمی شد و حتی لحظه ای هم نمی اندیشیدم که اگر روزی نباشد چه بر سرم خواهد آمد! تو بودی! نه همیشه و نه در صد در صد مواقع. کماکان بودی و همان کماکان بودنت می ارزید به نبودنت. دست کم بودی و حضور داشتی. اما حالا، شاید باور نکنی، از آن هنگام که رفتی هر شب خوابت را میبینم. هر شب با ترس و وحشت سر بر بالین می گذارم و تو را همانطور که پیش از این بودی تجسم میکنم و با اضطراب شب را به صبح می رسانم. از آن هنگام که رفتی، هر صبح که چشم باز می کنم، با نگرانی به اطرافم گوش می سپارم تا در غیابت باز ماجرایی تازه بشنوم. ماجرایی به مراتب ناگوار تر از دیروز. ماجرایی غم انگیز و به غایت حیرت آور که ذهن من را تا سر حد ناتوانی از تحلیل وقایع پیش می برد. من بی تو ناتوانم! من بی تو نمی دانم چطور از خود محافظت کنم و چطور به زندگی ادامه دهم! آیا سزاوار است که خود را در اتاقم و در خانه ام که به گمانم امنترین جاهاست محبوس کنم؟ محبوس کنم تا روزی نه چندان دور، که شبیه به دخترکان سیب شوم. دخترکانی که پدر از ترس مخاطرات بیرون از خانه، خانه را به سلول زندان بدل ساخت تا دخترکانش در امنیت، زندگی و رشد کنند. آنزمان گناه را به گردن پدر انداختیم و مهر تأیید حماقت و نادانی بر پیشانی اش نشاندیم، غافل از اینکه پدر گناهی نداشت. از عشق به دخترانش و عجز در برابر ناملایمات آن بیرون؛ خانه را زندان کرد برای دو دختر بینوا. می دانی؛ خوب که فکر می کنم میبینم کار پدر خیلی هم نادرست نبود. باورش این بود که آن بیرون، نا امنترین جاهاست. همانطور که من از یکسال و چند ماه به این طرف مدام چنین می اندیشم. بی تو بودن و بی تو زندگی کردن دشوار است. شاید دشوارترین کار دنیا. برای من که زن هستم بسیار دشوارتر است که در نبودت زندگی کنم و یا به نبودت عادت کنم. می ترسم که از پس اش برنیایم چرا که در توانم نیست! در توانم نیست که هر لحظه، بیش از نیمی از فکر و ذهن و انرژی ام را بگذارم برای اندیشیدن به تو، در حالی که می دانم کاری از دستم ساخته نیست! می دانم هیچ کاری از دستان من ساخته نیست و این از همه چیز بدتر است. حس می کنم بی تو خسته ترین و بی عمل ترین آدم روی زمینم. دلواپسی بی تو ماندن و بی تو سر کردن از تمام دلواپسی های بشریت بدتر است. ببین، این است نتایج تمام تلاشهایی که برای به دست آوردنت کردیم::: هر روز هم جنسان من را می دزدند، آنها را به وحشیانه ترین شکل ممکن مورد هتک حرمت قرار می دهند، به کَرّات مورد ضرب و شتم قرار می دهند، گهگاه آنها را می کشند و در نهایت می گویند: بد پوشش بود! بَ د پو شِ ش! مطمئن نیستم، مطمئن نیستم که اگر حتی با پیچه هم از خانه بیرون رویم ایمن باشیم. چرا که زن بودن در این آب و خاک بهایی بیش از اینها دارد. زیرا با تمام تلاشی که برای احقاق حقوقمان کردیم، با تمام کتکها و توهینها و تحقیراتی که متحمل شدیم، باز چیزی بیش از یک بردۀ جنسی نیستیم! شاید باور نکنی اما، آرامش همه مان به تو بسته است. بی تو ما از هیچ هم کمتریم. بی توئی که برای داشتنت، نزدیک به دو هزار و هشتصد و هشتاد و هفت روز جنگیدیم. جانها دادیم. خونها ریختیم و خونبها پرداختیم تا اینگونه، همینگونه که تا پیش از این بود تو را داشته باشیم. تو را داشته باشیم تا هر کس و ناکسی از راه رسید گمان نبرد می تواند به ناموس ما دست درازی کند. جنگیدیم تا بیگانه و تنها بیگانه، به ناموسان دست درازی نکند!!! برای تو جنگیدیم. برای تو که پنج حرف بیشتر نیستی و اگر نباشی از ما نیز چیزی نخواهد ماند؛ ای امنیت! دلم سخت برایت تنگ است. بی تو چگونه سر کنم؟
ادبیات پارسی با عقل و منطق و علم جور در نمی آید؟؟؟
آقای ایکس: شاهنامه و نظامی گنجوی! یه چیزی که با عقل و منطق و علم جور در نیاید!!!
آقای ایگرگ: شاهنامه پر از افسانه س!!!
نتیجه گیری مستتر در جملات آقایان ایکس و ایگرگ::: ادبیات پارسی پر است از بی منطقی و بی عقلی و همچنین تماماً در منافات با علم.
باور کنید این دو تا جمله را از خودم ننوشتم. دیالوگهای درخشانِ رد و بدل شده، آنهم به شکل کاملاً پینگ پنگی، مابین دو شخصیت پروتاگونیست!!! یک سریال تلویزیونی است. باید اعتراف کنم که اولِ اولش از سریال مذکور خوشم آمد و چندین روز هم پیگیر ماجراهایش شدم. اما وقتی این دو تا جمله رو از دهان کاراکترهای گارآگاه سریال شنیدم، آنی پی بردم که بحث نابودی فرهنگ و اینطور چیزهاست. در ابتدای امر فردوسی بچه بازی بیش نبود!!!! حالا شاهنامه اش تبدیل شده به چیزی (دقیقاً چیزی و نه کتابی) که با عقل و منطق و علم جور در نمی آید. این بود نتیجه گیری دو کارآگاه به ظاهر عاقل در رد گیری یک دزد فراری. چون طرف (فراریه) تو تلفن به یه نفر دیگه گفته بود؛ شاهنامه و نظامی گنجوی؛ بنابراین این دو پلیس باهوش به این نتایج مبتذل رسیدند.
روزی دوستی فیلمساز که در شاهنامه خوانی ید طولائی داشت، برادرانه و با وسواس زیاد به من توصیه کرد که شاهنامه را بسیار با دقت بخوانم. اعتقاد داشت (بسیار اعتقاد درستی بود) که درسهای بسیار خوبی مِن باب کارگردانی فیلم و تدوین از آن خواهم آموخت. نمونه اش جامپ کاتهای خوبیست که در قصه های شاهنامه وجود دارد. کسی چه می داند شاید واقعاً فنی بنام تدوین از همین شاهنامۀ ما استخراج شده باشد. چندان مسئلۀ عجیبی نیست. البته قصدم نادیده گرفتن، زیر سؤال بردن یا خدشه دار نمودنِ (به روش دو کارآگاه مذکور) جایگاه و زحمات افرادی چون؛ جرج ملیس، پورتر، گریفیث و آیزنشتاین در پدید آوردن فن تدوین د سینما و فیلمسازی نیست. اما می شود به این موضوع نیز فکر کرد که نخست ادبیات پدید آمد، بعد تئاتر و سینما. نگاهی به ترتیب پدید آمدن هفت هنر (1. نقاشی 2. مجسمه سازی 3. معماری 4. ادبیات 5. موسیقی 6. تئاتر 7. سینما) چندان جای شک باقی نمی گذارد که دستمایه قرار دادن ادبیات؛ به خلق هنر هفتم؛ (سینما) و سپس مقوله ای به نام تدوین که مورد بحث است؛ به طرز زیرکانه ای منجر شده است. گرچه هیچ چیز در این جهان نیست که قطعیت داشته باشد و می شود این نظریه را رد کرد. اما نمی شود جایگاه ادبیات پارسی را به هر طریقی نادیده انگاشت. و اساساً اگر کسی چنین عملی را انجام دهد، بدم نمی آید استخوانهایش را نرم کنم.
نتیجه گیری اخلاقی به سبک ابراهیم نبوی::: تماشای تلویزیون در منزل ما بیش از پیش تحریم اعلام می شود. چون علی الاصول نتیجه ای جز ضربه زدن به فرهنگ و ادبیات پارسی در بر ندارد.
***رقص نیز یکی از هنرهاست. طبقه بندیهای گوناگونی برای هفت هنر وجود دارد. برخی ادبیات را جزو آن نمی دانند و برخی رقص را. شما بگوئید حرکات موزون.
کنترل جمعیت در شش جلسه
ماجرا از این قرار است که سه روز تمام، مثل؛ خرِ توی گل مانده؛ نشستم، انواع و اقسام راههای پیشگیری از حامله شدن خواسته یا نا خواسته را خواندم و حالا بعد از سه روز افکندن کله وسط کتاب و به رسم عادت دیرین و دور(تقریباً از 3 سالگی)، پیچاندن موها دور انگشت سبابه و تفکرات فراوان مِن باب چگونگی کنترل جمعیت؛ (انگار من یک نفر با شش جلسه سر کلاس رفتن و خواندن درس و گرفتن نمرۀ ماکزیمم 15 می توانم جمعیتِ رو به انفجار را کنترل کنم) اگر بزند در جائی زنی، پیرزنی، دختر جوانی یا کسانی از این قبیل بپرسند که چه کار کنند تا حامله نشوند، ممکن است راهی را بهشان پیشنهاد کنم که بعد از سه ماه؛ پنج قلو بزایند. دمِ بشر گرم که بعد از عمری تحقیق و تفحص مِن باب چگونگی بچه دار شدن و دستاوردهای فراوان در این زمینه، حالا نشسته و دربارۀ چگونگی بچه دار نشدن و کنترل جمعیت و حفظ منابع طبیعی و غیر طبیعی برای نوع بشری که در آینده می آید(همان آیندگان)، تحقیقات گسترده تری انجام داده است که، نتیجۀ این تحقیقات شبانه روزی به کشف راههای متعدد (همه هم از دم شبیه هم) منجر شده است. مثلاً شکی درش نیست که قرصهای ال دی و اچ دی و کار گذاری آی یو دی و غیره و ذالک، همه کارکردی مشابه دارند و همانا جلوگیری از بچه پس انداختن است، اما نکتۀ اعصاب خرد کن اینجاست که تمام این راهها آنقدر شبیه هم هستند که هیچ نمی فهمی کدام به کدام است و یا ممکن است به کدامیک حساسیت داشته باشی و یا کدام راه رویت بهتر جواب دهد. تا یادم نرفته برای رفع سوء تفاهم از ذهن ایرانی بگویم، که بنده نه به خواست و ارادۀ خودم که به جبر امتحان و نمره و غیره داشتم درسی شیرین!!!! به نام تنظیم خانواده می خواندم که اگر خدا کمک کند، تنها تا فردا تمام آنچه در این سه روز، فرا گرفته ام در خاطرم خواهد ماند. و ضمناً لازم به ذکر است که؛ چیزی نمانده که روی جزوات، کتاب و البته کیبوردِ لپ تاپ بالا بیاورم. اصلاً به چه درد من می خورد بدانم چه کسی، چه وقت نباید با شوهرش یا دوست پسرش، رابطه برقرار کند تا دست گل به آب ندهد و یا اگر هم بناست برقرار کند چطور برقرار کند که آن وسط مسطا یک موجود بخت برگشته را روانۀ این دنیای بی خود و بی جهت نکند. از جهاتی نیز در این سه روز پی بردم که خیلی بد است دختری به سن و سال من، از اینطور مسائل اندازۀ گاو هم سر درنیاورد. چون وقتی بر حسب اتفاق پای حرف زنان سن و سال دار می نشینیم هیچ از حرفهایی که می زنند سر در نمی آورم و گاهی فکر می کنم دارند به زبان کشوری در جوار لیختن اشتاین حرف می زنند و بعد از هر ده تا جمله که بین خودشان رد و بدل می کنند، رو به من کرده و می گویند، چیز جان(یعنی من)، تحصیلکرده است و باید این مسائل را خوب بداند. و چیز جان (یعنی من) مثل بز زل می زند به چشمهای تک تکشان و اگر خیلی بد نباشد دلش می خواهد بدود به طرف دستشویی و خودش را از شر حالت تهوع خلاص کند. خلاصه که خیلی ناجور است (چیز جان)، که همه ادعا می کنند جزو قشر تحصیلکردۀ جامعه است، تِلپی، همان سال اول ازدواج یک بچه بیندازد وسط جامعه. از راههای پیشگیری از بارداری ناخواسته که بگذریم، چند مطلب قابل تأمل و تعمق در کتاب وجود داشت که ذهن همیشه درگیر من را که هر لحظه دنبال یک موضوع جدید برای درگیر شدن است به خود مشغول کرد. اگر چه که موضوع به اندازۀ کافی درگیر کننده بود و ممکن بود هر ذهنی را، اعم از اذهان بی خیال و بی عار را فوراً به خود درگیر کند. اگر آدم بی خیالی هستید و احیاناً ذهنتان درگیر نشد چیز جان را به بزرگی خودتان ببخشید. در سالهای نخست دهۀ 60، بر اساس تبلیغات رهبران و غیره و ذالک (این دو کلمه را حدوداً هفت الی هشت بار بکار بردم. مثل کسی که کلمه ای تازه یاد می گیرد و به جا و بی جا به کار می برد)، میزان زاد و ولد به شدت افزایش یافت. یعنی احتمالا و بر اساس آمارِ موجود در متن کتاب، یک میلیون و چهارصد هزار کودک در سال 1360 متولد شدند و متعاقباً همین تعداد در سال 62 و 63 و احتمالاً 64 و 65 هم تولید شده است. و این میزان تولید مثل، در جوامع توسعه یافته درحالی اتفاق می افتد (اگر اتفاق بیافد) که دولت مؤظف به برنامه ریزی برای بیست سال آیندۀ این نسل، چه در زمینه آموزشی و چه در زمینه شغلی و معیشتی و ازدواج و غیره و ذالک است که خب به نظر می رسد هیچیک از این اتفاقات در مملکت ما نیافتاده است. از همین رو آمده اند و برنامه ای دیگر ترتیب داده اند که مردم دیگر بی رویه بچه نریزند بیرون و همانا آن برنامه احداث خانه های بهداشت و دادن انواع و اقسام آموزش در زمینه های پیشگیری از بارداری ناخواسته به ایها الناس است. من فکر می کنم حالا هم چندان تفاوتی با سی سال قبل نکرده است و مانده ام حیران که مردم با چه دل و جرأتی اینهمه بچه می ریزند روی زمین خدا. صِرفِ بچه دار شدن و گوگوری مگوری گفتن دیگران و خوشحالی پدر و مادر مِن باب سلامتی جسمی و جنسی خودشان و همچنان بستن دهان اطرافیانِ حرف مفت زن و ادای آدمهای خوشبخت را با داشتن یک بچۀ کم هوش و لاغر مردنی و در بیشتر مواقع یک تماشاچی برای جنگ و ستیز مفصل ننه بابای سالم!!! که نشد دلیل برای بچه درست کردن. شخصاً مشکلی با زاد و ولد و تولید مثل ندارم، اما به درکِ شرایط بسیار معتقد هستم. در روزگاری که زندگی و آیندۀ ننه و بابای بچۀ دنیا نیامده، به باد هوا بند است، چه کاریست که پای یک موجود بی گناه بخت برگشته را به دنیا باز کنیم. با چنین شرایطی، چرا باید برای سالهای میانسالی برای خودمان انواع و اقسام فحش و بد و بیراه را بخریم؟ *نتیجه گیری علمی اخلاقی::: از این درس تنها آموختم که می شود بچه دار نشد. اما به دلیل آلترناتیو فراوان یادم نماند که کدام راه بهتر است. *تغییر موضع به سرعت برق ::: لازم است سعی کنم بر حالت تهوع ام غلبه کنم و درس را جوری بخوانم که فقط تا بعد از امتحان یادم نماند، تا بلکه بتوانم به بشریت خدمت کنم و جلوی بوجود آمدن فرزندان خواسته و ناخواسته را تا جائی که در توان دارم، دست کم در میان دوستان و آشنایان بگیرم.
*ضمیمۀ دو مطلب قبل::: پیامها و کامنتهایی که از برخی دوستان دریافت کردم حاکی از این بود که تصور کرده اند مطلب از روی عصبانیت نوشته شده. لازم است بگویم، خودتان را برای نوشتن کامنتهای تسلی بخش اذیت نکنید. من حالم خوب است و هیچ جای نگرانی نیست. آن مطلب را برای خالی نبودن عریضه نوشتم.
دستهای آلوده
گاهی حس می کنم جوری دل آدمی را شکسته ام که وقتی یادش می افتم، گوشم از صدایش کر می شود. گاهی خیال می کنم که در قبال آدمی که نمی دانم کیست، گناهکارترین آدم دنیا هستم. مانند گناهکاری بالفطره که احتمالاً از رحم مادر گناهکار زاده شده است. گاهی حس می کنم در قبال همۀ آدمهای زندگی ام مسؤول بوده ام و در قبال همه شان هم قصور کرده ام.
***
اما بیشتر از گاهی؛ خودم را در قبال (تعدادی) از آدمهای زندگی ام گناهکار می دانم! گناهی که می دانم چیست و یا گاهی نمی دانم چیست. خوب است بدانی گناه ات چیست. چون اگر بدانی و اگر اوضاع هنوز خیلی بد نشده باشد، می توانی بروی و از تک تک آدمهائی که فکر می کنی در حقشان جفا کرده ای، دلجوئی کنی و دلشان را به دست بیاوری و زخمهائی را که بر قلب و روحشان نهاده ای، تا جائی که می توانی ترمیم کنی. اما گاهی نمی شود. گاهی هر کار کنی؛ نه زخمها ترمیم می شوند، نه دلی به دست می آید و نه هیچ اتفاق خوب دیگری می افتد.
***
یکی از همین گاهی هاست که خودم را در برابر پسر بچه ای؛ که در کودکی ام می شناختم گناهکار می دانم. پسر بچۀ پنج ساله ای که مادرش، دوست مادرم بود و هر بار به خانه مان می آمد و هر بار که پسرک شیطنت می کرد او را به من می سپردند تا آرامش کنم. به من که تنها چند سال از او بزرگتر بودم و نمی دانستم چطورباید آن کودک شیطان و سرکش را آرام کنم! پسرک به هیچ صراطی مستقیم نبود. هیچ چیز آرامش نمی کرد. و اگر هم دست بر قضا آرام می شد و گوشه ای می نشست، با نگاهش جوری آدم را می پایید که فکر می کردی همین الان است که، بی دلیل، مثل شیر درنده به سمتت حمله ور شود. طرز نگاه کردنش را دوست نداشتم. آدم را می ترساند. چشمان سیاه و قشنگش، نگاه خوبی نداشت. بیشتر وقتها، مادرش آنقدر در خانه مان می ماند تا پسرک گرسنه می شد و مجبور بودم تا برایش عصرانه آماده کنم. آن هم درست زمانی که وقتِ دوچرخه سواری ام بود. اگر از زمانم می گذشت دیگر صاحب دوچرخه نبودم. برادرم صاحبش می شد. من فقط تا روشنائی هوا حق داشتم دوچرخه سواری کنم. بیشتر از آن اگر در کوچه می ماندم حتماً توبیخ می شدم. تو بهار خواب، سَر سَری، زیلویی پهن می کردم و بساط عصرانه را رویش می چیدم، بعد تا پسرک بیاید و بنشیند، حرصم را با کشیدن تکه های نان عصرانه اش بر روی نرده های بهار خواب، که محل رفت و آمد هر روزۀ گربه های ولگرد محله مان بود خالی می کردم. همان موقع هم می دانستم کار اشتباهی انجام می دهم. چون این کار را به دور از نگاههای خاص پسرک انجام می دادم و حسم بهم می گفت کاری را که به دور از نگاه دیگران انجام بدهی کاریست نادرست. حالا بعد از گذشت سالها حسم بهم می گوید، این کار را از روی بدجنسی نمی کردم! لابد به خیال خودم با او شوخی می کردم. شوخی ای که تنها خودم از آن آگاه بودم. اما منطقم بهم می گوید که آن کار را از روی بدجنسی کودکانه ام انجام می دادم.
***
گاهی، (از همان گاهی ها) خودم را در قبال دختر بچه ای که همسن و سالم بود مقصر می دانم. دختر بچه ای که عاشقانه من را دوست می داشت و من هم اگر دوستش می داشتم، که داشتم؛ در عالم بچه گی گاهی آزارش می دادم. اما حتماً در همان عالم بچه گی هم می دانستم که خیلی دوستش دارم. زیرا وقتی نبود حسابی دلتنگش می شدم. این را وقتی فهمیدم که مادرم قدغن کرد او به خانمان بیاید. با هم دعوا می کردیم و امان بزرگترها را بریده بودیم. بچه بودیم و اینطور دعواها برایمان بسیار عادی بود و لازم نبود بخاطر یک دعوای ساده مثل بزرگترها یک هفته با هم قهر بمانیم و به پایان دادن به هر گونه رابطه ای بیاندیشیم و یا مثل بعضی زن و شوهرها به طلاق و جدایی اینطور مسائل فکر کنیم. خیلی که با هم قهر می ماندیم نیم ساعت بود. معمولاً ما را از یکدیگر جدا می کردند و هر کدام را در اتاقی سوا می گذاشتند تا تنبیه شویم. بیست دقیقه که از تبعیدمان می گذشت، به بهانه های ساده ای مثل آب خوردن یا دستشوئی رفتن باز در کنار هم بودیم و بی سر و صدا به ادامۀ بازیمان می پرداختیم. و لابد حین بازی به این موضوع که؛ این بزرگتر ها چقدر کم حوصله و جدائی طلبند هم فکر می کردیم. وقتی آمدنش قدغن شد، یکماه تمام با خیال او بازی کردم و به امید روزی آمدنش اسباب بازیهایم را نو و ترو تمیز نگه داشتم. یک روز در تنهائی ام، نشستم و تمام اسباب بازیها، کتابها، لباسها، هر چه! هر چه که داشتم را با روزنامه کادو پیچ کردم و به انتظار آمدن او نشستم تا بیاید و با هم تولد بازی کنیم. یک هفته پیاپی انتظار کشیدم. بعد شد دو هفته. بعد شد سه هفته! اما نیامد. نیامد و من در تنهایی غمناکی برای خودم تولد گرفتم و کادوهایم را باز کردم. یکسال به شوق آمدن تابستان منتظر مانده بودیم، به این امید که سه ماه تابستان را با هم خواهیم گذراند و این تنبیه انصاف نبود. آنروز سوت و کور تولد خیالی ام فکر کردم خدا دارد مجازاتم می کند. مجازات بابت دعواهایی که با دخترک دوست داشتنی کردم. اما آیا تنها من مقصر بودم؟ حسم می گوید آره. تنها تو مقصر بودی. چون بزرگتر بودی. اما منطقم می گوید هر دو مقصر بودید. چون هر دو بچه بودید و شیطان. راست می گوید. حتماً هر دو یکدیگر را اذیت می کردیم. اما من مقصرتر به چشم می آمدم! چون بزرگتر بودم و یا شاید چون دخترک یتیم بود. پدر نداشت و مادرش هم گذاشته بود و رفته بود. دخترک را مادر بزرگ و پدر بزرگش بزرگ کردند. قول دادیم که دیگر دعوا نکنیم. تا اینکه بالاخره پس از یکماه آمد. هر دو بر سر قولمان ماندیم. حالا که خوب فکر می کنم می بینم من می بایست با او مهربانتر می بودم. بچه بودم و قدرت فهم و تجزیه وتحلیل خیلی مسائل را نداشتم. یکی از مسائل غم بی پدری بود که تا سالها، تا زمانی که بزرگ شدم نفهمیدم و درک نکردم. بزرگتر که شدم، آن دختر بچه شد یگانه دوست و همدم من. طفلک به قدری من را دوست داشت که؛ یا تمام بدیهای کودکانۀ من را از یاد برد، یا از اول هم به نظرش بدی نمی آمد. اما من، از آن پس، تا توانستم به او محبت کردم تا جبران بی مهریهای کودکی ام شود. به قدری وابسته اش شده بودم که اگر کسی کوچکترین آزاری به او می رساند بالاخواه اش در می آمدم و حساب طرف را یکسره می کردم. تا زمان ازدواج دخترک (که دیگر دخترک نبود! خانمی کامل بود! دختری عاقل و همچنان مهربان!) یگانه رفیق هم بودیم.
***
اما...! آن پسر بچه...! او را هرگز ندیدم.
***
و تمام مشکلات از جائی شروع می شود که نمی دانی در قبال چه کسی و چگونه گناهکاری. فقط حس می کنی که گناهکاری و گاهی حس ات، حاضر است قسم بخورد که گناهکاری و جایی که نمی دانی کجاست حقی از کسی تضییع کردی و حالا باید به هر ترتیبی که هست جبران کنی. به هر ترتیبی که هست! بنابراین حاضری با تمام غروری که داری، به شخصی، زنگ بزنی که مطمئن نیستی دقیقاً همان شخصی ست که تو روزی حقش را ضایع کرده ای. یا حاضری یک ئیمیل بلند بالا برای شخصی بنویسی که باز هم مطمئن نیستی و نمی توانی قسم بخوری که روزی از او هم حقی تضییع کرده ای. اما حس ات، فریاد می زند که این همان شخص است. این درست همان شخصی است که تو باید دلش را به دست بیاوری و بنشینی سر صبر خرده ریزه های دل شکسته اش را با دستهایت بند بزنی. اما تمام اینها را حس ات، به همراه حسی دیگر به نام عذاب وجدان، به تو حکم می کند. چون وقتی خوب فکر می کنی، یعنی وقتی منطقی به تمام وقایع گذشتۀ زندگی ات فکر می کنی، می بینی در خیلی از موقعیتها که حس ات حاضر است قسم بخورد که؛ تو مقصری! منطق ات حاضر است سفت و سخت تر قسم بخورد که تو؛ نه تنها مقصر نیستی، بلکه گناهکار هم نیستی. یعنی تا آن حدی که حس ات می گوید نیستی. منطق ات می گوید تو در قبال هیچکس گناهکار نیستی. حتی در قبال آن پسرک. حتی در قبال آن دختر بچه که بعدها یگانه رفیقت شد. در قبال هیچیک از اینها نه تنها مقصر نیستی که گناهکار هم نیستی.منطق ات می گوید؛ برای گناهکار بودن و مقصر شناخته شدن باید طرف دومی هم وجود داشته باشد. طرف دومی که او هم به میزانی، هر چند اندک، گناهکار و مقصر باشد. حتی شده به اندازۀ سر سوزنی و تو به تنهائی نمی توانی و نباید بار تمام تقصیرات و گناهان را به دوش بکشی. منطقت می گوید به جای اینکه بنشینی و خودت را بابت تمام گناهان کرده و ناکرده سرزنش کنی و مقصر بدانی، کمی هم یاد بگیر که چطور اعتماد به نفست را تقویت کنی. احساس گناه ذره ذره اعتماد به نفس ات را از بین می برد و روزی فرا خواهد رسید که در ذهنت دیگر هیچ چیز جز عذاب وجدان وجود ندارد. عذاب وجدان برای گناهان و تقصیراتی که بابتشان، هنوز مطمئن نیستی! حس ات، شاید بخواهد تو را برای تک تک اعمالت توبیخ و مجازات کند. شاید دلش بخواهد چپ و راست قسم های قرص و محکم بخورد که تو درمورد این مسئله و آن مسئله و آن یکی مقصر بوده ای و هستی! اما منطق ات می گوید بگذار بخورد. تو به طرف دوم فکر کن! طرف دوم! هیچ اتفاقی در دنیا یک طرفه شکل نمی گیرد ضمن اینکه تو اینقدرها که تصور می کنی گناهکار نیستی.
**دربارۀ عنوان مطلب: دستهای آلوده نام نمایشنامه ایست از فیلسوف، نمایشنامه نویس و منتقد فرانسوی، ژان پل سارتر، که در سال 1948 منتشر شد.
جوابیه!!!
مردک بیشعور نه گذاشت و نه برداشت، برگشت
گفت: از صدای نازک متنفرم! بعد بی اینکه متوجه عصبانیت من شده باشد و یا یک ذره به
مخ پوکش فشار بیارود تا بلکه بفهمد که حرف بدی زده است، در جا ادامه داد: موهاتو
کوتاه نمی کنی؟!!! یا مغز خر خورده بود و
یا نمی دانست که من می دانم، دوست دختر آخرش، که احتمالاً برایش می مرد، موهایش
کوتاه بود عین پسرها. خدا خیلی بهش رحم کرد که درِ ماشین را باز نکردم و با لگد پرتش
نکردم کف خیابون تا ماشین از رویش رد شود.
همین دو سه مورد کافی بود برای اینکه بفهمم
با موجود خطرناکی طرف هستم. موجودی خود خواه و خودشیفته و از هر نظر از خود متشکر (بهم
ثابت شد) که تنها خودش را در این جهان
قبول دارد و بس. گیرم تو کاملترین!!! آدم دنیا. این را باید دیگران بگویند نه
خودت.
لابد خیال کرده بود من هم یکی از فیلمهائی
هستم که بناست نقد کند. چند وقت قبل یک نامۀ (ئیمیل منظورمه) بلند بالا نوشت و پست
کرد. اول بسم الله هم نوشته بود، اگر با نوشتن این نامه حالم خوب نشود برایت پستش
نمی کنم. اما اگر پستش کردم بدان حالم خوب شده و حس بهتری پیدا کرده ام. لابد حالش
حسابی خوب شده بود که نامه به دستم رسید. توی نامه، کلی شکوه و شکایت کرده بود و
من را یک روانی تمام عیار جا زده بود. بخاطر همان دو سه مورد شبه روانی وار که ازش
دیده بودم، می دانستم که دارد با این نامه و با این چندین خط، به روش مرسوم این
روزها، ترور شخصیت می کند و سعی دارد به من، و احتمالاً بیشتر به خودش بقبولاند،
که آدم مهمی را از دست نداده ام و اگر هم از دست دادم به هیچ جایم هم حسابت نمی
کنم. بعد از من خواسته بود تا اگر دلم خواست پاسخی به نامه اش بدهم. جای شکرش
باقیست که این یکی را، بر خلاف توهیناتش، گذاشته بود به اختیار خودم. از شما چه
پنهان خیلی خوشحال شدم از اینکه با نوشتن آن چند سطر حالش جا آمده و به زندگی عادی
برگشته. جوابش را ندادم. حسم می گوید، آدمی که با نوشتن یک نامۀ سرشار از بد و
بیراه و توهین خطاب به آدمی که احتمالاً در زمان نوشتن نامه هنوز دوستش می داشته، حالش
جا بیاید، در نود و نه درصد موارد اوضاع روحی و روانی اش خیلی بیش از آنچه تصورش
را می کند خراب است و باید حتماً خودش را به نزدیکترین روانپزشکی که می شناسد نشان
دهد.
توی زندگیم هیچوقت سعی نکردم کسی را تحقیر و
یا به کسی توهین کنم. به نظرم توهین و تحقیر ناعادلانه ترین روش برای تخریب یک
انسان است. عادلانه نیست برداری عدل بیست و پنج خط بنویسی و هر جور دوست داری
دربارۀ طرف قضاوت کنی و فِرتی پست کنی یا اینطرف و آنطرف چاپ کنی. اما خیلی از
آدمها در این جهان وجود دارند که به راحتی به خودشان اجازۀ این کار را می دهند و
به راحتی هم با این کار خودشان را از نظر روحی تخلیه می کنند و البته که در ازایش گند می زنند
به شخصیت خودشان و می رود پی کارش.
باید بگویم که شخصاً، به شدت از بد دهنی و
بی تربیتی بیزارم و اگر با بد دهنی از جانب شخصی مواجه شوم، حتماً حسابش را یکسره
می کنم. نه ! اصلاً! به خشونت و کشت و کشتار و زد و خورد، حتی فکر هم نکنید. با
آرامش و خونسردی کامل طرف را از نقطۀ دیدم یا به قول سینمائی ها (P.O.V) ام حذف می کنم. این
راه خیلی بیشتر از خشونت جواب می دهد. فرصت؟ حرفش را هم نزنید . به آدمی که
توانسته چندین بار پیاپی توهین کند و بد و بیراه بگوید، هرگز نباید فرصت دوباره
داد. اینجور آدم اگر بنا بود آدم شود که می فهمید کجا باید دهانش را باز کند. اینجور
آدم وقتی به طرف مقابلش توهین می کند، به نظر خودش صادقانه ترین عمل دنیا را انجام
داده است. بنابراین آدمی که اهانت را با صداقت در یک کفۀ ترازو قرار می دهد می
تواند موجود بسیار بسیار خطرناکی باشد. چون به محض اینکه باز مورد توهین و فحاشی
قرار بگیری، به مجردی که اعتراض کنی حتماً خواهی شنید که: من صداقت دارم و رو راست
حرفم را می زنم.
لذت فراستی بودن
استاد یکی از درسهای نسبتاً سخت، داشت به
چند نفر از برو بچه ها می گفت اگر می خواهید انقلابی چیزی کنید بروید توی تیم
فلانی (یعنی من). اما اگر می خواهید به زندگی بی درد سرتان ادامه بدهید دور فلانی (یعنی
من) را خط بکشید. فرصت نشد بپرسم چرا این افکار خطرناک به ذهنش خطور کرده. اما از
آنجائی که یک آبان ماهی نکته سنج و جزئی نگر هستم، در حالی که با بدبختی و فلاکت به
آگران دیسمان، مَجِنتا می دادم تا مَجِنتا بگیرم، فکر کردم که چه چیزی باعث شده تا
استاد فکر کند که من انقلابی (احتمالاً لفظ مؤدبانۀ شورشی) هستم!
بعد در همان حین که کاغذ را در داروی ظهور
غلت می دادم تا تصاویر احمقانه ای روی آن نقش ببندد، فهمیدم که موضوع از اینجا آب
می خورد که من اعتراضاتم را به صورت نرم (با جنگ نرم یا براندازی نرم اشتباه نشود)
و پیوسته اعلام می کنم، بی آنکه به کسی بر بخورد و یا پاچۀ کسی را بگیرم و یا کار
به گیس و گیس کشی تو تاریکخونۀ خیلی تاریک بکشه و البته بدون درصدی خودخواهی و خود
کامگی، و نتیجۀ مطلوبی هم گرفته ام.
اصولاً حال و حوصلۀ جنگ و دعوا و صدا بالا
بردن و پرخاشگری ندارم. نه اینکه دلم نخواهد. گاهی خیلی هم دوست دارم چندین جیغ
بنفش برای پیشبرد کارم بکشم، اما در نهایت فکر می کنم چه کاریست وقتی بتوانی با
آرامش مسائل را حل کنی به جنگ و دعوا متوصل شوی و خون خودت را کثیف کنی؟ (آخر
نفهمیدم این اصطلاح خون خودت را کثیف کنی از کجا آمده. اگر می دانید من را هم در
جریان بگذارید).
اینجانت اصلاً اعتقادی به جنگ و ستیز
ندارم. معمولاً ودر نود و پنج درصد مواقع، با آرامش ذاتی ام، کارهایم پیش رفته و
مشکلاتم حل شده است. تازه، آن تعدادی هم که طالب جنگ و دعوا و پرخاشگری هستند هم
بارها در مقابلم از اینکه خوی خصلت حیوانی بروز داده اند، ابراز شرمساری کرده اند.
اگر چه که معتقدم این رویه هم ممکن است خیلی جاها جواب ندهد و موقعیتهایی در زندگی
بوجود آید که مجبور باشی با شدت عمل و نزاع مشکلت را حل کنی. به هر ترتیب من شیوۀ
خودم را خیلی بیشتر می پسندم. استادمان آدم خوبی است. با اینکه از نظر اعتقادی با
هم در یک مسیر نیستیم، اما مادامی که در کلاس هستی متوجه این موضوع نمی شوی. نه
اهل تظاهر است و نه اهل ریا و اینطور مسائلِ رایج اینروزها. وقتی با او در بارۀ چرایی
شورشی بودنم صحبت کردم، پی بردم که او این جملات را به عنوان یک ویژه گی خوب در
مورد من بکار برده و اصلاً و ابداً منظورش واژه شورشی (به مفهوم بد کلمه) نبوده،
بلکه منظورش این بوده است که، دانشجو نباید هر حرفی را که استاد می گوید و یا
شرایط به او تحمیل می کند بپذیرد و مثل بلانسبت بز سرش رو پائین بیندازد و برود پی
کارش. از این جملۀ آخرش بیشتر از تعریف و تمجیدش خوشم آمد.
مدتهاست فکر می کنم من چرا قاضی ای وکیلی
چیزی نشدم که بتوانم به راحتی از هر کس که خوشم می آید (بدون در نظر گرفت وجدان
کاری) دفاع کنم و با هر کس حال نمی کنم بیاندازمش پشت میله های زندان تا آب خنک
نوش جان کند. یا مثلاً منتقد. البته که
انتقاد، هزار بار بهتر از قضاوت و وکالت است. لااقل در این شغل عذاب وجدان کمتری
وجود دارد و البته محاسن بی شمار. مثلاً یکی از محاسن منتقد بودن (به مفهوم انتقاد
کننده و نه حرفه) این است که همه ازت وحشت دارند. یه جور حس احترام از روی ترس و
وحشتِ مورد تاخت و تاز واژه گان منتقد جماعت قرار گرفتن به نوعی در وجود همۀ آدمها
هست. حس می کنم مردم از آدمهایی که انتقاد می کنن خیلی بیشتر خوششان می آید تا
آنهایی که انتقاد نمی کنند و خنثی هستند. حتی اگر طرفی که نقد می کند بزند و با یک
جمله پودرشان کند. شاید دلیلش همان ترس باشد.
اما من فکر می کنم اگر منتقد بودم(به مفهمو
حرفه) و وبلاگ نویس خیلی بهتر بود. اینجوری هر چقدر دلم می خواست سوژه داشتم برای
نوشتن. مراعات هیچکس را هم نمی کردم. چون منتقد بودم و شرایط شغلی ام ایجاب می کرد
که همه را از دم تیغ بگذرانم. از هر کس خوشم می آمد برایش چیپس و ماست موسیر به
همراه نوشیدنیهای الکلی باز می کردم و از هر کس هم خوشم نمی آمد ریشه اش را از بیخ
و بن می زدم. اینجوری مجبور نبودم ماهی یک
مطلبِ احتمالاً کسالت بار برای وبلاگم بنویسم و یا از اشخاصی حرف بزنم که هیچ کس
دلش نمی خواهد بداند طرف کیست و الان کجاست. روزی، یا دو سه روزی، یک مطلب داغ،
دربارۀ آدمهای اسم و رسم دار می نوشتم و باهاشان شوخی های دستی می کردم و ایرادات
بنی اسرائیلی می گرفتم و اگر کار به جار و جنجال مطبوعاتی می کشید، طی یک مطلب
دیگر بی آنکه از طرف عذر خواهی کنم، هزار و یک استدلال و دلیل می آوردم که، منظورم
از اینکه نوشته ام، فلانی فیلمساز یا نویسندۀ مزخرفی است، این نبوده که دقیقاً بگویم فلانی آدم مزخرفی است، بلکه قصدم
این بوده که بگویم حیف است از فیلمسازی که در فیلم ماقبل آخرش توانسته سکانس (روز-
داخلی – هزار متر زیر زمین) را آنقدر درخشان دکوپاژ کند، جوری که به نظر برسد واقعاً
هزار متر زیر زمین هستی، حالا بیاید و در فیلم آخرش سکانس مربوط به زد و خورد زن و
شوهری را آنقدر باسمه ای و غیر طبیعی نشان دهد، در حالی که اگر یکدیگر را می کشتند
سکانس زیباتری خلق می شد.
خلاصه که اینروزها بدجور به منتقدان غبطه
می خورم. البته بعد از غبطه خوردنها و تفکرات نسبتاً زیاد به این نتیجه رسیدم که
بهتر است به جای غبطه خوردن به جایگاه منتقدان، تغییر هویت بدهم و نام خودم را از
تو وبلاگ حذف کنم تا بتوانم راحت و با خیال آسوده از هر دری بنویسم، بی آنکه نامم
تو در و همسایه و دوست آشنا به عنوان شورشی یا هنجار شکن بپیچد. مثلاً دلم می خواهد
از فیلم قرمز که همین الان که این مطلب را می نویسم در حال پخش از تلویزیون(یکی از
کانالهای ممنوعه) است، حسابی ایراد بگیرم. مثلاً بگویم، هدیه تهرانی برای این فیلم
و این سبک بازی سیمرغ بلورین گرفت؟؟؟؟ یا اینکه، بهتر نبود جیرانی در سینمای بالی
وود فیلمسازی می کرد. بدون اینکه نگران بد و بیراه شنیدن از طرفدارانشان باشم. خلاصه
که می توانستم کلی ایراد از همه بگیرم. اما حالا مجبورم برای اینکه طرفداران
بعضیها نگویند فلانی از حسادتش یا از روی عقده های احتمالاً روانی از سوپر استار
مملکت و از ایکس و ایگرگ ایراد می گیرد، دهنم را ببندم و به نوشتن مطالبی مِن باب،
بز بز قندی چرا نمی خندی؟، زندگی زیباست و یا خزعبلاتی از این دست بسنده کنم تا هم
با جدیت خاصی توانائیهای بالقوۀ خودم را زیر سؤال ببرم و هم گاهی شعورم را! و برای
سه هزارمین بار در عرض کمتر از یکسال آرزو کنم ای کاش مسعود فراستی بودم.
غار موزه وزیری

شاید ساکنین منطقۀ لواسان با مکانی به نام (غار موزۀ وزیری) آشنائی داشته باشند. این غار موزه در جادۀ کُند عُلیا و سُفلا واقع شده است. صاحب این غار موزۀ جالب و بسیار دیدنی، شخصی است به نام استاد ناصر هوشمند وزیری. مجسمه سازی متبحر که تمام اوقات خود را در غارش سپری می کند. مگر گهگاهی که برای دیدن دوستی به تهران بیاید. روز گذشته برای عکاسی به اطراف لواسان رفته بودم. قصد داشتم از روستاهای باقی مانده در لواسان و گوسپندان در حال چَرا عکاسی کنم. گرچه آنجا هم مثل خیلی جاهای دیگر اطراف شهر تهران چندان خبری از روستا و گاو و گوسپند نیست. مانده بودم از چه کسی و چطور بپرسم که؛ هم برخورنده نباشد و هم احیاناً با پاره آجر سر به دنبالم نگذارند. نهایتاً به این نتیجه رسیدم که از املاک مسکنی که در آن حوالی بود و به نظر آدم مطمئنی می رسید پی جوئی کنم. زیرا معمولاً و به قول خودشان منطقۀ محل فرمانروائی خود را وجب به وجب می شناسند. مرد جوانی بود. خیلی اگر داشت سی سال. از شنیدن پرسش لابد عجیب من، نخست، خنده ای کرد، اما وقتی دید من در کارم جدی هستم او هم جدی شد و نشانی جائی را داد به نام، کُند عُلیا و سُفلی. سوار بر اتومبیل که شدم یا شانس یا اقبالی گفتم و به راه افتادم. مسیری نسبتاً طولانی را پیمودم. جاده ای خلوت و سنگلاخی که هر آن بیم آن می رفت که لاستیکهای اتومبیل بنشینند کف جاده و آنوقت ... بیاور و باقلا بار کن.
اهالی خوبی هم دارد این منطقۀ سفلی. از کنار آدم که عبور می کنند سلام و احوالپرسی گرمی می کنند، مخصوصاً اگر زن باشی و عابران هم مرد. و از همه مهتر اگر دوربین عکاسی هم در دستت ببینند. چون ناگزیر بین راه هر از گاهی توقف می کردم و از مناظر نه چندان زیبا و لخت و عور اطراف عکس می گرفتم. آنقدر رفتم تا رسیدم به جاده ای آسفالت شده. اینجا اوضاعش بهتر بود. آباد تر بود. از آن خنده ای که جوان املاکی کرده بود چشمم ترسیده بود و به دنبال جائی مطمئن می گشتم تا باز پرس و جو کنم.
سر راه، تنها یک دفتر املاک وجود داشت که می شد دربارۀ کُند علیا پرسید. پرسیدم و جواب شنیدم که مسیر را درست آمده ام. به راهم ادامه دادم تا به جائی رسیدم که موقع عبور، صدای اره و تیشه و چکش به گوش می رسید. کمی که دقت کردم مجسمه های بزرگ و جالبی به چشمم خورد. یک کلبه درختی هم نظرم را جلب کرد. قصد کردم پیاده شوم و حس کنجکاوی ام را ارضاء کنم. پشت در باغ ایستادم و دوربینم را آماده کردم تا از در بزرگ چوبی خیلی کهنه عکس بگیرم. بعد تصمیم گرفتم در بزنم و ببینم اوضاع از چه قرار است. لحظاتی بعد پیرمردی خوش رو، با کلاهی شبیه به کلاه رابین هود، که یک پر هم از گوشۀ آن بیرون زده بود، در را برویم گشود و با لبخندی صمیمانه گفت: بفرمائید. همان لحظه که من داشتم سبک سنگین می کردم که وارد باغ شوم یا نه، چند زن و مرد جوان از اتومبیلی شیک پیاده شدند و با پیرمرد سلام و علیک گرمی کردنن. یکی از آنها گفت استاد؛ و من را واداشت تا با دقت بیشتری به اطراف سرک بکشم و تابلوی دور از چشمی را که رویش نوشته شده بود غار موزۀ وزیری را ببینم. به همراه آن چند نفر وارد شدم و استاد بلافاصله شروع کرد به توضیح دربارۀ قسمتهای مختلف غاز موزه.
دست چپ فوارۀ (شیر تو شیر) قرار داشت که با طی چند پله و مسیری سنگچین به فواره می رسیدی. فواره ای که بیش از صد قطعه شیر آلات کهنۀ حمام و دوش و غیره از آن آویزان بود.
درست در کنار فواره، اتاق کنفرانس قرار داشت. صندلی های این اتاق تعدادی دستشوئی فرنگی بود که محفظۀ آن را با سیمان پر کرده بودند تا بتوان راحت روی آن نشست. یک تخته سنگ تراش نخورده هم به عنوان میز مقابل صندلیها قرار گرفته بود. همه چیز این غار موزه عجیب و دیدنی بود. ورودی غار، کلۀ بسیار بزرگ شیری نر بود که باید وارد دهانش می شدی تا بتوانی گشت و گذارت را آغاز کنی. و وقتی وارد می شدی انگار وارد غاری حقیقی شده ای. البته که غار بود. خود استاد کوه را تراش داده بود و حفره ای بزرگ و عمیق پدید آورده بود. دستان استاد خود گواه زحمات فراوانش در این راه بود. حدود دو ساعت، گشت و گذار در غار و طبقات مختلف موزه به طول انجامید. آخرین جائی که باید بازدید می شد، پشت بام بود که مجسمۀ رستم و چندین مجسمۀ دیگر در آنجا قرار داشت.
دربارۀ استاد: استاد ناصر هوشمند وزیری مدرک لیسانس مجسمه سازی را در سال 1350 از دانشگاه تهران و دکترای افتخاری و استاد درجه یک را در سال 1373 از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دریافت کرد. رتبۀ نخست بی ینال مجسمه سازی را در سال 1374 دریافت کرد. عضو هیئت علمی مؤسس انجمن مجسمه سازان ایران. تدریس در دانشکده هنر سوره از سال 1374.
از جملۀ آثار ایشان می توان به آثار ذیل اشاره کرد:
.تندیس فریاد. (پارک جمشیدیه)
.پرواز و نردبان. پارک ایرانشهر تهران(خانۀ هنرمندان)
.گوزنها. آبنماها.دایناسورها. (پارک پردیسان)
.آبنما.مجسمه های سنگی حیوانات. آبشار 27 متری. (پارک ساعی)
.مجسمۀ میرزا کوچک خان. (اهواز)
.مجسمۀ گوزنها.(باشگاه شکار)
.مجسمه ها. (دامغان)
.مجسمه ها. (زنجان)
.مجسمۀ ابو علی سینا. (ماهشهر)
و بسیاری دیگر...


























ششم فروردین؛ نوروز بزرگ ایرانیان

امروز، ششم فروردین، نوروز بزرگ ایرانیان است که نزد ایرانیان عید و جشنی بزرگ محسوب می شود. می گویند در این روز خداوند از آفرینش جهان آسوده شد، زیرا این روز پسین روز روزهای شش گانه است. نام این روز به پارسی؛ اسپیدانوشت است.
زردشتیان می گویند که در این روز اشو رزدتشت پیروزی یافت که با خداوند اهورامزدا به راز و نیاز بپردازد و کیخسرو پادشاه کیانی در این روز بر هوا عروج کرد. در این روز برای ساکنین کرۀ زمین خوشبختی را بخش می کنند و از این روست که ایرانیان این روز را روز امید و آرزو نام نهادند.
در چنین روزی بود که جمشید به اشخاصی که حاضر بودند دستور داد و به آنان که حاضر نبودند نامه نوشت که گورستانهای کهنه را خراب کنند و گورستان تازه ای نیز نسازند و این در بین ایرانیان بازمانده و خداوند آن را پسندید و پاداشی که ایزد بزرگ برای این کار به جمشید داد این بود که رعیت و مردم او را از پیری و بیماری و رشک و نابوی و درد و گرفتاری نگهداری کرد و هیچ جانوری در مدت پادشاهی جمشید نمرد تا آنکه خواهر زادۀ او پیدا شد و جم را کشت و به کشور او چیره گشت. **** آثار الباقیه، ابوریحان بیرونی****
برخی گفته اند که ایرانیان در این روز شستشو(غسل) می کنند و انگیزۀ این کار این است که در این روز (هروزا) که از آنِ فرشتۀ آب است و آب را با این فرشته مناسبتی است. از اینجاست که مردم در این روز هنگام سپیده دم از خواب بر می خیزند و با آب قنات و حوض خود را می شویند و گاهی نیز آب جاری بر روی خود می ریزند که از بلاها و گرفتاریها ایمن بمانند.
در این روز مردم به هم آب می پاشند و انگیزۀ این کار همان شستشو است. برخی نیز گفته اند که در کشور ایران دیر گاهی باران نبارید و مردم نگران و پریشان شدند، ولی به گونه ای ناگهانی بارانی تند باریدن گرفت و مردم این باران را برکت نامیده خجسته داشته و از این آب بر روی یکدیگر پاشیدند و چنان شد که این کار به نام آبریزان در ایران مرسوم شد.
برخی می گویند انگیزۀ اینکه ایرانیان در این روز به هم آب می پاشند این است، که چون در زمستان تن انسانی به گرد و خاک و آتش، دود و خاکستر آلوده می شود، این آب برای پاک کردن از آن آلودگی ها به هم می ریزند و دیگر این که هوا را تازه می کند و نمی گذارد در هوا تولید بیماری و وبا شود.
ششم فروردین؛ نوروز بزرگ ایرانیان خجسته.
برگرفته از : کتاب تاریخ نوروز و گاهشماری ایران؛ نوشتۀ: استاد عبدالعظیم رضائی.
نوروز

سالی دیگر سپری شد و 365 روز از عمرمان کاسته شد. نوروزی دیگر آمد و سالی نو آغاز شد. هر سال هنگام تحویل سال خواسته هایمان را بر زبان می آوریم و بعضاً، به رسم عادت تفألی به دیوان حافظ می زنیم تا 365 روز پیش رویمان را پیش بینی کند. هر سال لحظۀ تحویل سال، بهانه گیر می شوم. غصه دار می شوم. بغض به گلویم چنگ می اندازد و اگر اینهمه بزرگ نشده بودم و شرم حضور پدر ومادر نبود، حتماً هنگام شلیک توپ تحویل سال عین یک کودک چهار ساله که بادکنک آبی رنگش را به زور ازش گرفته اند، با صدای بلند می گریستم. یادم باشد محض این یک کار هم که شده، یکسال نوروز را تنها کنار هفت سین بنشینم.
نوروز با تمام تلخیهائی که امسال در همه جا گسترده بود از راه رسید. بنا بود شیرین کند کاممان را، که نکرد. دست کم کام مرا شیرین نکرد.
نوروز با تمام بدعنقیها و نحسیها و بی حوصلگیمان از راه رسید و یکبار دیگر به ما خاطر نشان کرد که؛ می آید، حتی اگر زیر پاییش فرش قرمز نیافکنیم. امسال تنها سالی بود که حوصلۀ نوروز را نداشتم. تنها سالی بود که دلم نمی خواست بیاید. امسال حتی، بر خلاف هر سال، به مادر در چیدن سفرۀ هفت سین بسیار چشم نوازش کمک نکردم. امسال بر خلاف هر سال، تماشای هفت سین به آمدن نوروز نمی مانست.
سال کهنه را با تمام کج خلقیهایش پشت سر گذاردیم و سال نو را آغاز کردیم. آرزوی من این است که امسال سالی خوب و سبز داشته باشیم.
برای تمامی ایرانیان در جای جای جهان، سالی سبز را آرزومندم.
نوروز 1390 مبارک
ادامه مطلبدیدار با محمود دولت آبادی

چهارشنبه، 18 اسپند ماه 1389
نیمۀ دوم آخرین برج سال؛ روزی خاطره انگیز والبته غیر منتظره.
دوشنبه ١۶ اسپند ١٣٨٩،
حوالی ساعت دوازده ظهر فرزاد حسنی، دوست نازنینم تماس گرفت و برای چهار شنبه، پنج عصر، من را به میهمانی اهل قلم دعوت کرد. عجیب نبود که با صراحت گفتم می آیم. علاوه بر نویسندگان و شعرای جوان، نام بزرگ مردی را برد که بی چون و چرا پذیرفتم. آن بزرگ مرد، خالق کلیدر بود. رمانی شاخص و محبوبی که در ده سالگی ام راه به خانۀ ما باز کرد. به یاد دارم که رمان ده جلدی کلیدر، جلد به جلد بین مادر و پدر و خاله و دائی و غیره می گشت و می دیدم که هر کدام چطور پس از خواندن رمان، خاطره وار وقایع را برای یکدیگر تعریف می کنند. انگار که مال خودشان است. انگار که از زندگی خودشان آمده. نام مارال و گل محمد و ستار و بلقیس را می شنیدم و در عالم بچگی فکر می کردم؛ که اینها چجور اسامی ای هستند. لابد آدمهای عجیب و غریبی باید باشند. مادرم تا ماهها به گویش کلیدر حرف می زد. وقتی می خواست بگوید غذا بخور. می گفت؛ غذا در سوراخ سر بگذار. چند وقت بعد، رمان کلیدر جلد به جلد مفقود شد. کسی برد و پس نیاورد. می دانم که بود. سالها بعد که رمان کلیدر برای مدتی نایاب شده بود، یادمان آمد. کسی بود که بیشتر به جمع کردن کتاب علاقه داشت تا خواندن. در برهه ای خیلی از کتابهای پدرم را با خود برد و پس نیاورد و البته هیچکدام را هم نخواند.
هجده ساله شدم و باید برا کنکور درس می خواندم و بهترین مکان هم کتابخانۀ پارک دانشجو بود. که هم کتابهای سینمائی زیاد داشت و هم کنار تئاتر شهر بود. در همان کتابخانه بود که وسوسۀ خواندن کلیدر شدم. کتابخانه دورۀ پنج جلدی را داشت و من هر روز از متصدی کتابخانه رمان را تحویل می گرفتم. بجای درس خواندن برای کنکور، کلیدر می خواندم و شاید دلیل رد شدنم در کنکور آن سال همین بود. اما ارزش داشت. خیلی چیزها به من افزوده شده بود که با دانشگاه رفتن نمی شد.
تنها تصویری که از نویسنده داشتم، سخنرانی چند ثانیه ای اش در کنفرانس برلین بود که از تلویزیون پخش شده بود و جملۀ به یاد ماند نی اش که چند بار تکرار کرد:(( با من از مرگ نگوئید. با من از مرگ نگوئید.)) اینگونه تصوی خالق کلید و جای خالی سلوچ در ذهنم ثبت شد و چه زیبا.
چهار سال قبل تصویری دیگر از او در ذهنم ساخته شد. مردی که در زمان فراغت هنگام تمرین تئاتر به جای وقت کشی، تاریخ طبری می خواند. این تصویر توسط علی ژکان، فیلمساز و استاد من، ساخته شد و مرا بیش از پیش شیفتۀ نویسنده ساخت. خیلی درسها از محمود دولت آبادی آموخته بود و احترام خاصی برایش قائل بود. جوری از او حرف می زد که آرزو می کردی تنها یک بار با او ملاقات کنی.
دوشنبه 16 اسپند 1389 ساعت 12 ظهر
فرزاد حسنی دوست نازنیم تماس گرفت و برای چهارشنبه هجدهم اسپندماه دعوتم کرد. تأکید کرد جواب قطعی را سه شنبه شب بگویم. گفتم: (همین حالا می گویم. می آیم.) فرزاد گفت: (دوربین عکاسی ات را هم بیاور. عکسهای خوبی می شود گرفت.) گفتم: (صد در صد.) گفت: (محمود دولت آبادی هم می آید.) می دانستم فرزاد دروغ نمی گوید. البته تا آنجا که من شناخته بودم. اما حقیقتش حرفش را باور نکردم و مشکل عدم باور من از فرزاد نبود. از بزرگی نام نویسنده بود. او نویسندۀ کلیدر بود. رمانی که گاهاً با دن آرام مقایسه می شود. نویسنده ای که قد تولستوی بزرگ است.
چهارشنبه 18 اسپندماه 1389
ساعت چهار از خانه به مقصد برج میلاد بیرون رفتم. مسیر کوتاه بود و می دانستم زود می رسم. اما همیشه کمی زود رسیدن بهتر از کمی دیر رسیدن است. وقتی تمام بزرگراهای شهر را زیر پا گذاشتم و از یکی وارد دیگری می شدم فکر کردم لابد قسمت نیست بروم. از شیخ فضل ا... بیخود وارد حکیم غرب شدم. از حکیم غرب وارد چمران شمال و از چمران شما وارد همت شرق شدم که از دیدن ترافیک سنگین آن چشمم سیاهی رفت. گفتم نمی رسم و کاش به فرزاد حسنی گفته بودم شاید بیایم و کلی حرص خوردم که چرا با قطعیت آنهم برخلاف همیشه گفتم می آیم. دلم نمی خواست بد قول شوم. ترافیک آن ساعت از روز در بزرگراه همت قابل پیش بینی بود ولی برای من زجر آور. برای اینکه زیاد از ترافیک سنگین حرص نخورم بازی ای انجام دادم. بوسیلۀ گوشی موبایلم صدایم را ضبط کردم و تا توانستم با خودم حرف زدم و تمام اتفاقات را لحظه به لحظه برای خودم گزارش کردم. خوشبختانه ترافیک برای این منظور به قدری سنگین بود که مدت زمان توقفم زیاد باشد و حواسم پرت نشود.(محض درس اخلاقی گفتم). چند دقیقه بعد پیچیدم تو خروجی ای که روی تابلو نوشته بود شیخ بهائی. حالا دیگر کاملاً مطمئن بودم که نمی رسم. ساعت را نگاه نمی کردم. فکر می کردم اگر نبینم کند تر می گذرد. تا آمدم شمارۀ فرزاد حسنی را بگیرم و از او عذر خواهی کنم، چشمم به خروجی حکیم غرب خورد. خوشحال وارد حکیم غرب شدم. ترافیک نبود. کمی جلوتر تابلوی نارنجی رنگ راهنمای برج را دیدم. حالا وقتش بود ساعت را نگاه کنم. هنوز یک ربع به پنج عصر بود.
در ساعت 5:15 تا آمدم دوربینم را آماده کنم و تا با دو سه کارمند برج میلاد دربارۀ ممنوعیت عکسبرداری و استفاده از دوربین حرفه ای چک کنم، دیدم فرزاد حسنی با آن موهای جوگندمی و بلند در کنار مردی خوش لباس، با کلاه لنینی که شالی آبی رنگ دور گردن پیچیده بود به سمت قرارگاه می آیند. محمود دولت آبادی با عکسهایش و با تصویرش که چندین سال قبل در کنفرانس برلین در تلویزیون دیده بودم چندان تفاوتی نداشت.
فروتنی و خوشروئی نویسنده مهمترین چیزی بود که در برخورد نخست خیلی به چشم می آمد. با بزرگواری برای دست دادن با همه پیش قدم شد. با صبر و حوصله به پرسشهای ما پاسخ داد. با حوصله مقابل دوربین همه لبخند زد و با مهربانی با همه عکس انداخت. یک دنیا سؤال در ذهنم بود که بپرسم اما شور این دیدار به قدری بود که نمی توانستم ذهنم را متمرکز کنم.
برج میلاد
بنای ویژه ای نیست. اما پر ابهت است و کمی هولناک. آسانسور اکسپرس اش یکی از جالبترین بخشها بود. در عرض 45 ثانیه به ارتفاع 312 متری می رسی و از یک سوی آن، اگر بتوانی کنار در آسانسور بایستی، می توانی بالا رفتن از شهر را ببینی و کوچک شدن تدریجی هر چه آن پائین است و سپس به نقطه مبدل شدنش. وقتی از دور دست به برج نگاه می کنی، گردی بالای برج را اندازۀ یک توپ هفت سنگ تصور می کنی. و وقتی از درون بالکن آن توپ هفت سنگ به تهران نگاه می کنی، کلان شهر، به اندازۀ یک زمین فوتبال یا تنیس به چشم می آید و تازهآن بالا پی می بری که تهران چه شهر زیبائیست. البته این زیبائی تنها در ارتفاعی به اندازۀ برج میلاد معنا پیدا می کند.
زیبائی و سلیقۀ معماری چندانی در ساختمان برج به کار نرفته، اما جذبش می شوی. برخورد بسیار پسندیدۀ کارمندان و مدیر شرکت برج میلاد هم در نوع خودش بسیار جالب بود.
در پایان مراسم؛ بزرگ مرد ادبیات ایران تازه ترین اثرش، با نام (نونِ نوشتن، پیشنهاد می کن این کتاب را حتماً بخوانید. بسیار به کارتان می آید) را برای همه امضاء کرد. با آن مچ بند طبی کرم رنگ که حسی عجیب را در آدم بر می انگیخت. شنیده بودم همچنان با مداد می نویسد. تماشای دستان چروکیده و زحمت کشیدۀ نویسنده خالی از لطف نبود. لنز دوربینم را روی دستها فوکوس کردم و یک دل سیر عکس گرفتم.
پرسیدم، وقتی همسن و سال من بود یک روزش را چطور شروع و به پایان می برد. یکی از سؤالات مورد علاقۀ من که همیشه از انسانهای موفق می پرسم همین است. اما پاسخ او با پاسخ دیگران تفاوتهائی داشت. پاسخ محمود دولت آبادی این بود: ( 6 صبح تا 10 شب کار سنگین می کردم. موقع استراحت کتاب می خواندم. 10 شب تا 1 نیمه شب باز کتاب می خواندم ). مطمئناً این تنها یکی از صدها رمز و راز ماندگاری و بزرگ شدن اوست.
چقدر خوب که من خبر نگار نشدم. اگر قرار بود هر خبری را با یک هفته تأخیر بنگارم که نمی شد. می دانم کمی تنبلی کردم اما این تنبلی به کارم آمد و سبب شد تا از سانتیمانتالیسم موجود در متن اولیه که خیلی توی ذوق می زد تا حد زیادی کاسته شود. گر چه که بر خلاف مطالب دیگرم ای مطلب کمی خبری شد. عکاس این عکسها هم خودم هستم. حقوقش محفوظ است.
درج خبر در خبر گزاری مهر
http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1271511
به روایت فرزاد حسنی
http://talkhzibast.persianblog.ir/post/369/
عکسهای بیشتر را در سایت یوسف علیخانی ببینید.
http://www.tadaneh.com/2011/03/borj-e-milalad.html
![]()













دسته بندیهای ذهنی من

هر آدمی حق دارد در زندگی طبقه بندیهای خاص خودش را داشته باشد و دربارۀ موضوعات مختلف، آدمها، کشورها، گروها و دیدگاه های سیاسی، مشاغل و هر چیز دیگری، در ذهنش، با توجه به نوع نگاه و بر اساس باور و اندیشۀ خود و دریافت خود از جهان خارج، هر طور که می خواهد طبقه بندی و دسته بندی هایش انجام دهد و هیچکس هم نمی تواند مانع او شود. اگر چه که ممکن است، و بهتر است که این طبقه بندیها ذهنی انجام شود. قرار نیست تمام آدمها بدانند که ما، مسائل را چطور طبقه بندی می کنیم و یا اساساً در ذهنمان آنها را جزو کدام طبقات قرار می دهیم. چون ما، در ذهنمان، تعریفی روشن و جامع از شیوۀ طبقه بندی ذهنی مان داریم که نمی شود و نباید و اصلاً دلیلی ندارد که برای دیگران روشن کرد. این دقیقاً جزو آن دسته مسائلیست که به آن مسائل شخصی اطلاق می شود. به نظرم در این وبلاگ، اولین بار در پستی تحت عنوان؛ سیگار تفریح یا اعتیاد؛ این مدل طبقه بندی را مطرح کردم. مدتهاست که خواسته یا ناخواسته این کار را انجام می دهم. کاری با خوب بودن یا بد بودن؛ درست بودن یا نادرست بودنش ندارم. این رفتاریست که سالهاست انجامش می دهم. نمی دانم دقیقاً از چه وقت و اساساً در چه سنی اولین طبقه بندی ذهنی ام را انجام دادم. اما به نظر می رسد که این کار بسیار با ذائقه ام جور در آمده که همچنان انجامش می دهم. تجربۀ جالبیست که مدام با آدمهای اطرافت، در ذهنت بازی کنی و مدام در حال جابجائی ذهنی آنها باشی و آنها را با هر رفتاری که می کنند، با هر جمله ای که می گویند و گاهی تنها با یک کلمه، فوراً در ذهنت از یک گروه به گروه دیگری انتقال دهی. ضمن اینکه معمولاً در هر گروه و طبقه و دسته ای که در ذهنم می سازم، هم ویژگی های بد وجود دارد و هم ویژگیهای خوب. بد یا خوب مطلق در هیچیک از گروهها وجود ندارد. گروهها بر اساس مهم یا بی اهمیت بودن مورد توجهم قرار می گیرند. گاهی ممکن است سنگینی بدیها در یک گروه بیشتر باشد اما آن گروه بنا بر دلائلی مهم تر از گروه دیگر به نظرم بیاید. اینطوری است دیگر.
یک مورد از طبقه بندیهای ذهنی ام مربوط می شود به شیوۀ زندگی آدمها و نوع نگاهشان به زندگی. در این مورد خاص و در ذهن من آدمها به دو دسته تقسیم می شوند: دستۀ اول؛ آنهائی هستند که زندگی را سخت می گیرند و دستۀ دوم؛ آنهائی هستند که زندگی را آسان می گیرند. قدیمیها، جمله ای معروف داشتند (نمی دانم چند سال از قدمت این جمله می گذرد و اصلاً مال شخصیت مشهوریست یا نه) که می گفتند: زندگی را هر طور بگیری می گذرد. (سخت بگیری سخت می گذرد. آسان بگیری آسان) جملۀ ساده ایست اما مفاهیم عمیق و فلسفی پیچیده ای در آن نهفته است. دیده اید آدمهائی را که مدام از زندگی شکوه می کنند و مدام از کوچکترین مسائل شاکی هستند؟ از خاکی شدن آستین لباسشان گرفته تا وضعیت آب وهوا، تا ترافیک؛ (البته این یکی کاملاً قابل درک است و شکایت از آن جزو ویژگیهای هر دو گروه است)؛ این دسته آدمهائی هستند که اگر خیلی حالت خوب باشد و اگر خیلی آدم صبور و مردم داری باشی؛ فوق اش بتوانی یکساعت در کنارشان دوام بیاوری. این گروه خواسته یا ناخواسته چنان انرژی منفی ای از خود ساطع می کنند که حس تنفر از زندگی، برق آسا، در وجود نازنینت رخنه می کند به شکلی که، شوق به زندگی، امید و آرزوئی که تا ساعتی پیش در آن غوطه ور بودی، ناگهان تبدیل به احساس زجر و عذاب می شود و حس می کنی که، دنیا برایت شده اندازۀ قفس قناری و مرغ عشق. اینها آدمهائی هستند که عموماً نگاه نامهربانی به زندگی دارند. از حق نگذریم که اصولاً زندگی به هر دو گروه نگاه نامهربانی دارد؛ اما این دسته با نگاه خشمناک خود به زندگی، خود را در تقابل با آن قرار می دهند. در حالی که می توانند با اندکی نرمش از کنار زندگی عبور کنند، بی آنکه یکریز با آن بجنگند و عموماً هم مغلوب شوند. این گروه در عین حال که از صبح تا شب با آدمها می جنگند، در ذهنشان مدام با زندگی هم می جنگند و ناکامیهایشان را به گردن زندگی و بعضاً تقدیر و اینطور مسائل می اندازند. با چنین آدمهائی بهشت هم نباید رفت. اگر دست بر قضا زد و بهشتی شدید و یکی از اینها را آنجا دیدید، جهنم گزینۀ مناسبتری است.
اما دستۀ دوم؛ این دسته شامل آدمهائی می شود که زندگی را آسان می گیرند. با این گروه ته چاه یا جهنم هم پا داد باید بروید و مطمئمن باشید که بهتان خوش می گذرد. چون اینها از بدترین شرایط هم برای خود ایده آل می سازند و در سختترین و دشوارترین شرایط به زندگی ادامه می دهند، بی آنکه رنج ببرند. اینها همانهائی هستند که با مهربانی و انعطاف از کنار زندگی عبور می کنند، بی آنکه جنگی راه بیافتد و ناکامی ای باقی بماند. برای این گروه، ناکامی و شکست مفهوم دیگری دارد. تعریف این گروه از واژۀ شکست با تعریف گروه اول از این واژه، زمین تا آسمان متفاوت است. برای گروه اول احتمالاً ؛زندگی؛ خود شکست است.
؛؛؛نکتۀ مهم؛؛؛ آدمهای این گروه با آدمهای منسوب به آدمهای احمق اشتباه نشوند. این طبقه بندی، صرفاً مخصوص آدمهای دانا و نادان نیست. چون در هر دو گروه که ذکر شد، هم آدم دانا یافت می شود و هم آدم نادان. یعنی هم آدم نادانی که زندگی را سخت می گیرد وجود دارد و هم آدم دانائی که زندگی را سخت می گیرد. همینطور، آدم نادانی که زندگی را آسان می گیرد و آدم دانائی که زندگی را آسان می گیرد. بحث بر سر دانائی و نادانی آدمها نیست. بحث بر سر نوع نگاهشان و شیوۀ زندگی شان است.
برگردیم سر موضوع آدمهائی که زندگی را آسان می گیرند. گفتم که این گروه شامل آدمهائی می شود که؛ جهنم هم با آنها خوش می گذرد. شاید با کمی اغماض اصطلاح (الکی خوش) را بشود در موردشان به کار برد. البته بستگی دارد که این اصطلاح را چطور معنی کنیم. به قول دوستی، بستگی دارد که این اصطلاح را؛ چه کسی؟ کجا؟ و چطور به کار ببرد. به همین خاطر من الکی خوش را برای آدمهای گروه دوممان استفاده می کنم. یعنی آدمهائی که بلدند حتی در شرایط بسیار دشوار هم از زندگی لذت ببرند. به گروه اول هم می شود گفت؛ الکی ناخوش، یا یک چنین چیزی.
؛؛؛توصیه؛؛؛ طبقه بندی آدمها یکی از جذابترین و لذتبحشترین بخشهای طبقه بندی های ذهنی است. وقتی در ذهنتان طبقه بندی مربوط به آدمها را انجام میدهید، نوع رابطه تان با آنها، شیوۀ برقراری ارتباط تان با آنها، حد و حدود ارتباط تان، و خیلی مسائل دیگر روشن و شفاف می شود. البته به شرط آنکه بی جهت تغییر گروه و نقل و انتقال انجام ندهید.
آشتی با قلم و کاغذ

رخوت و بی حوصلگی تمام وجودم را در بر گرفته بود. می دانستم برای بیرون آمدن از این حال و هوا باید کاری مثبت انجام دهم. کاری که عمیقاً به آن عشق بورزم و برایم هنوز به صورت خرق عادت در نیامده باشد. از کلمۀ عادت و اصولاً عادت کردن به کاری، چیزی و جائی خوشم نمی آید. مدتی بود که بسیار درگیر درس و دانشگاه و عکاسی و تحویل پروژه های پایان ترم شده بودم و فرصت انجام کارهای دیگر به کلی از من گرفته شده بود و از همه بدتر اینکه بیش از یکماه بود که قلم به دست نگرفته بودم. هر روز این سی روز، با این فکر که امروز می نویسم؛ امروز می شد فردا و فردا می شد پس فردا. و طبق خاصیت آدم بودن سه روز که به این منوال گذشت، عادت کردم به جای نوشتن بگویم؛ امروز، فردا. امروز، فردا. و اینطوری بود که عادت خوبِ نوشتن از سرم افتاد.
می دانم که برای نویسنده شدن، و برای نویسندۀ خوب شدن، نظم و استمرار در نوشتن لازم است. پراکنده نویسی و گه گاه نویسی به کار نویسنده نمی آید. یا به کار نویسنده شدن نمی آید. برای یک نویسندۀ تازه کار و شاید هم کهنه کار، نوشتن باید به صورت عادت در بیاید. مثل داروی تجویز شده برای بیمار، که بایستی درست سر زمان تعیین شده به او خورانده شود، برای نویسنده شدن هم لازم است که درست سر زمان مناسب در جائی خلوت و البته راحت نشست، قلم به دست گرفت، فکر کرد، گاهی به مخیّله فشار آورد و نوشت. این حرف من نیست. حرف همۀ نویسنده های حرفه ای است.
اینکه نوشتم، باید گاهی به مخیّله فشار آورد نظریست کاملاً شخصی. چون نویسنده ای مثل من خیلی کم از تخیلش برای خلق داستان استفاده می کند. در عوض اتفاقات اطراف را با روان خود در می آمیزد و روی کاغذ می آورد. از تخیل به میزان کمتر بهره می گیرد. مگر برای خلق داستانهائی شبیه به هری پاتر و از این دست. به همین جهت هم اعتقاد دارم که شناخت روحیات و شخصیت درونی یک نویسنده، از خلال آثارش میسر است. یک نویسندۀ خوب باید نگاه تیز بینی داشته باشد. باید خوبِ خوب بیند. خیلی بهتر از افراد عادی و آنهائی که نمی نویسند،خوب گوش کند و دیده ها و شنیده هایش را در ذهنش ثبت کند و به خاطر بسپارد تا روزی بتواند وقایع را با ته مایه ای از تخیل در آمیزد و اثری بیافریند ملموس.
برگردم سر جملۀ نخست. نوشتم بیش از یکماه است قلم به دست نگرفته ام. امشب که آمدم بر اساس عادت بسیار خوب دیرینه ام بنویسم، حس ورزشکاری را داشتم که؛ مدتی ورزش را رها می کند و دوباره که قصد دارد به حالت قبل بازگردد، باید مدتی تمرینات سبک انجام دهد تا بدنش آهسته آهسته نرم شده باز به ورزش عادت کند. من هم برای این منظور، و برای نرم شدن ذهنم، طبق معمول از میان روان نویس های رنگارنگم با وسواس بسیار زیاد یکی را انتخاب کردم. نمی دانم چرا هر بار که می خواهم بنویسم، وسواس عجیب و غریبم به این شکل به سراغم می آید. در اینکه همواره انتخاب اولم به دلیل علاقه ام رنگ آبی است کمترین شکی ندارم. اما گاهی حس می کنم دلم می خواهد با رنگی دیگر بنویسم. شاید اینطوری قصد دارم ذهنم را گول بزنم که اینبار، و با تغییر انتخابم شاهکاری خلق خواهد شد. انتخاب امشب ام، همان رنگ آبی بود. لابد چون از ابتدا هم می دانستم که قرار نیست شاهکار خلق کنم و تنها قرار است مثل همان ورزشکار دستم را گرم کنم و البته ذهنم را تشویق به تمرکز. روان نویس آبی را بین انگشت شست، سبابه و انگشت وسطی قرار دادم و خوشباورانه روی کاغذ گذاشتم. تا پیش از به دست گرفتن قلم صد موضوع توی ذهنم جمع شده بود و هر کدام با فشار بیشتری سعی می کردند از دیگری پیشی بگیرند و خودشان را به تمرکز و بعد به قلمم تحمیل کنند.
اما آن لحظه، درست همان لحظه ای که قلم را روی کاغذ گذاشتم ذهنم شد به سپیدی کاغذ. ترس برم داشت. وحشت اینکه نکند نوشتن را از یاد برده باشم؟ وحشت اینکه ذهنم با من قهر کرده باشد و مغزم دیگر به دستم فرمان نوشتن ندهد تمام وجودم را در بر گرفت. به قدری بهت زده بودم که نمی دانستم چه کنم. نوک روان نویس داشت روی کاغذ سپید، ابری آبی رنگ و بزرگ را تشکیل می داد و کاغذ داشت به سرعت شیرۀ جان روان نویسم را می مکید و من تنها کاری که انجام می دادم، تنها کاری که ازم بر می آمد، نگاه کردن به آن تودۀ ابری شکل بود که لحظه به لحظه بزرگتر می شد و هر چه بیشتر به رنگ مورد علاقه ام نزدیکتر.
دو دقیقه بعد زنگ یکریز ابزاری مزاحم با نام بی ریخت تلفن همراه مرا از بهت و شوک نتوانستن بیرون آورد. از حرص اینکه چرا فراموش کردم موقع نوشتن صدایش را ببندم تماس را ریجکت کردم (منظورم همان رد تماس است. بر من ببخشید اگر گاهی کلمات اصیل بعضی ابزار وارداتی را در نوشته هایم می گنجانم. پدرم می گوید هر گاه رفتی و ابزاری اختراع کردی حق داری اسمی پارسی بر آن بگذاری. راست می گوید). بعد قدری فکر کردم. به این که از چه راهی می توانم این ورزشکار مدتها کناره گرفته از ورزش را به راه بیاوردم. چشمم به تودۀ ابری شکل ایجاد شده توسط روان نویس آبی بر صفحۀ سپید کاغذ افتاد. آنی راهی به ذهنم رسید. تصمیم گرفتم دربارۀ همان روان نویس آبی و تودۀ ابری اش بنویسم. به نظر راحتترین راه بود برای روغن کاری ذهنم. تقلب رسیده بود و فقط مانده بود تا از آن به خوبی استفاده کنم. تنها یک مشکل وجود داشت که شاید در وهلۀ اول به چشم مهم نمی آمد اما در وهلۀ دوم مهمترین دلیل ننوشتن بود. انگشتانم با قلم عجین نبودند و قلم درست روی کاغذ مانور نمی رفت. حس کردم فلج شده ام. باز به فکر راه کار افتادم. کمی (مثل آنزمان که تنبک می نواختم و با حیله های مختلف سعی می کردم تا از خشکی انگشتان خلاص شوم) سعی کردم با همان حیله ها دستانم را نرم کنم تا بلکه چیزی را که می نویسم حداقل خودم بتوانم بخوانم. همه چیز برای نوشتم مهیا بود و در عین حال هیچ چیز جور نمی شد. نه ذهنم یاری می داد و نه انگشتان و نه روان نویس و نه کاغذ و نه...
کاغذ و قلم را رها کردم. همانطور که پشت میز نشسته بودم آرنجها را روی میز گذاشتم و سرم را میان دستانم گرفتم. هزاران فکر توی مغزم می آمد و می رفت، می آمد و می رفت و تنها فکری که از همه واضح تر و مهمتر و تکرار شونده تر بود اینکه؛ چرا نمی توانم بنویسم؟ نکند دیگر نتوانم؟؛ و این دو پرسش بی پاسخ بیش از همه چیز آزارم می داد. ذهنم با من قهر کرده بود. انگشتانم با من قهر بودند و حتی قلم و کاغذ. از این بدتر، فاجعه عمیقتر از این در دنیای خود ساختۀ من، امکان نداشت. دنیای قلم و کاغذی من از دستم رفته بود بی آنکه بخواهم. دنیای زیبای قلم و کاغذی که از کودکی به تدریج ساخته بودمش از کف داده بودم. و از همه مهمتر انگیزۀ نوشتن را. به لپ تاپ که کنار دستم روشن بود نگاه کردم. بی اختیار روی فِیوِرت (مورد علاقه. این هم از آن اصطلاحاتیست که دلم می خواهم اصلش را به کار ببرم) که لیستی از تمام صفحات مورد علاقه ام در آن هست را کلیک کردم. چندین صفحۀ دلخواهم را که گاهی که دلم خیلی می گیرد می روم و چرخی در آنها می زنم باز کردم تا بلکه بتوانم مثل همان گاهی اوقات کمی تسلی خاطر پیدا کنم. بعد یاد وبلاگم افتادم. آن را هم از توی فِیورت کلیک کردم. آخرین مطلبی که پست کرده بودم شعری بود از فریدون مشیری که چند ساعت قبل روی وبلاگم گذاشته بودم و قبل از آن مطلبی بود به تاریخ درست یکماه قبل. دلم می خواست حداقل برای این وبلاگ که بهانه باز کردنش نوشتن هر روزه ام بود مطلبی تازه بنویسم. حالا داستان جدید هیچ. باز ترس اینکه؛ اگر دیگر نتوانم بنویسم و یا میل و اشتیاق به نوشتن را از دست داده باشم به سراغم آمد. نوشتن تنها کاری بود که هیچوقت مرا دلزده نمی کرد. با روحیه و اخلاقی که دارم (گویا از کودکی هم داشته ام. چون پدرم خاطرات اینچنینی زیاد برایم تعریف می کند) همه چیز زود خسته ام می کند. کمترین احساس ناخوشایند یا کمترین احساس لذت نبردن از کاری یا چیزی و یا تبدیل شدنش به عادت و روزمرگی مرا از آن چیز؛ هر چه که باشد به سرعت فراری می دهد. و برای آدمی مثل من بسیار طبیعیست وحشتِ از دست دادن کاری یا دغدغه ای که سالهای زیادیست از آن لذت می برم، بی آنکه آنی نسبت به آن کار حس بدی پیدا کنم و یا حس کنم که از سر اجبار آن را انجام می دهم.
یادم نمی آید که اصلاً چه شد که این نوشته شروع شد. چه شد که بی آنکه تلاشی کنم دستم بر روی کیبورد نشست و انگشتانم بی آنکه من بخواهم تایپ کردند. و مهم هم نیست بدانم. تنها این مهم است که طلسم شکست و من نوشتم. حس می کنم ذهنم با من آشتی کرده و همینطور انگشتانم. قلم و کاغذ هم به زودی یادشان می رود که چه نامهربانی درحقشان کرده ام و با من آشتی خواهند کرد. اما می دانم که از من قول خواهند گرفت که مثل گذشته؛ یعنی تا پیش از این یک ماه؛ مثل بچۀ خوب، سر وقت تعیین شده بنشینم و بنویسم. و باز می دانم که برایم شرط خواهند گذاشت که؛ هر چه می خواهی بنویس، حتی خاطرات و اتفاقات آنروز را، اما بنویس. و من خواهم گفت: چشم.
یاد مقدمۀ رمان بابا گوریو افتادم که نوشته بود؛ بالزاک نویسندۀ نابغه ای نبوده، نویسنده ای بوده با پشتکار فراوان که در طول چیزی حدود بیست سال در حدود ده هزار صفحه نوشته و پشتکار فراوانش از او بالزاک ساخته است.
شعر کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو به من گفتی :
از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پیش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"
باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشکی ازشاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید،
یادم آید که از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
فریدون مشیری
آه که تو دوش که را بوده ای...
نوشته ای؛؛؛ چیزی بنویس.
چه بنویسم وقتی دستم به نوشتن نمی رود؟ وقتی ذهنم قادر نیست کلمات را کنار هم قرار دهد تا جمله های زیبا بیافریند، تا داستانی را روایت کند، آنطور که تو را خوش می آمد.
از چه بنویسم وقتی تمام باورهایم به یکباره فرو ریخته است؟
چه می شود نوشت؟
یادت هست روزی این جمله را نوشته بودی؟
آنروز، تمام باورهای تو، فرو ریخته بود و امروز تمام باورهای من. تمامش، یکجا و گوئی برای ابد. و انگار قرار نیست تا دگر باره بنا شود.
سخت است. سخت است آن لحظه ای که چشم باز می کنی و تمام باورهایت را از دست رفته می بینی. باورهائی که بنا بود روزی نه چندان دور اعتقاداتت شوند. قرار بود زندگی ات را بر اساس این باورها و اعتقادات بنا کنی و شکل دهی و ادامه دهی و زندگی کنی، با باورهائی که قرار است خالق تمام چیزهای خوب باشد.
می خواهی بنویسم؟ می خواهی از باورهای فرو ریخته ای بنویسم که زمانی قدرت حرکتم بود؟ قدرت قلمم بود، هر چند مدت زمانی کوتاه؟
می خواهی از دلبستگی ای بنویسم که بی آنکه بخواهم یا انتظارش را بکشم به سراغم آمد؟
می خواهی از پایان تلخی بنویسم که دوستش نداشتیم؟ از پایانی که اینگونه تصویرش نکرده بودیم؟
می خواهی از چه بنویسم؟ از، هر، چه، بخواهی، خواهم نوشت، جز از آنچه بر من رفت.
خیال کن؛ هیچگاه، هیچ باوری در ذهنت شکل نگرفته است. خیال کن؛ هیچگاه، هیچ جمله ای در تو اثر نکرده است. خیال کن، هیچگاه، هیچ کلمه ای تو را تا سر حد ایمان به چیزی یا کسی پیش نبرده است. خیال کن. تنها خیال کن.
خیال کن راهی را،که از همان اولِ اولِ اول، می دانی بیراهه است. خیال کن چیزی را، نیروئی را، کلماتی را، جملاتی را، که مجبور به پیمودن این راهت می کنند. راهی که؛ هرگز، هرگز، هرگز، روزی، در خیالت هم جائی نداشته است. در این راه، جملاتی را که هر دم می شنوی، با تمام وجود می خواهی که بشنوی. ته دلت، شاید هزاران بار به خودت گفته ای که؛ خام شو. اینها همان جملاتی هستند که تو، باید با شنیدنشان خام شوی، همان جملات تکراری ای که اگر از دهان آدم دیگری بیرون می آمد، در دلت می گفتی؛ خفه شو؛ خودت را خام کن. ولی اینبار می شنوی و خام می شوی. می شنوی و خام می شوی. چون می خواهی که خام شوی. خام می شوی، تا حدی که هر روز و هر ساعت به خودت می گوئی، بنا نبود با شنیدن این جملات خام شوی.
کمی که پیشتر می روی، گویا دیگر نیازی به شنیدن جملات و کلمات خام کننده نداری. دیگر حتی نیروئی هم نیست که تو را وادارد تا ادامه دهی. خودت هستی و خودت. حالا دیگر خودت هستی که ادامه می دهی. دیگر خام شدنی هم در کار نیست. لابد از آغاز هم نبوده.
مدتی بعد، تو در او حل می شوی و او در تو. تو بوی او را می گیری و او بوی ترا. نزدیک آمدنش که می شود بوی او را با تمام سلولهای وجودت احساس می کنی. هر بار. هر بار که او می آید و یا قرار است بیاید و نمی آید.
هر صبح به تصویر کودکیهایش روی آینه سلام می کنی و هر شب به آن تصویر خدا نگهدار می گویی و هر لحظه نگران این هستی که همه چیز، همه چیز از او، تنها همان عکس روی آینه باشد. تصویری سیاه و سپید و تاسیده با خطوطی عمیق بر روی آن. به اندازۀ عمر عکس. دیری نمی پاید که پی می بری همه چیز باقی مانده از او، تنها همان تصویر روی آینه است که هر صبح به آن سلام می کردی و هر شب به آن خدانگهدار می گفتی. همه چیز باقی مانده از او عکسی است که اگر روزی، لحظه ای، آنی اراده کنی می توانی آن را با غیظ یا شاید هم با ملایمت دوست داشتنیِ خاص خودت، از روی آینه برداری، نگاهی تأسف بار بر آن بیافکنی، آهی عمیق و از ته دل، به یاد روزهای خوبتان بکشی، بعد آنرا در جعبه ای کوچک، کنار تسبیحی چوبی و گردنبندی آبی رنگ بگذاری و... و او را در جعبه ای محبوس کنی تا... شاید تا ابد.
و خود را به تبعیدی خود خواسته محکوم کنی. چرا که همه چیز از اولِ اولِ اول ممنوعه بوده است و تو در حین خام شدن هایت، آنی به آن فکر نکرده بودی.
خیال کن، اگر چه خیلی دشوار است. اما خیال کن، چرا که من با حقیقت این خیال گام در این راه گذاشتم.
سیگار، تفریح یا اعتیاد؟

پدر من سالهاست که سیگار می کشد. آنطور که خودش می گوید از هجده سالگی. او می گوید، در این باره بی گناه است. اما مگر می شود؟ داستان عجیبی هم برای اثبات این مدعا روایت می کند. پدر بزرگ من - پدر پدرم- آدم مستبدی بوده است. گر چه من با شنیدن این روایت و روایات دیگر پی برده ام که مستبد نبوده بلکه، چیزهای زیادی را در باب تربیت فرزند بلد نبوده است. مثل بسیاری از قدیمیها که فکر می کردند کتک زدن یا انجام کارهای محیّر القول، شیوۀ مناسبی است برای رام کردن کودکان سرکش. پدرم دقیقاً نمی گوید که چند ساله بوده که این اتفاق برایش افتاده. شاید از ما خجالت می کشد. یا شاید فکر می کند روی ما تأثیرات منفی خواهد گذاشت و ممکن است من یا برادرم سیگاری شویم. پدرم گویا فراموش کرده که از من و برادرم دیگر گذشته که بخواهیم سیگاری شویم و اگر قرار بود بشویم تا حالا شده بودیم و تازه الان دیگر کدام جوانی سیگار می کشد؟ همه یا... می کشند یا... و یا...! اغلب شروع دود بازیشان بامواد مخدر است که من هنوز از بردن نامشان وحشت دارم. از آنجائیکه به این موضوع معتقد هستم که قبیح ترین اعمال وقتی در ذهن و زبانت به راحتی بچرخد در نظرت کوچک می شود و انجامش ساده، برای همین از بردن نامشان همیشه خودداری می کنم.
پدر من تعریف می کند، روزی که پدرش پی برده که او – احتمالاً محض امتحان و از روی کنجکاوی – چند پک جانانه به سیگار دوستش زده است. البته هر کدام از ما، به احتمال قریب به یقین، در کودکی سیگار را امتحان کرده ایم محض کنجکاوی. مثلاً من یادم است در سن هفت سالگی، در مراسم ختم پدر بزرگم؛ همین که ذکر خیرش را می کنم؛ از دست برادر زن عمویم پکی به سیگار زدم. نه تنها من، بلکه حدود ده، دوازده نفر بچۀ قد و نیم قد شیطان که کوچکترینشان من بودم و از فرط شیطنت و کوچه گردی در آن یک هفتۀ ختم، شبیه به بچه کولی شده بودیم. حتی من و برادرم که، مادرمان به تمیزی و رسیدگی بیش از حد به بچه هایش معروف بود چیزی نمانده بود که آب دماغمان هم سرازیر شود. خلاصه آنروز نفری یک پک به سیگار فروردین برادر زن عمو زدیم. یادم نیست کدامیک از ما این پیشنها را مطرح کرد. و اصلاً از طرف ما مطرح شد یا برادر زن عمو محض خنده و شوخی این کار عجیب را با ما بچه ها کرد. بعد از انجام آن عمل عجیب، دنیائی ذوق کردیم که عملی بزرگانه انجام داده ایم. ولی من همانوقت هم می دانستم که این کار، از پوشیدن دزدانۀ کفشهای تق تقی مادرم خیلی بدتر است. به هر حال پدر بزرگ عزیز من که خدایش بیامرزاد، به جای آنکه نگرانی و غم و غصه اش را از بابت سیگاری شدن پسرش، به طرز منطقی بروز دهد، محتوای یک پاکت سیگار، برابر با بیست نخ، را یکجا در دهان او می گذارد و مجبورش می کند در لحظه همه را دود کند!!!!!! اولش باور نکردم. چون موضوع به قدر کافی عجیب و غریب هست که باورش دشوار باشد. ولی این اتفاق افتاده است. حالا پدر من نه تنها سیگار را ترک نکرده، بلکه روزی- (به اعتراف خودش در اثر غرولند من) یک پاکت، و (به اعتقاد من) یک پاکت و نیم سیگار می کشد. پدر من تقریباً هر بار که مورد تاخت و تاز دلسوزیهای من و مادرم قرار می گیرد، با حالتی که من در دلم می گویم؛ آخیش مطمئنم که دیگر رویش تأثیر گذاشته و دیگر سیگار نمی کشد؛ می گوید: حق با شماهاست. دیگر نمی کشم. و پنج دقیقه بعد. درست پنج دقیقه بعد سیگاری آتش می زند و چنان قیافۀ حق به جانبی به خود می گیرد که ما توی دلمان می گوئیم: عجب آدمهای بی رحمی هستیم ما.
این موضوع تا چند سال قبل قابل تحمل بود. ولی حالا تبدیل به موضوعی به شدت نگران کننده شده است. پدرم با هر نخ سیگاری که در مقابل چشمهای من دود می کند، نا خواسته مرا به یاد مسائل ناخوشایندی می اندازد. وقتی شبها از توی اتاقم صدای سرفه های خشک و بی وقفۀ او را می شنوم نگرانتر می شوم. هر چند ماه یکبار باید نگران این موضوع باشم که آیا پدرم به تازگی چک آپ اش را انجام داده یا نه و اگر انجام داده آیا جواب تمام آزمایشهایش منفی بوده است؟ برادرم چند سالی می شود که از بابت کم کردن تعداد نخهای سیگار پدرم، از او قطع امید کرده است چه برسد به ترک کردن آن. ولی من همچنان امید دارم که روزی به همین زودیها این اتفاق بیافتد و برای این منظور تلاش هم می کنم. تلاشی که انرژی زیادی از من می گیرد و اغلب سبب می شود تا پدرم خیال کند ذینفع هستم (که هستم. چون دلم می خواهد پدرم همیشه باشد) و با لجاجت و سماجت بیشتری سیگارش را به دست بگیرد و صدای کلیک کلیک فندکش را روی مغزم بفرستد. آنوقت من آهی از ته دل می کشم و اتاق را ترک می کنم و چند دقیقه ای با خودم می جنگم که؛ لابد راههای من هم شبیه به راههای پدربزرگم است و بعد فکر می کنم که بالاخره چه راهی روی پدر من جواب می دهد؟
می دانم که هشتاد و پنج درصد افرادی که شروع به کشیدن سیگار می کنند، به کشیدن آن ادامه می دهند. چون مثل پدر پسر شجاع عادت می کنند به اینکه مدام یک چیزی گوشۀ لبشان باشد و یکریز از آن چیز دود بلند شود تا با دیدنش احساس خوبی بهشان دست بدهد. لابد برایشان دیدن و استعمال چیزی که سبب مرگ تدریجی می شود، شکلی نمادین از زندگی دارد. برای همین طبق سیستم پاداش مرتب به بدنشان پاداش می دهند. پاداش یک سیگار، سیگاری دیگر است.
ای کاش می شد قید غرور و اینطور چیزها را زد و رفت و نشست و با پدر یا هر کس دیگری که برایت عزیز است و سیگار می کشد رو راست حرف زد. کاش می شد گفت: وقتی تو سیگار می کشی من احساس می کنم باید زودتر از آنچه که انتظارش را دارم خودم را برای از دست دادنت آماده کنم و من این را نمی خواهم. دلم می خواهد تمام اندامهای داخلی بدنت شفاف و تمیز باشد، نه اینکه از زور دود سیگار سیاه و آلوده باشد. دلم نمی خواهد همیشۀ خدا بوی تند سیگار بدهی.
مادرم عاشق پدرم است. ولی چند سالیست که – دست کم از زمانی که من به سن ازدواج رسیده ام – یکی از معیارهایش برای انتخاب دامادش سیگاری نبودن اوست. همیشه به من تأکید می کند که مردی را انتخاب کن که سیگاری نباشد. این جمله به ظاهر بسیار ساده می آید ولی، به شدت قابل تأمل است. اینکه مادرم ملتمسانه چیزی را از من می خواهد، حسم می گوید باید موضوع مهمی باشد. بخصوص اینکه، عشق زندگی مادرم سیگاری است و مادرم دقیقاً دست روی همین نکته گذاشته است. پس معلوم است موضوع خیلی خیلی جدی است. یعنی مادرم در کنار فاکتورهائی که برای داماد دلخواهش در ذهن دارد به طور ناخود آگاه، این فاکتور را هم قرار داده است. ضمن اینکه با آلرژی عجیب و غریبی که من نسبت به دود دارم، این موضوع، از امتیاز بالاتری برخوردار است.
به این موضوع اعتقاد پیدا کرده ام که سیگار شکافی در میان افراد ایجاد می کند که تنها راه از میان برداشتنش، ترک آن است و اگر کسی موفق به ترکش نشود در واقع شکاف را روز به روز عمیق تر و گسترده تر می کند تا جائی که تبدیل به یک دره می شود و فاصله آنقدر زیاد می شود که دیگر راه بازگشتی نمی ماند. مدتهاست هر آدمی را می بینم که سیگار می کشد، ذهنم به صورت خود کار طبقه بندی کردن را آغاز می کند و او را بی آنکه من تلاشی کنم در طبقۀ مخصوص آدمهای خطرناک قرار می دهد. یعنی اینکه از چنین آدمی انجام هر گونه عمل دود داری بر می آید. تازه شخص سیگاری همیشه سلاحی دارد که هر آن می تواند با آن تو را از جائی که هستی و در آنجا احساس راحتی می کنی، فراری دهد یا اینکه دست کم حسابی اوقاتت را تلخ کند. مثلاً وقتی قرار است به میهمانی ای عروسی ای چیزی بروی و حسابی شیک و پیک کرده ای و تا توانسته ای با این آلرژی عجیب و غریبت به خودت عطر و چیزهای خوشبو کننده زده ای تا اگر دست بر قضا در آن میهمانی یا عروسی کسی را بعد از سالها دیدی (که این روزها زیاد پیش می آید که آدمها فقط در عروسیها دور هم جمع شوند)، احساس خوبی را در آن شخص ایجاد کنی و خاطرۀ بو داری از خودت در ذهن طرف به جا بگذاری. چون درست است که آلرژی عجیب و غریبی داری، ولی با تمام اینها هیچ چیز هم به اندازۀ بو رویت تأثیر نمی گذارد و سبب خاطره سازی نمی شود و با آلرژی عجیب و غریبی که داری روزی دو هزار بار تأسف می خوری که چرا نمی توانی بیش از آنچه که حس می کنی مجاز هستی از عطر استفاده کنی. و تازه روزی پانصد بار هم به بعضی از آدمها اعم از دوستان و نزدیکانت لعنت می فرستی که چرا از عطر استفاده می کنند و تنها عدۀ بسیار معدودی در این دنیا وجود دارند که دست بر قضا بوی عطرشان سبب تحریک آلرژی ات نمی شود. حالا با تمام این احوال یک نفر از روی صندلی راننده دستش را در جیب کتش فرو می برد و... هفت تیرش را بیرون می آورد و تو حسابی خلع سلاح می شوی. چون با تمام قید و شرطی که برای آلرژی ات در مورد بوی عطر گذاشته ای که یک امشب را بی خیالت شود، حالا باید با تمام وجود در مقابل دشمن اصلی ات، یعنی دود، قرار بگیری و البته که حق اعتراض را تا حدودی داری ولی نه حالا وقتش است و نه تو حوصله اش را داری که اعتراض کنی و حرفهای تکراری بشنوی. به مادرت هم نگاه نمی کنی، چون هیچ کاری از دستش ساخته نیست که اگر بود حالا پدرت سیگار را سالها بود کنار گذاشته بود. نهایتاً در حالی که سعی می کنی به خودت مسلط باشی، با نگاه اعمال آن یک نفر را زیر نظر می گیری تا مطمئن شوی واقعاً قصد دارد آنچه را که در دستش است روشن کند یا نه. چون هنوز کمی تردید داری. یعنی فکر می کنی که آن یک نفر قصد ندارد در حالی که بوی بد سیگار ازش استشمام می شود با فک و فامیل چند سال ندیده روبرو شود. اما سخت در اشتباهی چون چند ثانیه بعد، احساس می کنی عمل دم و باز دمت به سختی صورت می گیرد. بعد کم کم عصبانی و عصبانی تر می شوی تا جائی که، مجبور می شوی درست در حالی که داری به خاطر لباس نا مناسبت در آن سرمای زیر صفر، بید بید می لرزی، شیشۀ اتومبیل را با حرص تا ته پائین بدی و بین پنج تا هفت دقیقۀ لعنتی را سپری کنی تا فیلتیر دو سنتی متری از شیشه پرتاب شود بیرون و خیالت حداقل برای بیست دقیقه راحت شود و تو دلت به اتومبیلهای سرگردان که سبب سنگین تر شدن ترافیک شده اند بد و بیراه بگوئی.
در مضرات سیگار سخنها گفته اند که تکرارش بیهوده است. مثلاً اینکه دود سیگار عامل اصلی ابتلا به سرطان ریه است. یا اینکه نیکوتین سبب انقباض عروق می شود و این موضوع منجر به سکتۀ قلبی.(که از پدر من دور باشد). قصد هم نداشتم دربارۀ مضرات آن بنویسم. چون گفتن این حرفها و خواندن مقالات و رسالات متعدد برای آدمی که اراده ندارد به قول دوستان، کشک است.
غزلی از مولانا
به تصحیح بدیع الزمان فروزانفر
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی، ای رونق بُستان من
چون می روی، بی من مرو، ای جان جان، بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو، ای شعلۀ تابان من
هفت آسمان را بَردرم، وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جانِ سرگردان من
تا آمدی اندر بَرَم، شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من، وی روی تو ایمان من
بیپا و سر کردی مرا، بیخواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ، ای یوسف کنعان من
از لطف تو چون جان شدم، وز خویشتن پنهان شدم
ای هستِ تو پنهان شده در هستیِ پنهان من
گل جامه دَر از دست تو، ای چشم نرگس مست تو
ای شاخها آبَستِ تو، ای باغ بیپایان من یک لحظه داغم می کشی، یک دم به باغم می کشی پیش چراغم می کشی، تا وا شود چشمان من ای جان پیش از جانها، وی کان پیش از کان ها
ای آنِ پیش از آنها، ای آن من، ای آن من
منزلگه ما خاک نی، گر تن بریزد باک نی
اندیشهام افلاک نی، ای وصل تو کیوان من
مرَ اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد
در آبِ حیوان مرگ کو؟ ای بحر من، عُمّان من!
ای بوی تو در آه من، وی آه تو همراه من
بر بوی شاهنشاه من، شد رنگ و بو حیران من
جانم چو ذره در هوا، چون شد ز هر ثقلی جدا
بیتو چرا باشد، چرا؟ ای اصل چار ارکان من
ای شه صلاح الدین من، ره دان من، ره بین من
ای فارغ از تمکین من! ای برتر از اِمکان من
بی تفاوت (یک داستان کوتاه از فروغ فرخزاد)

وقتی در اتاق را باز کردم او آن جا کنارِ بخاری روی صندلی راحتیاش نشسته بود و در سکوت و آرامشی که او را در نظر من بزرگ جلوه میداد به رویم نگریست و آن وقت مثلِ این که صدای به هم خوردن پنجرهها ناگهان او را از خوابِ رویا بار و شیرینی بیدار کرده باشد آهسته گفت:
«عجب!... شما هستید، بفرمایید، خواهش میکنم بفرمایید.»
با اندوه پیش رفتم، قدمهایم مرا میکشیدند، انتظار نداشتم که بعد از یک هفته دوری و قهر اینقدر بیتفاوت مرا استقبال کند. فکر میکردم با همة کوششی که او برای پنهان کردنِ احساساتش میکند باز من خواهم توانست بعد از یک هفته، در اولین دیدار بارقة ضعیفی از شادی و خوشبختی آنی را در چشمانِ او بیدار کنم و با این همه ترسیدم به چشمانش نگاه کنم. ترسیدم در چشمهای او با سنگی روبهرو شوم که بر روی آن هیچ نشانی از آن چه که من جستوجو میکردم نقش نشده باشد. پیش خودم فکر کردم:
من نباید مثلِ همیشه تسلیم او باشم، من میخواهم حرفهایم را بزنم و او باید گوش بدهد، او باید جواب بدهد، من او را مجبور میکنم، و در تعقیب این فکر با اطمینان و اندکی خشونت در مقابلش ایستادم.
«میدانی که برای چه آمدهام؟!»
مثلِ بچهها خندید. شاید به من و شاید برای اینکه در مقابل حرفهای من عکسالعمل خُرد کنندهای نشان داده باشد. آنوقت درحالی که با یک دست صندلی روبهرو را نشان میداد و با دستِ دیگرش کتابِ قطوری را که به روی زانوانش گشوده بود میبست گفت: «البته که میدانم، البته، حالا اول بهتر است کمی بنشینید و خودتان را گرم کنید، اینجا، نزدیک بخاری.»
وقتی روی نیمکت نشستم فکر کردم که او چرا میکوشد تا با تکرار کلمة «شما» بین من و خودش دیواری بکشد.
آه، بعد از یک سال، بعد از یک سال، من هنوز برای او «شما» بودم. بعد از گذشتنِ روزها و ساعاتی که در آن حال «من و او» دیگر وجود نداشتهایم بعد از لحظات پیوند، بعد از لحظات یکی بودن و یکی شدن.
آن وقت از خودم پرسیدم: چه میخواهی بگویی، با این ترتیب و با صدای بلند، بیآنکه خودم توجهی داشته باشم تکرا کردم:
«با این ترتیب.»
و صدای او را شنیدم:
«حالا میتوانیم شروع کنیم.»
سرم را بلند کردم. در آن لحظه آماده بودم تا چون دریای دیوانهای در مقابلِ او طغیان کنم و به خروش بیایم. پنجههایم را گشودم، در لبانم لرزشی پدید آمد، در جای خود اندکی به جلو خزیدم، میخواستم فریاد بزنم:
«که چه؟ چرا به من راه نمیدهی؟ چرا مثل دیواری در مقابلم ایستادهای؟ یا راهم بده، یا راهم را باز کن، یکی از این دوتا. هیچوقت نمیگویی که از من چه میخواهی، هیچوقت ندانستم که برای تو چه هستم. بگو، فقط یک کلمه، آن وقت من خوشبخت خواهم شد، حتی اگر کلمة تلخی باشد.
شاید اولین کلمات هم از میانِ لبانم بیرون آمدند، اما بغض گلویم را فشرد و نگاه او، نگاه او که مانند قهقهة مردگان از سرمای وحشتانگیز و تمسخرآلودی لبریز بود، دهانم را بست و پلکهایم را به زیر انداخت. خجلتزده درونم را نگاه کردم و آهسته زیر لب گفتم: «آه دیوانه، دیوانه!»
نگاهم از روی انگشتانِ لرزانم به پایین خزید و به روی گلهای رنگارنگِ فرشِ قالی، نوک کفشهای او، زانوانِ لاغرش که طرحِ آن از پشتِ شلوار به خوبی هویدا بود، افتاد؛ و بالاتر، دستش که بیرنگ و باریک بود و دستة عینک رابا هیجان میفشرد، سینهاش که زندگی در پشت آن گویی بالبخند - خاموشی «زندگی» را مینگریست و چانة محکم و لبهای لرزانش، و نمیدانم چرا بیهوده آرزو کردم که بروم، به جای دوری بروم و همه چیز را فراموش کنم.
او از جایش بلند شد و درحالی که با قدمهای کشیدهاش به سوی من میآمد گفت: «و بالاخره هیچ چیز معلوم نشد!»
سرم را با بیاعتنایی نومیدانهای تکان دادم.
«چه چیز را بگویم چه چیز را؟»
به نظرم رسید که آن چه مرا رنج میدهد از او جداست، چیزی است در خودِ من و چسبیده به دنیای تاریک من و افزودم:
«قضیه خیلی یکطرفی است نه، من اشتباه میکنم من باید بروم و به تنهایی فکر کنم.»
آنوقت او دستهایش را گذاشت روی شانههای من و روی صورتم خم شد. نفساش داغ بود. گونههای لاغر و پیشانی بلندش را به گونهها و پیشانی من مالید و در همة این احوال من بوی تنش را با عطش تنفس میکردم و دنیای من در میان آن بازوانِ مطمئن و در عمق آن چشمهای خاکستری و سرد، رنگ میگرفت.
«اگر یک کمی از خودمان بیرون بیاییم شاید بتوانیم اطرافمان، و دیگران را هم ببینیم.»
«عزیز من، کلمات خیلی زیبا و در عین حال خیلی تو خالی هستند. میفهمی چه میخواهم بگویم، بهتر نیست که قضاوتمان را نسبت به اشخاص، خارج از حدود دنیای مسخرة کلمات تنظیم کنیم؟»
آه، او پیوسته با این فلسفهها مرا گمراه میکرد. اندیشیدم چه میخواهد به من بگوید. آیا دوستم دارد؟!
این اولین ادراکم از گفتههای او بود. بیآنکه به مقصود حقیقی او توجه داشته باشم، هیچوقت راجع به گفتههای او عمیقانه فکر نمیکردم. از این کار میترسیدم و پیوسته در همة حرکات و گفتههای او به دنبال یک اعتراف میگشتم، اعترافی که به آن احتیاج داشتم، میخواستم راحت بشوم و او زیرکانه با من بازی میکرد.
با هیجان دستهایم را به دور گردنش حلقه کردم:
«دوستم داری، نه؟ دوستم داری؟»
و در آن حال دلم میخواست که از فرط شادی گریه کنم، اما او خودش را با اندکی تاثر و حالت رمیدهای از میانِ بازوانِ من بیرون کشید، به سوی دیگر اتاق رفت و در مقابل گنجة کتابها ایستاد.
«همهاش حساب میکنی، همهاش به خودت فکر میکنی.»
و آن وقت با هیجان بهطرف من برگشت.
«بیا انسان بشویم، بزرگ بشویم، دوست داشتن و دوست داشته شدن رابه وجود بیاوریم.»
آه. دنیای او برای من قابل لمس نبود. دنیای او برای من جسمیت نداشت. میدانستم که چه میخواهد و چه میگوید. میدانستم که فقط میخندد، فقط میخندد، فقط میخندد به همهچیز و به همهکس، حتی به خودش. اما من نمیتوانستم مثل او باشم، میخواستم فریاد بزنم:
«دستم را بگیر و با خودت ببر به هرکجا که میخواهی، شاید یک روز بتوانم با تو به آنجا برسم.»
اما احساس کردم که قدمهایم در سستی و رکودِ وحشتناکی فرو رفتهاند، حس کردم که قدمهایم مرا یاری نمیکنند. من هنوز در تارهای ابریشمین زندگی اسیر بودم، مثلِ صدها و هزارها انسان دیگر، به آن اوج رسیدن، به آن وارستگی و بینیازی رسیدن...آه، شاید همة سالهای عمرم کافی نبودند و من بیهوده تلاش میکردم: بیهوده تلاش میکردم تا او را به سطحِ زمین به آن جایی که خودم زندگی میکردم باز گردانم.
از مقابل گنجة کتابهایش برگشت و کنارِ من ایستاد. مثلِ شیطانی تاریک و وسوسهانگیز بود.
«گفتی این آخرین بار است که به دیدنِ من میآیی، نه؟»
قلبم لرزید. نمیخواستم او به همین آسانی این دوری و گسستن را قبول کند، دلم میخواست دستم را بگیرد و مرا به خودش بفشارد و در صدایش اندوهی باشد و بگوید «تو این کار را بهخاطر من نخواهی کرد»، اما او خاموش بود. صورتم را به طرفِ تاریکی برگرداندم و نومیدانه گفتم:
«این طور تصمیم گرفته بودم.»
«وحالا چهطور؟»
بیشتر به طرفم خم شد. آه، او نزدیکِ من بود، زندگی من بود و من دیگر چه میخواستم؟
«حالا، حالا،...آه، نمیدانم!»
شاید او همین را میخواست، همین تزلزل و تردید را و من او را کشف نمیکردم. این خیلی دردناک بود. آنوقت او با اطمینان برخاست.
«شام را با هم میخوریم.»
من ساعتم را نگاه کردم، هشت و نیم بود و اندیشیدم:
«نباید تسلیم بشوم، نباید مغلوب بشوم.»
و در همان حال گویی او با نگاهش به من میگفت:
«دختر کوچولوی احمق، فتح و شکست چه معنی دارد...آیا دوست داشتن برای تو کافی نیست؟»
«البته شام میخوریم، اما بعد...»
و او با خونسردی گفت:
«بعد هر طور که دلت میخواهد رفتار کن.»
«من اینجا نمیمانم.»
و فقط این حرف را زدم تا او بگوید «بمان» و لااقل یکبار از من با «کلمه»، کلمهای که در گوش من صدا میکند، چیزی خواسته باشد.
«اما او خندید، خندهاش رنجم میداد، چون میدانستم که همه چیز را در من میخواند.»
«البته اگر بخواهی، میروی.»
من بیآنکه خودم بخواهم التماس میکردم با جملاتی که هیچ مفهوم دیگری جز تضرع نداشت و او...او مرا خُرد و مغلوب میکرد، بیآنکه لحظهای از آن اوجِ بینیازی پایین آمده باشد.
آهسته گفتم:
«نه، اگر تو بخواهی میمانم...و در غیر این صورت...»
نگاهش را با دقت به چشمان من دوخت، مثل اینکه میخواست بگوید: «بازی نکن، من دست تو را خواندهام، و با لحن کنایهآلودی گفت:
«من عادت نکردهام امر کنم. بهخصوص در مقابلِ خانمی... تو میدانی که در این مورد خودت باید تصمیم بگیری.»
میز کوچکش را جلو کشید.
«شراب خوبی هم در خانه داریم.»
من میدانستم که تسلیمم و تلاشی نکردم. هیچچیز نگفتم. میترسیدم که تا مرحلة زنِ حسابگری تنزل کنم.
در مقابلِ من پشتِ میز نشست و درحالی که جام را پُر میکرد به شوخی گفت:
«آنهایی که با زبانشان به آدم فحش میدهند با قلبشان آدم را نوازش میکنند.»
و با لبخند پُرمعنایی به صورت من نگاه کرد.
شب تاریک و سنگین بود و آتش در بخاری با زمزمة ملایمی شعله میکشید. خسته و ناامید سرم را بلند کردم و اطراف را نگریستم. همهاش کتاب، کتاب، کتاب، همة دیوارها از قفسههای کتاب پوشیده شده بود و او در میان این همه کتاب زندگی میکرد.
و ناگهان حس کردم که او برایم سنگین و غیرقابل درک است. نمیتوانم تحملش کنم، حس کردم که از او دورم. آنوقت سرم را در میان دو دست گرفتم و به تلخی گریستم.
«آه خدای من، پس من چه باید بکنم؟»
و او با خونسردی گفت:
«دوستِ کوچکِ من نوشیدنیات را بخور، آنوقت میرویم در آن اتاق دراز میکشیم و من برای تو قصه میگویم.»
سرم را بلند کردم. چیزی در چشمهایش میسوخت. حس کردم که پلکهایم داغ و سنگین میشوند. رویایی روی پیکهایم ایستاده بود. شب در ظلمت نفس میکشید، اما به نظرم رسید که از پشت شیشههای پنجره آفتاب به درون اتاق نفوذ میکند...
دی ماه 1336
عشق یعنی...

کم سن و سال بودم که آدامسهای لاو ایز... یا همان، عشق یعنی...، وارد مملکت شد و بخاطر عکس دو کوچولوی نمکین که قهرمانانش بودند، به سرعت تو دل همه جا باز کرد و تبدیل شد به آدامس محبوب همه. تا حدی که بازار آدامس خرسی و آدامسهای محبوب دیگر را مدتی از رونق انداخت. آنقدر که ذهنم یاری می کند، آدامس چاق و کوچکی بود (بی شباهت به قهرمانانش نبود) که درست در وسطش لایۀ دو میلی، صورتی رنگی قرار گرفته بود و آدامس را مثلاً به دو پاره تقسیم می کرد. یادداشتهای روی کاغذ آدامس، همانجا که عکس قهرمانانش وجود داشت انگلیسی بودند و ما نمی توانستیم بخوانیم. آخر هنوز زبان نمی دانستیم. آنوقتها کلاس زبان انگلیسی نه متداول بود و نه اینهمه زیاد که هر کسی به ذوق زبان آموختن، کرور کرور هزینه کند و تمام وقتش را در این قبیل کلاسها بگذراند و اغلب هم هیچ یاد نگیرد و فکر کند که یاد گرفته، چون احتمالاً تنها می تواند سنش را به انگلیسی به یک بی سواد دیگر بگوید. گاهی هم که پدر با مشقت زیاد موفق می شد من و برادرم را مقابل خود بنشاند و بهمان انگلیسی یاد دهد، آنقدر سؤالات بی ربط می پرسیدیم و آنقدر شیطنت می کردیم که پدر کلافه می شد و کلاس را تعطیل می کرد. این بود که عملاً تا دبیرستان چیز زیادی از زبان انگلیسی سرمان نمی شد.
عاشق تصاویر بامزۀ دو کوچولوی نمکین بودیم و هر روز در راه مدرسه تعداد قابل توجهی از آن آدامسها را خریداری می کردیم. بیشتر برای عکسهایش. اگر بذل و بخششی هم در کار بود، که اغلب بود، به این شرط که کاغذ آدمس به خودمان باز پس داده شود صورت می گرفت. زیرا که در دوران بچه گی من، یکی از بازیهای مورد علاقه مان عکس بازی بود. برای همین، خارج از علاقۀ زیادی که به دو کوچولوی لاو ایز داشتیم، برای بازی سه ماه تعطیلیمان باید عکسهای زیادی را جمع آوری می کردیم. اسبابهائی که حالا برای بازی بچه ها وجود دارد، آنزمان حتی در تخیلمان هم نمی گنجید چه رسد به داشتنش. اصلاً نبود و چون نبود ما هم نمیدیدیم که دلمان بخواهد. نسل من، مثل پدر و مادرهایمان با هفت سنگ و الک دولک و گل کوچک و لِی لِی و گرگم به هوا بزرگ شد. در زمان بچه گیهای من عملاً هیچ چیز وجود نداشت. چرا که ما نسل در جنگ رشد یافته ایم. با تمام آمال و آرزوهای عقیم مانده و محقق نشده و احتمالاً صدها کمبود و سر خوردگی مختلف که نسل حالا و بچه های حالا حتی نمی توانند تصورش را کنند چه برسد به درک و باور. همیشه فکر می کنم جنگ، بدترین حادثه ای است که می تواند برای یک ملت اتفاق بیافتد. افسردگی و ترس و اضطرابی که همه گیر بود، حتی به ما بچه ها هم منتقل می شد. ترس از رادیوئی که اغلب برای شنیدن آژیر خطر روشن بود و ترس از اخبار ساعت نه شب تلویزیون که تصاویر خشونت باری را هر شب به خوردمان می داد و ترس از بسیاری دیگر، سبب می شد ما بچه ها تا می توانستیم به بازیهایمان پناه ببریم.
عکسها را در طول سال تحصیلی درون جعبۀ کبریت، از این سوپر کبریتها (که عاشقشان بودم) جا می دادیم و نگهداری می کردیم تا... تابستان. مدل عکس بازی هم اینطوری بود که یکی از عکسها (همان کاغذ توئی آدامس) را روی زمینی مسطح - جائی به غیر از روی فرش - می گذاشتیم، بعد انهنائی به کف دستها می دادیم - شبیه به قاشق- بعد با کف دست محکم روی کاغذ می زدیم. اگر برمی گشت که برنده بودیم و اگر بر نمی گشت نوبت نفر بعدی بود. گاهی اوقات هم بعضی از همبازیها، که جنسشان - با همۀ بچگی - جلب بود، کف دستشان را با بازدم مرطوب می کردند و رو سر کاغذها می زدند. در چنین شرایطی صدی نود کاغذ بر می گشت. بعد هم اگر که اعتراضی صورت می گرفت، جوری خدا را شاهد می گرفتند و چنان قسم می خوردند که راهی جز باور برایمان نمی ماند. اصلاً مگر ملحد باشی که قسم به این قرصی را آنهم به مقدسات باور نکنی. در آخر بازی هم یا از تعداد عکسهایمان کم می شد و یا به تعداد آنها اضافه می شد. مال من اغلب کم می شد چون قسم خوردن بلد نبودم.
ولی شادمانی ما برای گرد آوری عکسهای لاو ایز زیاد دوام نیاورد. روزی، با تعدادی از دوستان هم مسیر، خوش و خرم از خریدن چندین عدد آدامس وارد مدرسه شدیم. خبر رسید که؛ از فلان کلاس شروع کرده اند و دارند کیفها و جیبها و آستین روپوشها و هزار جای دیگر را می گردند. کاری بود که هر چند وقت یکبار به طور ناگهانی انجام می شد. اما اینبار منبع خبر آورده بود که محض یافتن آدامسها و عکسهایش است. هیاهوئی بر پا شد. آن ساعت معلمی که سر کلاس بود - از آنهائی که همۀ مدرسه عاشقش بودند - داشت برگۀ امتحانات هفتۀ گذشته را تصیح می کرد. به نظرم عمداً خودش را زد به ندیدن که نبیند ما چطور به صرافت پنهان کردن مدارک جرم افتادیم. در عرض پنج دقیقه، داشتن چیزی که تا آن لحظه بزرگترین عشقمان بود، تبدیل شده بود به مدرک جرمی حسابی که هیچ بعید نبود بابتش چند روز هم از مدرسه اخراج شویم. همکاری ای که آنروز بین بچه های کلاس صورت گرفت - که تازه همه مان هم با هم جور نبودیم و بسیار طبیعی بود که در آن سن و سال ریا کاری بلد نباشیم تا تو روی هم بخندیم و پشت سر هم، برای هم بزنیم - چیزی که امروز بهش می گویند مردم داری. یعنی تو در حالی که دلت می خواهد سر به تن طرف مقابلت نباشد، با او خوش رفتاری می کنی تا طرف نرود و پشت سرت مزخرف نگوید، که دست بر قضا همیشه هم می گوید- خیلی خاطره انگیز بود. وحشتزده و نگران هم از بابت مجرم شناخته شدن و هم از بابت (بیشتر بابت) گرفتن عکسهایمان، در عرض دو دقیقه، تمام آدامسها به همراه عکسهای آنها (عادت کردم بگویم عکس) در دستان بچه درس نخوانهای آخر کلاس بود. همانهائی که بلد بودند چیزهای پنهان کردنی را جوری پنهان کنند که عقل هیچ کس، حتی فالانژهای کلاس هم به آن نرسد. من می دانستم کجا پنهان می کنند. درست زیر نیمکت ردیف آخر، جائی که هیچکس نمی دید، جز بابای مدرسه- که همۀ سوراخ سنبه ها را نظافت می کرد – زیر یکی از کاشیها که لق بود یا لق اش کرده بودند و به راحتی در می آمد، به اندازۀ پنج سانتیمتر فضای خالی وجود داشت که می شد چیزهائی را که آوردنشان به مدرسه مجاز نبود را برای مدتی در آن پنهان کرد. اینجوری بود که در کلاس ما – که به بدترین مشهور بود- نه مجرمی پیدا شد و نه عکسی از دست رفت. گر چه آنقدر عاقل بودیم که تمام عکسهایمان را به مدرسه نبریم و فقط آن تعدادی را که همان روز از بقالی توی مسیرمان خریده بودیم را مخفی کردیم که تماماً بعد از آزاد شدن از مدرسه بهمان مسترد شد.
مسرور از پیروزی و دور زدن اولیای مدرسه به خانه هایمان رفتیم. ولی گوئی آنروز موضوع مهمی بهمان گوشزد شده باشد – موضوعی که در آن چند ماه ازش غافل بودیم – افتادیم به دنبال پیدا کردن معانی جملات نوشته شده در عکسهای لاو ایز. حالا و با دیدن صرافت آنروز آنها، دیگر جمع کردن عکسها نبود که مهم بود. انگیزه برای دانستن مفهوم آن یادداشتها بود که در ما قوت می گرفت و ما را بر آن می داشت تا کلمه به کلمۀ آن را جستجو کنیم. کامپیوتر و اینترنت باز هم از آن چیزهائی بود که در تخیلمان نمی گنجید. اینکه بروی و با زدن چند دکمه و چند بار کلیک وارد فضائی شوی که، در آن اطلاعاتی دربارۀ همه چیز، از شیر مرغ گرفته تا جون آدمیزاد، یافت شود در کودکیهای ما چیزی بود شبیه به فیلمهای تخیلی هالیوودی. حتی از آنها هم تخیلی تر. بنابراین به دیکشنری روی آوردیم که دست بر قضا طریقۀ استفاده از آنرا هم نمی دانستیم. با همۀ این تفاسیر تلاشمان را می کردیم. گر چه که هر چه تلاش می کردیم نمی توانستیم مفهوم درستی از آن جملات پیدا کنیم. از کسانی هم که زبان بلد بودند نمی توانستیم کمک بگیریم. چون این عمل کلاً تبدیل به عملی ممنوعه شده بود که تنها راهش تحقیق بود.
چندی بعد، آدامسها نخست کمیاب و بعد نایاب شدند. تنها یک زیر پله را می شناختیم – جائی که برخی از دختر مدرسه ای ها از آنجا عکس هنرپیشه های هندی را می خریدند – که هنوز آدامس لاو ایز می فروخت. صاحب زیر پله در حالی که تمام حواسش به خیابان بود، از زیر چندین جعبۀ پفک نمکی در گوشۀ مغازۀ باریک و کم عمقش، تعدادی آدامس لاو ایز برایمان بیرون می کشید وما مجبور بودیم یک چیزهای بیخودی هم به همراه آدامسها بخریم چون در غیر اینصورت از آدامس محبوبمان خبری نبود.
تحقیقات و یواشکی آدامس خریدنهای ما زیاد به طول نیانجامید. چون در کوتاه مدتی بعد از آن روزِ تفتیش دانش آموزان به سبک قاچاقچیان حرفه ای، به برخی از معلمین دیکته کردند که تا می توانند پشت سر این آدامس بد بگویند و آنها هم که استاد داستان سرائی پشت سر این و آن بودند – به عنوان مثال، در چهارده سالگی آنقدر از دبیر دینی و قرآن در بارۀ فروغ فرخزاد و احمد شاملو بد شنیدم که تا چند سال می ترسیدم جائی اسمی ازشان ببرم – آ برایمان موعظه کردند که در آن کاغذها(عکسها) حرفها و مفاهیم رکیکی نهفته است و استکبار در پی ضربه زدن به ذهن جوانان و نوجوانان پاک و چشم و گوش بستۀ ما است و... که ما دیگر نه جرأتش را داشتیم و نه اصلاً رویمان می شد که برویم و دنبال آدامسها بگردیم چه برسد به اینکه از کسی یا کسانی دربارۀ نوشته های آن سؤال بپرسیم. تازه دیگر دست از تحقیق شخصی هم کشیدیم و از ترسمان تمام عکسهای گردآوری شده را در جوی آب ریختیم تا مبادا کسی آنها را پیدا کند و سبب آبروریزیمان شود. تازه آنقدر میزان شستشوی مغزی بالا بود که چیزی نمانده بود برویم و زیر پله را هم لو بدهیم. از آن به بعد خودمان هم در پراکنده سازی شایعات پیرامون آن دو کوچولوی بی تربیت که همیشۀ خدا هم عریان بودند، سهم بزرگی را عهده دار شدیم. اگر دست کسی می دیدیم ارشادش می کردیم که دست از سر این دو منحرف که کاری جز به یغما بردن فرهنگ و ادب و هنر و... مان ندارند بر دارد.
پنج سال قبل، موضوع لاو ایز...، در ذهنم پا سست کرده بود که با دوستی آشنا شدم. دوستی که بعدها پی بردم مثل خودم عاشق قهرمانان کوچوی لاو ایز بوده است. مدتی بعد از آشنائی، روزی، که در پارکی قدم می زدیم، آن دوست بسته ای روزنامه پیچ شده به دستم داد و هزار بار تأکید کرد که حتماً حتماً آن را در خانه باز کنم. چه حسی می توانید داشته باشید وقتی کسی به شما بسته ای مکعبی شکل می دهد که آن را به طرز بسیار با سلیقه ای لای نیم ورق روزنامه کادو پیچ کرده است؟ و این در حالیست که شما حسابی روی شعور و شخصیت طرف حساب باز کرده اید و او هم حسابی روی شعور و شخصیت شما حساب بازکرده است. خوب طبیعی است که من سعی می کردم ادای آدمی را در بیاوردم که عاشق پارک و قدم زدن و هوای پاکیزه است و حسابی از زیبائی پارک در فصل پائیز به هیجان آمده و دلش می خواهد برای چنین چیزی هزار بار جان بدهد، در حالی که تمام هوش و حواسم پی آن بستۀ لعنتی بود.
بعد از دو ساهت و نیم که از شر پارک گردی و پیاده روی خلاص شدم، جلوی خانه چنان از اتومبیل دوستم پائین پریدم که چیزی نمانده بود خداحافظ گفتن هم یادم برود. کلیدم را که از پیش آماده کرده بودم، در قفل در چرخاندم. ده ثانیه هم برایم ده ثانیه بود و دیگر نمی توانستم منتظر بمانم تا مامان دوان دوان خودش را به آیفون برساند و تکمۀ در بازکن را فشار دهد و در باز شود و احتمالاً مثل صدی نود مواقع زنجیر، پشت در گیر کند و مجبور شوم در را یک بار کامل باز کنم و ببندم و باز گیرش رها نشود و باز مجبور شوم زنجیر را محکم و با تمام قدرت بکشم تا نهایتاً زبانۀ در آزاد شود تا بالاخره بتوانم در راببندم. تازه اینها همه در حالی بود که مامان خانه باشد. اگر نبود که تمام کارها دو برابر می شد و این یعنی زمان اضافه. پله ها را به نظرم سه تا یکی بالا رفتم. اگر چه که مجبور شدم مدتی پشت در آپارتمان منتظر بمانم. چون اگر کلید دیگری از آنطرف در، درون سوراخ کلید باشد محال است بتوانی از طرف دیگر در را باز کنی. در که باز شد مادرم از دیدن شتاب من نگاهی تعجب آمیز اول به من و بعد به پشت سرم انداخت و وقتی خیالش از بابت خل بازی جدیدم آسوده شد به ادامۀ خانه داری اش پرداخت.
روزنامه به دقت چسبکاری شده بود. چیزی که شگفتی و کنجکاوی مرا بیشتر می کرد، خل و چل بازی دوستم بود. کادو کردن چیزی که نمی دانستم چه بود با روزنامه، آنهم از نوع زردش که می دانستم هیچوقت نمی خواند، در آن مقطع از آشنائی بسیار کنجکاوی برانگیز بود. نهایتاً بمب دست ساز باز شد. نگران و متحیر، زل زدم به پنج، شش کتاب کوچک – اندازۀ دفترچه یادداشت – که روی هر جلدش تصویری از دو کوچولوی محبوب و مستهجن من بود. وقتی از شوک بیرون آمدم، آنی تصمیم گرفتم به دوستم زنگ بزنم و هر چه به دهانم می آید به او بگویم و تلفن را قطع کنم و بعد تمام کتابها را بریزم توی سطل زباله. اما به سرعت راه دیگری به ذهنم رسید که به امتحانش می ارزید و آن این بود که بجای برخورد خشن، بنشینم و کتابها را تورقی کنم و ببینم کی به کیست و دنیا دست کیست. راه دوم به نظرم عاقلانه تر رسید. برای همین یکی از کتابها را برداشتم و ورق زدم. مقدمۀ مترجم مهم نبود، به بیوگرافی نویسنده، یا کاریکاتوریست رسیدم. کیم کازالی، دختر کم روئی که از فرط خجالتی بودن، نمی توانست احساساتش را به نامزدش بروز دهد، هر روز برای او تصاویری از خودشان دو تا می کشید و در زیر تصاویر یادداشتهای کوتاهی می نوشت و آنها را در جیب کت یا زیر بالش روبرتو، نامزدش می گذاشت و با این شیوه احساسش را به او نشان می داد. نامزدش – که در نوع خودش بی نظیر است – تمام یادداشتهای کیم را نگه می داشت. این یادداشتها در سال 1970 برای نخستین بار در لوس آنجلس تایمز و بعدها در روزنامه های بیش از 50 کشور جهان نیز منتشر شد. مجموعه عشق یعنی...، به 27 زبان ترجمه شده و یکی از پر طرفدار ترین و مردمی ترین مجموعه های کاریکاتور جهان است.
بعد از خواندن مقدمه و بر اساس ذهنیتی که از پیش داشتم، فکر کردم دنیا چقدر به ابتذال کشیده شده و ما خبر نداریم. با اینحال دست از خواندن نکشیدم. خواندن بیش از پانصد یادداشت به نظر بسیار کسالت بار و خسته کننده می آید، آنهم در کمتر از چند ساعت. ولی اینها یادداشتهای معمولی نبودند. ساده ترین روایتی بود که تا آنروز از عشق می خواندم. می خواندم و غرق در لذت می شدم.
گرچه که دیگر آن کتابها را در هیچ کتابفروشی ای ندیم ولی من هنوز آنها را دارم و گاهی نگاهی بهشان می اندازم و همچنان مجذوبشان هستم.
برخی از یادداشتها:
عشق یعنی... باز هم اونو ببخشی.
عشق یعنی... دلشو نشکنی.
عشق یعنی... بوی با دوام عطرش.
عشق یعنی... وقتی بهش فکر می کنی بری تو عالم رؤیا.
عشق یعنی... باهاش مثل مایملک خودت رفتار نکنی.
عشق یعنی... انگشتای پاشو ماساژ بدی.
عشق یعنی... به خاطرش خودتو به خطر بندازی.
عشق یعنی... ساعت شماری برای دیدن او.
عشق یعنی... خود را دو بچه احساس کردن.
عشق یعنی... کنار آمدن با تقصیرات دیگران.
عشق یعنی... هیچ چیز را از هم پنهان نکنید.
عشق یعنی... خیالت راحت باشه که دلت رو به دست کی سپردی.
و... صدها یادداشت سادۀ دیگر که از فرط سادگی دیوانه شان می شوی.
گمشده (یک داستان کوتاه)
فرو مردن یک برگ

داستان نمی خوانید. انتظار انسجام و یکپارچگی از این مطلب انتظاری بس بیهوده است.
حکایت از جائی آغاز می شود که قرار است من فیلم مستندی بسازم با موضوع خودکشی. البته پیشگیری از خودکشی. پیش از آن، موضوعی داشتم که مدتها روی آن کار کرده بودم، زحمت کشیده بودم و تحقیقات زیادی انجام داده بودم. به پیشنهاد دوست تهیه کننده ای خلاصه طرحی از موضوع مورد علاقه ام نوشتم و ارائه کردم. پس از چندی خبر آمد که سوژه پیشنهادی تو کاملاً رد شده است. دوست تهیه کننده پیشنهاد کرد؛ حالا که تو قصد ساخت فیلمی را داری بیا و از میان بیست موضوع (که همه در ارتباط با آسیبهای اجتماعی بودند) یکی را انتخاب کن و شروع کن. پذیرفتم و از میان آن بیست موضوع، یکی را (که ساده ترین بود!!!) انتخاب کردم و قدم در راهی بی برگشت گذاشتم.
فرو مردن یک برگ، که در برخی خبرگزاریها با بی دقتی تمام با نام (فرو بردن یک مرگ؟؟؟ که این یا از ضعف شنوائیست و یا از عدم فکر کردن به مفهموم مصرعی از شعر خسرو گلسرخی) به ثبت رسید، فیلمی بود سخت و طاقت فرسا. طاقت فرسا نه به لحاظ گرفتن پلانهای سخت و عجیب و غریب، که به لحاظ سوژۀ بسیار تلخ و سیاهش که در ابتدای راه بسیار ساده می نمود اما در میانه های راه پی بردم از میان آن بیست موضوع، سختترینش نصیب منی شده، که با زرنگی تمام سعی داشتم تجربه ای آسان در زمینۀ مستند سازی کسب نمایم. بهمن ماه فیلمم دوساله می شود. ولی تجربیات و لحظاتی که من حین مطالعه و تحقیق دربارۀ سوژۀ فیلم داشتم، هنوز به وضوح جلوی چشمم قرار دارند و هیچ بعید نیست اگر تا ته عمر با من بمانند. تجربیاتی که در عین تلخی، بسیار ارزنده اند. چون حالا می دانم که یک آدم وقتی قرار است اقدام به خودکشی کند، چگونه ناخواسته زنگهای خطر را زیر گوشمان به صدا در می آورد و چگونه نشانه ها و علائمی را، مثل آغاز یک بیماری بروز می دهد. تجربیاتی که سبب شده تا از کنار فردی که می گوید (از زندگی خسته شده ام. از زندگی سیر شده ام. کی می میرم تا راحت شوم) به سادگی نگذرم و تلاش کنم به او نزدیک شوم تا شاید بتوانم اطرافیانش را متوجه این نشانه ها و زنگ های خطر کنم. اگر تا پیش از ساخت این فیلم، کسی می پرسید (بهترین راه برای مردن و از شر زندگی خلاص شدن چیست؟) به او می خندیدم، امروز نه می خندم و نه به او می گویم (ول کن بابا چرند نگو). حالا می دانم شنیدن این قبیل جملات از دهان دیگران، اگربه موقع واکنش نشان ندهیم، می تواند یک عمر پشیمانی در بر داشته باشد. من به چنین جملاتی نمی خندم، بلکه تلاش می کنم تا بفهمم چقدر قضیه جدی است. من اگر کسی تهدید کند که، (همین حالا خودم را از طبقۀ بیستم برجی پرت می کنم پائین) به او نمی گویم؛ (پرت کن ببینم وجودشو داری یا نه). من حالا می دانم آدمی که تنها نیم قدم پا از افسردگی بیرون می نهد و رو به بهبودی می گذارد، به مراتب خطرناکتر از آدمی است که در افسردگی مطلق غوطه ور است. من حالا خیلی چیزها در باب خودکشی می دانم که ناخواسته آن را در ذهنم به مراتب جدی تر و شاید ده پله بالاتر از آسیبهای اجتماعی دیگر قرار می دهد.
از روزی که شروع به تحقیق و پژوهش کردم، هر شب تصمیم می گرفتم تا از ادامۀ این کار که روحم را فرسوده می ساخت، روی برگردانم و از ساخت فیلم انصراف دهم اما، چیزی در پس ذهنم بود که مرا وا می داشت تا روز بعد با انرژی بیشتری تحقیقات را دنبال کنم. فکر می کردم اگر فیلمی که من می سازم، سبب شود تا جلوی خودکشی یک نفر، تنها یک نفر گرفته شود این فیلم را خواهم ساخت حتی به قیمت بدحالیهای مقطعی خودم.
اگر بدانید که این موضوع و این آسیب اجتماعی چه مقولۀ عجیب و غریبی است. اگر بدانید چقدر شکنجه آور است زمانی که شروع به تحقیق می کنید و همینطور پی در پی و پشت هم سؤالات است که به مغزتان سرازیر می شود که برای هیچکدامشان هم جواب درستی نمی یابید. اگر بدانید که نمایش یک صحنۀ کوتاه در فیلمی، یا سریالی، چه پیامدهای ناگواری می تواند داشته باشد مغزتان درد می گیرد. روزی که برای تحقیق به جائی رفته بودم، روانپزشکی بسیار دانا و همراه (که بسیار مشتاقانه مرا همراهی می کرد) با نگرانی زیادی دربارۀ صحنه ای از سریال روزگار غریب حرف می زد که در آن، گویا کسی قصد (اقدام به خودکشی) با پرت کردن خود از پشت بام خانه ای را داشته است، دکتر مهربان و مسئؤل، چنان از پخش آن صحنه از مدیوم تلویزیون، عصبانی و دل نگران بود که به من گفت (شما یه وقت تو فیلم از این صحنه ها نگذارید) و بسیار ناراحت از اینکه چرا برای گرفتن چنین پلان یا سکانس مهمی نباید با یک روانپزشک متخصص پیشگیری از خودکشی مشورت کرد؟... این پزشک که فلوشیپ پیشگیری از خودکشی بود، بسیار نگران بود از ساخته شدن این فیلم و بسیار تأکید داشت، که فیلم را در مرحلۀ تدوین و یا پس از تدوین برایش به نمایش در آورم تا اگر مورد تأیدش نبود، جائی نمایش داده نشود (احیاناً در مدارس و دانشگاهها و...) و حتی مرا به شدیداً برحذر داشت از اینکه فیلم را به راحتی در اختیار کسانی که از چند و چون روحیاتشان آگاهی ندارم، قرار ندهم. جدا از اینکه فیلمی با سوژه ای مفرح نیست، دیدنش برای عده ای می تواند نتیجه ای معکوس در بر داشته باشد. به این ترتیب که، فیلمی که به جهت آسیب شناسی خودکشی و پیشگیری از خودکشی ساخته شده است، می تواند به نوعی راه کار ارائه دهد به کسانی که در پی اقدام به این امر هستند. تا آنجائیش که به من مربوط می شود، فیلم را جوری پنهان کرده ام که خودم هم به سختی حس و حال گذشتن از هفت خوان رستم برای دیدنش را دارم. شنیدید می گویند بعضی کارها، روی لبۀ تیغ راه رفتن است؟ این هم از آن دسته کارها بود.
یکی از مشکلات اساسی ای که من با آن دست به گریبان بودم، همواره پیدا کردن زبانی بود تا بتوانم با کمک آن دیگران را توجیه کنم تا با من همکاری کنند. زیرا نزدیک شدن به این افراد کاریست بس دشوار چه رسد به اینکه دوربینی هم همراه داشته باشی. ضمن اینکه هر روانپزشکی، هر آسیب شناسی، هر روانشناسی و هر جامعه شناسی حاضر نمی شد تا با من در ساخت این فیلم همکاری کند. من اسمش را ترس نمی گذارم!!!!
یادم است وقتی برای اولین بار با مشقت زیاد توانستم با روانپزشکی قرار ملاقاتی ترتیب دهم، به طور جد مرا از ادامۀ کار باز داشت. به دلائل مختلف. 1.جنسیتم... 2. کم سن و سال بودنم. 3. چهرۀ بیش از حد معصومانه ام که سبب می شد افرادی که اقدام به خودکشی کرده و جان سالم به در برده اند به لحاظ عاطفی وابسته شوند و این امر برایم درد سر آفرین شود. 4.داشتن میمیک شدید صورت (افرادی که با اینجور اشخاص در ارتباطند چهره شان بِت و بی حالت است. نه حس دلسوزی، نه حس شفقتف نه احساس محبت، نه نگرانی و... نه هیچ حس دیگری در چهره شان دیده نمی شود) 5. فردی که اقدام به خود کشی می کند به راحتی می تواند در مواجهه با کوچکترین احساس نامرادی از طرف مقابل، او را بکشند و... دلائل بیشمار دیگر.
مدت طولانی ای، تقریباً از هفت صبح به جاهای مختلف می رفتم و با آدمهای مختلف گفتگو می کردم. کتابهای متعددی در این زمینه خواندم. آمار... آمار؟؟؟ حرفش را نزنید. مگر آمار دقیقی در این زمینه به کسی ارائه می کنند؟ وزارت کشور به سادگی آب پاکی را ریخت روی دستم. گفت از هر کس می خواهی نامه یا مجوز بیاوری بیاور... ما آمار نمی دهیم. همین. به همین سادگی. وقتی برای تکمیل تحقیقاتم به بیمارستان لقمان (که اولین مرکز انتقال افراد خودکش است) می رفتم، وقتی نگاهم به صدها مرد و زن و دختر و پسر نوجوان و جوان می افتاد، وقتی صورت معصوم و بی گناهشان را می دیدم تنها چاره ام گریه بود که آن هم به زور و بنا به جبر ازم دریغ شده بود. دختر 14 ساله ای که تنها به دلیل جر و بحث و دعواهای هر روزۀ پدر و مادرش اقدام به خودکشی کرده بود، زن جوانی که سه سال پس از طلاق از همسرش، با خطرناکترین داروی موجود اقدام به از بین بردن خود کرده بود و زنده مانده بود اما طحال و کلیه هایش را برای همیشه از دست داده بود، پسرهای جوان معتادی که (اُوِر دوز) کرده بودند، دندانپزشک جوان و رعنائی که( در قشر تحصیلکرده بیشتر است) جان سالم به در برده بود ولی قدرت تکلمش را از دست داده بود و... و شاید از همه دردناکتر و تکان دهنده تر... که اینبار هر چه کردم نتوانستم نگریم، مردی بود... پدری بود که برای فرار از شرمندگی فرزندانش و همسرش از زور فقر دست به چنین اقدامی زده بود... اما زنده مانده بود. وقتی دست روی شانه اش گذاشتم و تکانی به او دادم، چنان از جا جهید که دلم ریش شد. وقتی علت اقدامش را پرسیدم دلم آتش گرفت. وقتی به یاد شرمنده گی اش افتادم گریه امانم نداد. تو چشمهای نگرانش می خواندم که روی تخت بیمارستان، دارد به فردائی می اندیشد که با فرزندان و همسرش چشم در چشم می شود و نه اینکه مشکلی از از مشکلاتش حل نشده، که مشکلی دیگر نیز به آن افزوده شده است. در همان تحقیقات پی بردم که مردان آگاهانه تر و جدی تر دست به چنین عملی می زنند، قطع به یقین برای پایان دادن به زندگی... اما برای زنان، بیشتر عملی نمایشی است تا عملی هدفمند برای همین راههائی هم که انتخاب می کنند عموماً نمایشی است.(که به دلائل بالا از گفتن راهها خودداری می کنم)
من که تنها برای ساخت فیلمی، و کسب تجربه ای گام پیش نهاده بودم، (گامی نه چندان محکم)، حالا در ته دنیا، در ته زندگی و در دالانی گیر افتاده بودم که هیچ مفری برایم وجود نداشت. نه توان ادامه اش را داشتم و نه خیال دل بریدن و برگشتن از این راه. حس می کردم به این آدمها چیزی بدهکار هستم. و آن فیلمی بود که باید با آن نجاتشان می دادم. نمی گویم کار بزرگی توانستم انجام دهم. اما از مجموع چهل، پنجاه ساعت تصاویر مستند و گفتگوهای ظبط شدۀ روانپزشکان متعهد و بازسازی تعدادی سکانس کوتاه، سی دقیقه ای (که به راحتی می شد بیشتر باشد) تدوین شد که دیدنش، می تواند شروعی باشد برای ادامۀ راهی، در جامعه ای که فعلاً رتبۀ دوم را در جهان در این امر (در کنار اعتیاد) داراست.
وقتی گفتم من دربارۀ این سوژۀ مستندی تهیه خواهم کرد، به خیالم قرار بود دربارۀ موضوی آشنا و تکراری فیلم بسازم. موضوعی که شاید دست کم در بیست فیلم و سریال سایه ای از آن را دیده بودم. وقتی اولین گام سستم را برداشتم، چنان با بی رحمی به عقب پرتاب شدم که مجبور شدم دوباره برخیزم و گامهایم را بسیار محکم بردارم. حتی محکم تر از شکستن شاخ غول کنکور که در زمان برگزاری اش، به قول مسؤل بیمارستانی بازار خودکشی گرم می شود.
در این راه به وضوح می دیدم که با آدمهائی روبرو هستم که، نه اعتیاد دارند که بشود به مراکز باز پروری ارجاعشان داد. نه دزدند که بشود در زندان تأدیبشان کرد. نه گرفتار هزار مشکل دیگرند که بالا و پائین نهایتاً بشود به راهشان آورد، بلکه آدمهائی هستند که به انتها رسیده اند. به هیچ چیز جز مرگ فکر نمی کنند و هیچ چیز هم جز مرگ آرامشان نمی کند.
و در آخر.... خیلی، خیلی، خیلی حرفها ماند که در این مجال نگنجد....
مطلبی که به قصدش قلم به دست گرفتم قرار نبود اینی باشد که خواندید. ولی شد. شد و از این شدن اصلاً ناراحت نیستم اگر... اگر که تنها خوانده نشود...
آن دختر فاحشه نبود...
وقتی قرص ششم را بلعید، بغضی که راه گلویش را بست، بغضی کهنه بود که از مدتها پیش، بیخ گلویش بیتوته کرده بود و حالا به قدری به گلویش فشار می آورد که چیزی نمانده بود خفه اش کند. دلش می خواست با لیوان آبی که برای فرو بلعیدن قرصها می نوشید، آن بغض را هم فرو می داد و از شر تمام غم و اندوهی که در گلو داشت تا ابد راحت می شد. فکر کرد بیست و هفت سال سن خوبی نیست برای رفتن. برای به عمد رفتن. بیست و هفت سالگی تازه اول زندگی است. اولِ بودن. می شد دوباره شروع کرد. اما چطور؟ چطور می توانست بی خیال همه چیز شود و دوباره شروع کند؟ چطور می توانست؟ با آنهمه چیز که در ذهنش بود، با زخم عمیقی که به روحش خورده بود، چطور می توانست؟ می دانست هنوز نوبتش نرسیده که برود. این را همانوقت که تو زیر زمین نمور خانه شان، با در حلب روغن به جان رگ دستش افتاده بود فهمید. تمام قدرتش را در دست چپش جمع کرد و در حلب روغن را بی محابا روی مچ دست راستش کشید. کار ساده ای نبود اما شد. خون گرم فواره زنان به صورتش پاشید. حسابش را کرده بود، با کم خونی ای که داشت، زیاد طول نمی کشید. شاید کمتر از نیم ساعت. چشمهاش سیاهی رفته بود و بیهوش افتاده بود کف زیر زمین نیمه تاریک و نمور. دو روز بعد در بیمارستان که چشم باز کرده بود، مادرش را گریان کنار تختش دیده بود و پدرش را کمی آنطرفتر، که با نگاه نگران زل زده بود بهش. همان لحظه تو دلش به شانس گندش تا توانسته بود بد و بیراه گفته بود و از ته دل گریسته بود.
قرص هفتم را بلعید. دکتر داروخانه چون خانواده اش را می شناخت، قرصی را که خواسته بود بدون نسخه در اختیارش قرار داده بود و گفته بود « خانم (الف) ما بدون نسخه دارو دست مشتری نمیدیم. اونم یه همچین داروئی که تأئیدیه پزشک لازم داره. اونم به دخترای جوون» او هم خندیده بود و گفته بود «نگران اونم نباشید، خودکشی نمی کنم» بعد با اینکه هنرپیشۀ خوبی نبود، ولی تمام سعیش را کرد تا اعتماد دکتر مفخم را به خود جلب کند و با آرامش ذاتی اش موفق شده بود تا یک برگ قرص که فکر می کرد خطرناکترین قرص دنیاست را از او بگیرد. بیشتر نداده بود. گفته بود «بی نسخه به مادرم هم بیشتر از یک ورق نمی دم». از داروخانه که بیرون آمده بود به دکتر مفخم تا توانسته بود بد و بیراه گفته بود و به بدترین شکل ممکن که بلد بود ادای او را در آورده بود. دوستش لیلا وقتی فهمیده بود گفته بود «قرص راهش نیست. با قرص فقط می شه نمایش اجرا کرد و نمرد» بعد به شوخی گفته بود «ولی حواست باشه به موقع بگی قرص خوردی و گرنه راستی راستی می ری اون دنیاها»
داشت قرص هشتم را بین انگشت شست و سبابه می چرخاند و فکر می کرد؛ اگر راستی راستی همۀ این احمقها راست بگویند چه؟ اگر این قرصها خلاصم نکند چه؟ بعد فکر کرد چقدر امشب را دوست دارم. امشب را که با دروغ بهانه آورده بود تا به عروسی نوۀ عمه اش نرود تا بتواند سر صبر به نقشه اش برسد را دیوانه وار دوست داشت. حالا می توانست بی سر خر همه چیز را یکسره کند و از فردا دیگر مجبور نبود با عذاب وجدان به زندگی نکبت بارش ادامه دهد. مطمئن بود اینبار مثل بار پیش کسی سر نمی رسد و مزاحم کارش نمی شود. این بار دیگر زحماتش بر باد نمی رفت چون همه گرم خوشگذرانی بودند. حتی اون لیلای احمق هم نبود که موی دماغش شود. بعد سعی کرد یادش بیاید که لیلا گفته بود قرار است در کرمان از چه چیزی فیلم مستند تهیه کند. یادش نیامد.بدنش سست شده بود و خوابی شیرین داشت به سراغش می آمد. چه خوب می شد اگر در خواب می مرد. اینطوری دیگر دلش برای کسی تنگ نمی شد. برای مادرش، برای پدرش، حتی دلش برای زندگی هم تنگ نمی شد. اینطوری حتی پشیمانی هم به سراغش نمی آمد. وقتی به خواب عمیق فرو می رفت دیگر فرصت پشیمانی و فکر کردن به زندگی را نداشت. قرص را به سرعت بلعید و لیوان آب را لاجرعه سر کشید. دو قرص بیشتر باقی نمانده بود و اگر با این تعداد قرص کارش تمام نمی شد، حتماً اینبار پدر و مادرش چشم پوشی نمی کردند و او را به مطب یک روانپزشک احمق می بردند تا روبروی او، روی یک صندلی لعنتی بنشیند و در حالی که تلاش می کند با آقا یا خانم دکتر دیوانه چشم در چشم نشود، از سیر تا پیاز زندگی اش را تعریف کند و او هم با آن چهرۀ بِتِ بی روح مسخره اش، مرتب تو چشمهای او زل بزند و تمام تلاشش را بکند تا چندین و چند بیماری عجیب و غریب از خلال رفتارها و حرفهای او بیرون بکشد و در پرونده اش یاد داشت کند، تا خیالش از بابت حلال بودن حق ویزیت یا حق مشاوره یا هر کوفت دیگری که اسمش را می گذارند راحت باشد. بعد هم لابد به اسم کمک به او، جلسه ای خصوصی با پدر و مادرش می گذارد و تمام داستانش را واو به واو، برای آنها تعریف می کند و هی به جلسات مشاوره و درمان می افزاید و آخرش هم... آخرش هیچ. او که خودش می دانست چه مرگش است. او که می دانست هیچ روانپزشک احمقی نمی تواند کاری برایش انجام دهد. او که دیوانه نبود.
نهمین قرص را که بلعید، به یاد پنجاه و چندمین جائی افتاد که هشت ماه قبل برای کار رفته بود. روز سوم وقتی پس از یکساعت جلسۀ خصوصی بی دلیل، با مدیر عامل شصت سالۀ شرکت، از اتاقش بیرون آمد، همانجا قید آن کار را هم زد. وقتی جل و پلاسش را جمع می کرد تا شرکت را برای همیشه ترک کند، یادش به فاحشه ای افتاده بود که دو ماه قبل، دوستش فیلم مستندی از زندگی اش ساخته بود. بغض به گلویش چنگ انداخته بود. از شرکت که بیرون آمده بود، مدتی طولانی در خیابانها پرسه زده بود. در آخر فکر کرده بود، باید با دوستم تماس بگیرم. حتماً هنوز شماره ای از آن فاحشه دارد. باید از یاد ببرم چه کارهائی بلدم... چه کارهائی و تا چه حد حرفه ای... باید با دوستم تماس بگیرم... باید با فاحشه قرار ملاقاتی ترتیب دهم... خیلی چیزها می تواند به من بیاموزد... باید هر چه بلدم را بگذارم در کوزه و آبش را بخورم... باید با فاحشه تماس بگیرم...
قرص آخر را که بلعید دیگر نای نوشیدن آب را هم نداشت. بدنش شده بود مثل یک تکه یخ. به لرزه افتاده بود. روی تخت خواب ولو شد. چشمهایش را بست. حس می کرد سرش شده اندازۀ کرۀ زمین.... خوابش می آمد یا داشت از هوش می رفت؟... شنید که کلید در قفل در چرخید... صدای باز شدن در را شنید. تنها با ناتوانی توانست بگوید «لعنتی... باید بگردم دنبال یه راه دیگه»
ادامه مطلب
زمان همه چیز را ثابت می کند

مدت زمان زیادی نبود که یکدیگر را می شناختیم. شیوۀ آشنائی مان هم شیوۀ طبیعی و معمولی اینروزها نبود. شاید هم بود. در همین مدت کوتاه آشنائی، احساس خوبی که بینمان برقرار شده بود، نوید از رابطۀ دوستی طولانی مدتی را می داد، شاید تا ابد. دوستم، مهربان بود و خوش قلب، این را حتی از چهره اش، در عکس سه رخ اکستریم کلوز آپش هم می شد فهمید. دلش صافِ صاف بود عین آب و آینۀ. مثل قاشق استیل تمیزی که از پاکیزگی برق می زند. البته نوع مرغوبش. از آن نوعش که بتوانی عکس خودت را به صورت محدب یا مقعر در پشت و روی آن ببینی. صریح و بی پرده حرف می زد و همین برای من جذاب بود و دوست داشتنی. چون معمولی نبود. معمولی این روزها. نه اینکه مثل بعضی آدمهای بی مغز و بی ادب که هر چه به دهانشان می آید می گویند به اسم رک گوئی و رو بازی کردن. نه! دوست من ابداً اینطور نبود. رک گوئی اش، منطقی بود و محترمانه. بی آنکه به طرفش توهین کند و بخواهد با اهانت به دیگری، خودش را با سواد و روشن فکر نشان دهد. بعید می دانم که این ویژگی از شغلش نشأت گرفته باشد چون خیلی از هم حرفه های او در همه جای دنیا مثل خوراک شب به همه اهانت می کنند.
در مدتی که با دوستم آشنا شده بودم، هر روز به شوق گپ زدن با او، تمام کارهایم را هر چه که بود، اعم از نوشتن مطلبی، داستانی، طرحی، بخشی از فیلمنامه ای، خواندن کتابی که نیمه کاره داشتم، اکسپوز تعدادی عکس که به خودم وعده کرده بودم، خلاصه هر کاری، هر کاری که باید انجام می دادم را تند تند به اتمام می رساندم تا در زمان مشخصی با دوستم به گپ زدن بنشینم. دوستی که من از خیلی وقت پیش، (حداقل از دو سال قبل) با نثر و قلمش آشنا شده بودم حالا، در مدت کمتر از یک ماه برای من تبدیل شده بود به یک دوست خیلی خوب. مهربان بود با دانش زیاد دربارۀ آنچه همیشه علاقه و دغدغۀ من بود. گرچه که این علاقۀ مشترک سبب ایجاد دوستی میانمان شد، ولی بعید می دانم چنین بهانه ای سبب ادامه اش (اگر ادامه یابد) شود.
من و دوستم هیچ چیز دربارۀ زندگی خصوصی یکدیگر نمی دانستیم. مهم هم نبود که بدانیم. مهم من بودم و او که در زندگی هم حضور داشتیم و به یکدیگر انرژی های مثبت می دادیم. آنچه بیش از همه اهمیت داشت اینکه من و دوستم به هم محتاج بودیم. محتاج به گپ زدن با هم، محتاج به زدن و شنیدن حرفهای قشنگ و غیر کلیشه ای، حرفهایی که اینروزها و در این نوع دوستیها و آشنائی ها (که دو نفر یکدیگر را نمی بینند، روبروی هم نمی نشینند و چشم در چشم هم نمی شوند) به یکدیگر نمی زنند. ما محتاج به زدن این جنس حرفها بودیم بی آنکه اطلاعات کاملی از هم داشته باشیم. البته بعضی اطلاعات که مربوط به سن و سال و تاریخ تولد و اسم و فامیل و شغل و تحصیلات و علائق و اینها می شد را به خوبی می دانستیم و همین ها در این مرحله از آشنائی کافی می نمود. بیش از آنش نه دردی از ما درمان می کرد و نه دردی به دردهایمان می افزود. روحیات یکدیگر را به واسطۀ نزدیکی درونمان، در همین مدت کم تا حدود زیادی شناخته بودیم. اعتمادها بی آنکه تلاشی کنیم بوجود آمده بود. زبان مشترکمان را در کوتاه مدتی پیدا کرده بودیم. حرفهایمان، موضوعات مورد بحثمان، واژه های تایپ شده مان، آنقدر دوست داشتنی و شیرین بود که هر یک از ما را هر روز بیشتر از روز قبل به ادامۀ گپ و گفت ترغیب می کرد.
آخرین بار، که با دوستم گپ زدم، روزی بود که من باید می رفتم دانشگاه و تقریباً تا عصر کلاس داشتم و بعدش معلوم نبود که چه وقت بتوانم با او گپ بزنم. بنابراین آنروز صبح، پیش از رفتن به دانشگاه مدتی با دوستم گپ زدم. در آن مدت کوتاه دوستم بیش از ده بار به من گوشزد کرد که؛ کلاسم دیر نشود. شاید دوستم خیال می کرد که من در خانه ساعت ندارم و یا یادش به آیکون ساعت، در گوشۀ سمت راست مونیتور، که در هر کامپیوتری هست نبود.
در راه که می رفتم به این موضوع فکر می کردم، که چرا دوستم آنهمه به من تأکید می کرد که کلاسم دیر نشود؟ یعنی من مزاحمش بودم؟ یعنی دلش نمی خواست مثل همیشه با من گپ بزند؟ یعنی... دست از سر قضاوت و پیش داوری و سؤال پیچ کردن خودم برداشتم و اجازه دادم تا زمان همه چیز را ثابت کند. دوستم پیش از خداحافظی گفته بود که تا ساعت 6 حضور خواهد داشت و گفته بود اگر زود از دانشگاه برگشتم می توانم با او گپ بزنم. یادم است که به این امید با خوشحالی به سوی دانشگاه رفتم. در لابراتوار دانشگاه، هنگام ظهور عکس مرتب به دوستم فکر می کردم و به اینکه چرا آدمی که حتی یکبار هم از نزدیک ندیدمش، آدمی که خیلی خوب نمی شناسمش، مرا واداشته تا هر روز ساعتی از وقتم را با گپ زدن با او بگذرانم؟ ساعتی که برایم بسیار دوست داشتنی و لذت بخش است. و لازم نبود تا به خودم پاسخ دهم؛ چون انسان خوبی است، چون با محبت است، چون میفهمد، چون درک دارد، چون ترا تنها به چشم یک مؤنث نگاه نمی کند، چون بی ادعا است و چون...............
کلاسمان زود تر از آنچه انتظار داشتم به پایان رسید. از تاریکخانه که بیرون آمدم خوشحال بودم که می توانم پیش از رفتن دوستم، باز هم با او گپی بزنم. به سرعت برق خودم را به خانه رساندم، که سبب حیرت دوستم شد. حال خوشی نداشت. از خارج زدنهایش در خلال حرفهایمان پی به این بد حالی بردم. تأیید کرد که حال خوبی ندارد و حیرت کرد که من چطور پی بردم. نتوانستم بفهمم، از صبح که با او گپ می زدم حالش خوب نبود و من پی نبرده بودم، یا اینکه در آن مدتی که من در کلاس بودم اتفاق ناخوشایندی برای دوستم روی داده بود.
آنشب دوستم بی خداحافظی رفت. مدتی منتظر ماندم تا شاید برگردد. فکر کردم شاید ارتباطش برای مدتی قطع شده است. ولی دوستم دیگر برنگشت. بعد فکر کردم شاید من حرفی زده ام که دوستم رنجیده است. شاید سؤال نامربوطی پرسیده ام، یا کلمه ای نامربوط گفته ام ، یا جمله ای... نمی دانستم و این ندانستن شدیداً آزارم می داد. دوست خوب من بی آنکه بدانم چه کرده ام، مرا در سر در گم رها کرده و رفته بود. دوستم آدم خوش قلبی است و اگر من حقیقتاً او را رنجانده باشم، با صداقتی که در او سراغ دارم، می توانست همان لحظه یا روز بعدش به من بگوید که از من رنجیده است. از آنشب حتی آمد و رفتش را در وبلاگم حس نمی کنم. این بی خبری... این بی خدانگدار گفتن رفتن... چه مفهومی می تواند داشته باشد جز قهر؟ آیا نباید به من بگوید که چرا رفته؟... چه کرده ام که رفته؟... از دوست مهر ماهی من؛ که من خیلی اصرار دارم بگویم او هم مثل خودم آبان ماهی است؛ بعید است که محض محبوبیت مرا بی خبر گذاشته و رفته باشد. دلم برای دوستم تنگ شده. دلم برای گپ زدن با او، دلم برای شنیدن حرفهایش، دلم برای گفتن حرفهایم، دلم برای... ولی بیش از همه دلم می خواهد بدانم دوستم آنروز از چه موضوعی و چرا ناراحت بود که آنطور حالش منقلب بود. دوستم آنقدر برام من ارزشمند است که من دلم نمی خواست او را آنطور غمگین و ناراحت و نگران ببینم.
در روزگاری که یافتن چنین دوستان خوبی میسر نمی شود مگر با داشتن ابزاری همچون هفت جفت کفش آهنی و هفت تا عصای آهنی، بی خبر رفتن این دوست به رفتن جان از بدن می ماند.
دوست عزیزم ایا پرسیدن علت ناراحتی ات، آیا دادن پیشنهادی دوستانه برای کاستن اندکی از بار غمت، آیا نخواستن غم و اندوهت (که اینروزها همۀ ما به نوعی گرفتارش هستیم) گناهی است که نمی توان ازش گذشت؟
پیش داوری امری اشتباه است
این آخرین کاری است که امشب انجامش می دهم. حتی بعدش به فیس بوک هم سر نمی زنم. با خودم عهد بسته ام که از امشب به بعد زود بخوابم. ولی حس کردم قبلش باید از شر موضوعی خلاص شوم تا بعد با خیال راحت سر بر بالین بگذارم. پیش داوری امری اشتباه است 
این جمله ایست که امروز برای بار نمی دانم چندم به خودم گفتم. امروز باز هم خدا زد پس کله ام و بهم فهماند که اشتباه قضاوت کرده ام. باز دربارۀ شخصی قضاوت کردم. باز هم پی به قضاوت اشتباه ام بردم و باز... دگر باره شکستم توبه ها را... ولی نمی خواهم مثل آدمهای بی سواد و بی درک و منطق تو کلۀ خودم فرو کنم که، این در ذات من است، این جزو شخصیت من است یا این در روحیات من است یا چه می دانم این در ژن من نهفته است. به نظرم اینطور برخورد کردن با مسائل به نوعی پاک کردن صورت مسئله است. اینطور طرز تفکر سبب می شود تا آدمها هرگز اصلاح نشوند و در زندگی مدام با مشکل مواجه شوند. من قضاوت کردم. می پذیرم که اشتباه کردم. مگر اینه چند روز بعد عکس این موضوع ثابت شود. ولی این را به عنوان یک اصل در زندگی ام می پذیرم که: اساساً قضاوتهای ما دربارۀ دیگران همیشه و همیشه غلط از کار در می آید. و من آنقدر این موضوع را تمرین می کنم تا روزی که دیگر قضاوت نکنم.
به دنبال فلک

بهرنگ خوانی یکی از کارهای مورد علاقه ام در سنین بین 9 تا 12 سالگیم بود. شاید بعضی از قصه هایش را بالغ بر بیست بار خوانده باشم. حالا هم هر وقت احساس کنم زندگی را خیلی بیش از آنچه باید جدی گرفته ام، شبها قبل از خواب قصه ای از صمد بهرنگی و یا اِریش اُزر(خالق آلمانی جاودانه های؛ قصه های من وبابام) را می خوانم. بعد حس می کنم این دنیا آنقدرها هم که ما آدم بزرگ ها جدی اش گرفته ایم جدی نیست.
قصه ای که در ادامۀ این مطلب آوردم به عقیدۀ من یکی از زیباترین و آموزنده ترین قصه های صمد بهرنگی است. امیدوارم شما هم همچون من از خواندنش لذت ببرید.
به دنبال فلک : صمد بهرنگی
روزی بود روزگاری. مردی هم بود از آن بدبختها و فلک زده های روزگار. به هر دری زده بود فایده ای نکرده بود. روزی با خودش گفت: اینجوری که نمیشود دست روی دست بگذارم و بنشینم. باید بروم فلک را پیدا کنم و از او بپرسم سرنوشت من چیست، برای خودم چاره ای بیندیشم.
پا شد و راه افتاد. رفت و رفت تا رسید به یک گرگ. گرگ جلوش را گرفت و گفت: آدمیزاد، کجا میروی؟
مرد گفت: میروم فلک را پیدا کنم.
گرگ گفت: ترا خدا، اگر پیدایش کردی به او بگو «گرگ سلام رساند و گفت همیشه سرم درد میکند. دوایش چیست؟»
مرد گفت: باشد. و راه افتاد.
باز رفت و رفت تا رسید به شهری که پادشاه آنجا در جنگ شکست خورده بود و داشت فرار میکرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد گفت: آهای مرد، کجا میروی؟
مرد گفت: قربان، میروم فلک را پیدا کنم و سرنوشتم را عوض کنم.
پادشاه گفت: حالا که تو این راه را میروی از قول من هم بگو برای چه من در تمام جنگها شکست میخورم، تا حال یک دفعه هم دشمنم را شکست نداده ام؟
مرد راه افتاد و رفت. کمیکه رفت رسید به کنار دریا. دید که نه کشتی ای هست و نه راهی. حیران و سرگردان مانده بود که چکار بکند و چکار نکند که ناگهان ماهی گنده ای سرش را از آب درآورد و گفت: کجا میروی، آدمیزاد؟
مرد گفت: کارم زار شده، میروم فلک را پیدا کنم. اما مثل این که دیگر نمیتوانم جلوتر بروم، قایق ندارم.
ماهی گنده گفت: من ترا میبرم به آن طرف به شرط آنکه وقتی فلک را پیدا کردی از او بپرسی که چرا همیشه دماغ من میخارد؟
مرد قبول کرد. ماهی گنده او را کول کرد و برد به آن طرف دریا. مرد به راه افتاد. آخر سر رسید به جایی، دید مردی پاچه های شلوارش را بالا زده و بیلی روی کولش گذاشته و دارد باغش را آب میدهد. توی باغ هزارها کرت بود، بزرگ و کوچک. خاک خیلی از کرتها از بی آبی ترک برداشته بود. اما یک چند تایی هم بود که آب توی آنها لب پر میزد و باغبان باز آب را توی آنها ول میکرد.
باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسید: کجا میروی؟
مرد گفت: میروم فلک را پیدا کنم.
باغبان گفت: چه میخواهی به او بگویی؟
مرد گفت: اگر پیدایش کردم میدانم به او چه بگویم. هزار تا فحش میدهم.
باغبان گفت: حرفت را بزن. فلک منم.
مرد گفت: اول بگو ببینم این کرتها چیست؟
باغبان گفت: اینها مال آدمهای روی زمین است.
مرد پرسید: مال من کو؟
باغبان کرت کوچک و تشنه ای را نشان داد که از شدت عطش ترک برداشته بود. مرد با خشم زیاد بیل را از دوش فلک قاپید و سر آب را برگرداند به کرت خودش. حسابی که سیراب شد گفت: خوب، اینش درست شد. حالا بگو ببینم چرا دماغ آن ماهی گنده همیشه میخارد؟
فلک گفت: توی دماغ او یک تکه لعل گیر کرده مانده. اگر با مشت روی سرش بزنید، لعل میافتد و حال ماهی جا میآید.
مرد گفت: پادشاه فلان شهر چرا همیشه شکست میخورد و تا حال اصلاً دشمن را شکست نداده؟
فلک جواب داد: آن پادشاه زن است، خود را به شکل مردها درآورده. اگر نمیخواهد شکست بخورد باید شوهر کند.
مرد گفت: خیلی خوب. آن گرگی که همیشه سرش درد میکند دوایش چیست؟
فلک جواب داد: اگر مغز سر آدم احمقی را بخورد، سرش دیگر درد نمیگیرد.
مرد شاد و خندان از فلک جدا شد و برگشت کنار دریا. ماهی گنده منتظرش بود. تا مرد را دید پرسید: پیدایش کردی؟
مرد گفت: آره. اول مرا ببر آن طرف دریا بعد من بگویم.
ماهی گنده مرد را برد آن طرف دریا. مرد گفت: توی دماغت یک لعل گیر کرده و مانده. باید یکی با مشت توی سرت بزند تا لعل بیفتد و خلاص بشوی.
ماهی گنده گفت: بیا تو خودت بزن، لعل را هم بردار.
مرد گفت: من دیگر به این چیزها احتیاج ندارم. کرت خودم را پر آب کرده ام.
هر چه ماهی گنده ی بیچاره التماس کرد به خرج مرد نرفت. پادشاه چشم به راهش بود. مرد که پیشش رسید و قضیه را تعریف کرد، به او گفت: حالا که تو راز مرا دانستی، بیا و بدون این که کسی بفهمد مرا بگیر و بنشین به جای من پادشاهی کن.
مرد قبول نکرد. گفت: نه. من پادشاهی را میخواهم چکار؟ کرت خودم را پر آب کرده ام.
هر قدر دختر خواهش و التماس کرد مرد قبول نکرد. آمد و آمد تا رسید پیش گرگ. گرگ گفت: آدمیزاد انگار سرحالی! پیدایش کردی؟
مرد گفت: آره. دوای سردرد تو مغز سر یک آدم احمق است.
گرگ گفت: خوب. سر راه چه اتفاقی برایت افتاد؟
مرد از سیر تا پیاز سرگذشتش را برای گرگ تعریف کرد که چطور لعل ماهی گنده و پادشاهی را قبول نکرده است، چون کرت خودش را پر آب کرده و دیگر احتیاجی به آن چیزها ندارد.
گرگ ناگهان پرید و گردن مرد را به دندان گرفت و مغز سرش را در آورد و گفت: از تو احمقتر کجا میتوانم گیر بیاورم؟
ظاهرا َ برای 21 آبانماه، سالروز تولد من و نیما یوشیج
دلم می خواست برای سالروز تولدم که با سالروز تولد بزرگی مصادف است مطلبی بنویسم. من و نیما یوشیج آنطور که شناسنامه هایمان می گوید در یک روز، به فاصلۀ بیش از هشتاد سال به دنیا آمدیم. معلوم است که افتحار بزرگی نصیب من شده است. دلم می خواست شیرین بنویسم. آنقدر شیرین که دلم را بزند. چه اشکالی دارد که آدم دلش از شیرینی بزند تا از تلخی و غم و اندوه. ولی چند روزیست که حال چندان خوشی ندارم. نه به این خاطر که روز تولدم نزدیک است و قرار است یکسال از عمرم کم شود. زیرا این دنیا آنقدر شیرین نیست که از کم ماندن در آن احساس ناراحتی کنم. بلکه به این دلیل که حس می کنم حالا و در این زمان که اینها را می نویسم غمگین ترین آدم روی زمین هستم. نمی دانم چند روز دیگر که حالم خوب شود این مطلب را پاک خواهم کرد یا نه ولی حالا می نویسم تا بلکه کمی از سنگینی غمم کم شود.
بیست و یکم آبانماه روز تولد من، نیما یوشیج بزرگ و البته سالروز فوت روح ا.. خالقی بزرگ هم هست. دو نفر به دنیا می آیند و یک نفر از دنیا می رود (از میان آنهائی که من می شناسم). چقدر پیش خودم فکر کرده بودم که امسال، که اولین سالیست که وبلاگی راه انداختم، می توانم برای سالروز تولد چندین سالگیم یک مطلب قشنگ و پر احساس و پر انرژی بنویسم که هر با می خوانمش حس خوبی از آن بگیرم، ولی محقق نشد. به این دلیل که، اتفاقی که ده دوازده روز قبل در میدان کاج سعادت آباد، تهران بزرگ، افتاد (که از این دست اتفاقات در این شهر بی در و پیکر کم نمی افتد) مرا چنان تکان داد، چنان دچار بهت و ناباوری حیرت کرد، که حالا و در این لحظه، هیچ زیبائی ای برایم قابل دیدن نیست. می دانم که زیاد از حد حساس هستم، چرا که آن فیلمی را که من دیدم و آن خبری را که من خواندم، هزاران نفر دیگرهم دیدند و خواندند و شنیدند. حتی در خانه، دو سه نفر دیگر هم در کنار من، چشم به ال سی دی لپ تاپ دوخته بودند و نگاه می کردند. ولی من انگار بیشتر می دیدم یا شاید عمیق تر از آنها. حین دیدنش، پرسشهای پی در پی که در ذهنم شکل می گرفت مرتب بی جواب می ماندند. وقتی با سماجت هر چه تمامتر (که با توجه به شناختی که از روحیۀ خودم دارم این کار تنها از یک دیوانه بر می آمد) چشم به ال سی دی دوخته بودم، فکر می کردم که چطور می شود، در شیلی، پس از 69 روز، با آنچنان ایمنی عجیبی، 33 نفر را صحیح و سالم از عمق زمین بیرون کشید جوری که خونی از بینی کسی نریزد، و اینجا، در کشور من، در پایتحت کشور من... جوانی مقابل چشم صدها تماشاچی از جمله پلیس... از جمله پلیسی که این روزها به حافظ جان ما مشهور است، جان داده و می میرد و هیچکس، هیچکس، هیچکس هیچ کاری از پیش نمی برد. (البته به غیر آن یک نفر که در کمال خونسردی فیلم می گیرد و گاهاً با دوستانش گپی می زند). نمی فهمم... کمکم کنید تا بفهمم. اینکه یک آدمی (به هر دلیلی) یک نفر دیگر را (با هر گناهی) با چاقو لت و پار کند، و اینکه عده ای (نمی دانم با چه نیتی و با چه روحیه ای) چنین صحنۀ دراماتیکی که منجر به تراژدی غم انگیزی می شود را مشتاقانه نگاه می کنند و سعی نمی کنند عملی انجام دهند، عملی هر چند کوچک، چه مفهومی می تواند داشته باشد؟ چه مفهومی؟ شبیه به کجا؟ تگزاس؟... هارلم؟... نه گمانم آنجا در نهایت بی قانونی دست کم قانونی وجود داشته باشد.
تا کی باید شاهد نا امنی هائی از این دست باشیم زیر چتر حمایت پلیس. اینکه پلیس در صحنۀ جرم حضور داشته باشد مفهومش در ذهن من امنیت است. دست کم در همه جای دنیا مفهوم کلمۀ پلیس مساویست با امنیت. اگر پلیسهای ما خود را برای نجات جان یک انسان به خطر نمی اندازند پس چه کار می کنند؟ پس نامشان چیست؟ یعنی باید از خدا بخواهیم که کاری کند تا در این شهر بی در و پیکر اوضاع وخیم تر از این نشود؟ این موضوع که حوادث اینچنینی همه روزه و در همه جای جهان و حتی در ایران رخ می دهد به کنار، ولی اگر نشود روی حمایت پلیس حساب کرد، پس باید از این پس هر چه بیشتر شاهد خشونتهای اینچنینی باشیم. حتماً فیلم سین سیتی یا همان شهر گناه را دیده اید. اگر ندیده اید توصیه می کنم که حتماً تماشایش کنید. فارغ از اینکه فیلم خوبیست، چیزهائی درونش پیدا می شود که خیلی به دردمان می خورد. داستان در شهری فرضی (که به نظر من اصلاً هم فرضی نیست) اتفاق می افتد که تمام مدت در آن انواع و اقسام گناهان انجام می شود. شهری که توسط یک عده زن بدکاره وخلافکار اداره می شود و حتی پلیس هم جرأت نقض قوانین حاکم بر این شهر را ندارد.
در این فیلم مستند ده دقیقه ای فارغ از صحنۀ دلخراش جان دادن یک انسان موضوعات دیگری نیز وجود دارد که نه می شود به آنها پرداخت و نه می شود از آنها چشم پوشی کرد. اینکه گوشه ای بایستیم و با جدیت از این منظرۀ هولناک که پیش چشممان شکل می گیرد فیلم تهیه کنیم و بعد سر صبر بنشینیم و آن را رتوش کنیم و چهرۀ قاتل را، که علتش معلوم نیست، شطرنجی کنیم و... دیگر از آن کارهاست که هیچ توجیحی برایش وجود ندارد. ضارب، که 50 دقیقه بعد شد قاتل فقط یک کارد در دستش بود. نه یک کلت، یا تیر بار، یا نارنجک. آیا نمی شد در یک عملیات غافلگیری چند نفری به سمتش حمله کرد و او را گرفت؟ تجربه ثابت کرده که انسان هر چقدر هم قدرتمند باشد وقتی تمرکزش به هم بریزد دیگر کاری از دستش ساخته نیست. نمی شد با جیغ و فریاد و گریه و زاری دلش را به رحم آورد تا اجازه دهد مضروب را به بیمارستان برسانند؟ به پلیس کاری ندارم. چون مدتهاست از آنها قطع امید کرده ام. ولی مردم چه؟ آنهائی که کنار ایستاده بودند و نگاه می کردند چه؟ هیچ کاری از دستشان بر نمی آمد؟ آنقدر که همه چیز آن فیلم عجیب بود، حتی به ذهنم رسید شاید نمایشی، چیزی است. و از کجا که چند روز دیگر، یا چند ماه دیگر قاتل راست راست در خیابانها نچرخد و به زندگی اش ادامه ندهد؟؟؟؟ اینروزها همه چیز ممکن است.
یادداشتی که قصد داشتم برای 21 آبانماه، سالروز تولد خودم و نیما یوشیج بزرگ بنویسم، تبدیل شد به غمنامه ای که شاید خودم هم هرگز آنرا نخوانم. ولی به خودم قول می دهم که سال دیگر حتماً مطلب خوبی به همین مناسبت بنویسم.
دگر باره شکستی توبه ها را...
متأسفم که بار دیگر قضاوت کردم. منظورم این نیست که بد یا خوب. غلط یا درست قضاوت کردم، دقیقاً منظورم این است که اصلاً نباید قضاوت می کردم. حدوداً چند صد بار به خودم گفته ام که: ببین دختر خوب، قضاوت کار تو نیست. تو رو چه به قضاوت؟، و چند صد بار هم با خودم عهد و پیمان بسته ام که: دیگه دربارۀ هیچ موضوعی یا اتفاقی یا شخصی، قضاوت یا پیش داوری یا به قول خارجیها جاج یا هر چیز دیگری که اسمش رو می گذارند، انجام نمی دهم.
چند سال بود که از دوستی بی خبر بودم. (حدوداً شش سال) دوستی که بهترین روزهای دو سال پیاپی از عمرم رو با او گذرانده بودم. با هم سفر کرده بودیم. با او و در کنار او از تپه های سیلک کاشان بالا رفته بودم، روح تپه را، اولین پرستشگاه بشر را، با هم، حس کرده بودیم. از خصوصی ترین مسائل زندگی یکدیگر آگاه بودیم و بعد... بعدی وجود نداشت. تا آمده بود این رفاقت به ظاهر کمیاب، در وجودم ته نشین شود، او رفته بود. نه یک رفتن عادی. بخشی از وجودم رو، بخشی از احساساتم رو لگد مال کرده بود و خوب که خیالش از این بابت راحت شده بود، خنده ای شیطانی کرده و رفته بود. شنیده بودم که دوست خوب رو باید تو سفر شناخت. قطعاً اگر آنهمه بچه نبودم و خوب چشمهام رو باز کرده بودم، روی همان تپه های سیلک یا در حمام فین کاشان، او را به خوبی شناخته بودم و اجازه نمی دادم تا اینطور مغبون شوم.
چند روز قبل، شوهر این، به ظاهر دوست، رو در جائی دیدم و پیامی برایش فرستادم. جوابی که دو روز بعد آمد، اصلاً خوشایند نبود. به قدری سرد به پیامم پاسخ داده بود که فکر کردم؛ منو شناخت؟ نشناخت؟، حتی به ذهنم رسید شاید اختلافی بینشان به وجود آمده که شوهر ترجیح داده تا دوست قدیمی همسرش رو نشناسه. بعد فکر کردم شاید میزان سم پاشی ها به قدری زیاد بوده که شوهر این به ظاهر دوست، هنوز از شرش خلاص نشده است. من و دوستم قهر نبودیم. بعد از رفتار ناجوانمردانۀ دوستم، ترجیح داده بودم تا در این رابطه و در این دوستی بیش از پیش روحم را اذیت نکنم و ناپدید شوم. (کاری که بیشتر اوقات انجام می دهم. یعنی در مواجهه با آزار و اذیت آدمها این تنها رویه ایست که در پیش می گیرم). بعد از آمدن پیام شوهر این دوست، (صادقانه اعتراف می کنم که من هم در پاسخش با سرد ترین لحنی که می دانستم نیم جمله ای نوشتم) نشستم به قضاوت. حدوداً تا دو یا سه روز داشتم قضاوت می کردم. پر بودم از افکاری که در آن شرایط تنها می توانست به خودم آسیب وارد سازد تا شخصی دیگر. چون تمام اون افکار منفی مال من بود. مال من تنها. حسابی که قضاوت کردم و حسابی که خودمو آزار دادم و حسابی که تو ذهنم با دوستم و شوهرش جنگیدم....
دیشب پیامی دریافت کردم از شوهر این دوست به این مضمون که: خوبی ... جون؟ ببخشید که نشناختمت. دلمون برات تنگ شده..؛ فکرشو بکن. تو تمام مدتی که شوهر به ظاهر دوستم، داشته فکر می کرده که این دختره کیه که یکدفعه سر و کله اش پیدا شده و منم به این خوبی می شناسه، من داشتم رفتار اون رو قضاوت می کردم.
بار دیگر خودمو محاکمه کردم. بار دیگر با خودم عهد بستم و بار دیگر تو دلم از آدمی که مورد قضاوت قرارش داده بودم هزاران بار عذر خواهی کردم و... بار دیگر امیدوارم گرفتار قضاوت دربارۀ آدمها نشوم... چون؛ قواعد بازی رو بلد نیستم و چون دانش کافی برای این کار رو ندارم و... بهتره این کار رو به کسانی واگذار کنم که؛ در امر خطیر قضاوت بسیار خبره و کار بلدند و ...
ک مثل کتاب
به دنبال کتاب توقیف شده ای از نویسندۀ محبوبم می گشتم. این دومین باری بود که تا آمدم به خودم بجنبم، کتاب توقیف شده بود. یک هفتۀ تمام، تقریباً جائی نبود که زیر پا نگذاشته باشم. از کتابفروشیهای آشنا گرفته تا کتابفروشیهای انقلاب، تا دفتر انتشارات کتاب (که گفتند تا جلد آخر را صورت جلسه کرده و برده اند)، تا شهر کتابهای سراسر شهر، تا اینترنت، تا... زیر سنگ و حاضر بودم _درست مثل کتاب مارکز، خاطرات روسپیان سودا زدۀ من، که مدت زیادی دنبالش گشتم و آخر سر مجبور شدم چند برابر قیمت پشت جلد برایش پول بپردازم_ بابت این یکی هم بپردازم.
یک روز به خانۀ دوستی، دعوت شدم. مدتها بود که اصرار می کرد و من هر بار توانسته بودم با بهانه های مختلف دعوتش را رد کنم. حتماً پیش آمده که تو رو در بایستی طرف بمانید و مجبور شوید با او دوستی کنید، در حالی که هیچ نقطۀ مشترکی با او ندارید. این بار هم تصمیم داشتم مثل دفعات قبل دعوتش را رد کنم، ولی یکدفعه این فکر به ذهنم رسید که؛ انسان موجودیست اجتماعی و باید با دیگران تعامل داشته باشد و گر نه ممکن است مشنگ شود، برای همین دعوتش را پذیرفتم. اولین بار بود که به خانه اش می رفتم. بنابراین، طبق رسوم باید هدیه ای برایش می بردم.
وقتی دوستم با خوشروئی در را به رویم باز کرد و از دیدنم آنهمه خوشحال شد، فکر کردم کار خوبی کردم که دعوتش را پذیرفتم. روی راحتی نشستم و کتابی را که سر راهم به عنوان هدیه برایش گرفته بودم، از تو کیفم بیرون آوردم و به او دادم. دوستم کتاب را گرفت و بی آنکه نگاه دقیقی به آن بیاندازد، انگار که بخواهد زود از شرش خلاص شود، آن راتقریباً در طبقۀ زیرین کتابخانه اش، پرت کرد. بعد لبخندی، که به لطف رژ لب قرمز، حسابی پت و پهن به نظر می رسید تحویلم داد. نگاهم از روی لبهای قرمز او، سر خورد روی کتابخانه. کتابخانه ای بود بسیار زیبا و بزرگ که در گوشۀ پذیرائی، جائی که هم دیده بشود و هم دیده نشود، تعبیه شده بود. کتابهای بسیار گرانبهای درون آن، چشمم را خیره کردند و من دیگر دوستم را که هنوز لبخند می زد نمی دیدم. بلند شدم، رفتم جلوی کتابخانه ایستادم و تماشا کردم. تا آن لحظه به این موضوع فکر نکرده بودم که کتابهائی تا این اندازه مجلل هم می تواند در جهان وجود داشته باشند. با آنکه خیلی دلم می خواست، ولی جرأت نداشتم کتابها را لمس کنم. طبقات کتابخانۀ را به ترتیب و با شیفتگی نگاه می کردم، از بالا به پائین. در طبقۀ پائین، همانجا که کتاب اهدائی من پرتاب شده بود، چشمم به عنوان کتابی افتاد که آشنا بود. خوب که نگاه کردم، دیدم همان کتابی است که برای پیدا کردنش، یک هفتۀ تمام، شهر را زیر پا گذاشته بودم. کتاب توقیف شدۀ نویسندۀ محبوبم، اینجا، در این کتابخانۀ بزرگ و مجلل، چه فقیرانه به نظر می آمد.
جیغی که از شدت هیجان کشیدم، دوستم را از آشپزخانه به اتاق کشاند. آنقدر ذوق زده شده بودم که دلم می خواست همانجا روی زمین بنشینم و کتاب را تا آخر بخوانم.
وقتی از خانۀ دوستم بر می گشتم، در تاکسی که نشستم، کتاب را از کیفم بیرون آوردم. دوستم گفته بود، ببر و منو از شرش خلاص کن. پرسیده بودم، مگه نمیخونیش؟ گفته بود؛ نه بابا دلت خوشه، موجی(یعنی مجتبی) هفته ای ده پونزده تا از این آت و آشغالها میاره خونه، منم یواشکی می ریزم دور. بعد دوستم در حالی که غش غش می خندید گفته بود؛ بعدم بهش الغا می کنم که برده جا گذاشته.
وقتی کنار شومینه شروع به خواندن کتاب نویسندۀ محبوبم کردم، هنوز در فکر کتابخانۀ عجیب و غریب دوستم بودم .
زیر درخت آلبالو(طنز)
به نظر شما علت وجود اینهمه تعلیق و پارادوکس در شعر کودکانۀ زیر چیست؟
(دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده... سواد داری؟ نچ نچ... بی سوادی؟ نچ نچ... پس تو خر من هستی)
امروز که داشتم به یاد بچه گیهایم این شعر را زمزمه می کردم، فکر کردم چرا اینهمه تعلیق تو این چهار مصرع مجزا از هم وجود دارد. بعد بر طبق همان وسواسی که تو مطلب قبل ازش یاد کردم، تعداد زیادی سؤال به ذهنم هجوم آورد، که اینبار چون موضوع کاملاً شخصی بود نمی توانستم بروم و تو اینترنت دنبال پاسخ سؤالهایم بگردم. چون اینها سؤالات من بود نه دیگران.
اولین سؤالی که برای من پیش آمد این بود که: چرا دستمال گوینده، یا شاعر زیر درخت آلبالو گم شده است و نه درخت سیب یا گلابی یا هر درخت دیگری؟ چه رمزی در درخت آلبالو وجود دارد که سبب شده تا شاعر دستمالش را زیر آن گم کند؟ آیا این موضوع می تواند مرتبط با چخوف و نمایشنامۀ باغ آلبالویش باشد؟ آیا گوینده یا شاعر قصد داشته با این شعر ادای احترامی کند، به نمایشنامه نویس بزرگ روس؟ اگر اینطور است، چرا با شعری تا این حد کم مصرع و کودکانه؟
دوم این که: اصلاً دستمال شاعر کجا بوده که زیر درخت گم شده است. در جیبش یا در کیفش یا در دستش؟ از آنجا که آدم برای گردش در باغ کیفی همراه نمی برد، پس دستمال باید در دست شاعر بوده باشد. به این ترتیب باز این سؤال پیش می آید که: آیا شاعر فرد سر به هوائی بوده که موقع چیدن آلبالو از درخت، متوجه افتادن دستمال از دستش نشده؟ یا اینکه آنقدر عاشق آلبالو بوده که موقع خوردن آن از این دنیا جدا گشته و دستمالش را گم کرده است؟ شاید هم شاعر مطمئن نیست که دستمالش زیر درخت آلبالو گم شده است یا نه. زیرا در اینصورت می توانست برگردد و همانجا دنبالش بگردد. نه اینکه یک نفر آدم از همه جا بی خبر را گیر بیاندازد و یکسری سؤالات گیج کننده از او بپرسد و در آخر هم با نهایت بی ادبی او را خر خود خطاب کند.
سؤال بعدی این است که: چرا گوینده از شنونده می پرسد سواد داری؟ آیا این موضوع ربط بخصوصی به دستمال گمشدۀ گوینده یا شاعر دارد؟ یعنی اگر شنونده سواد داشته باشد دستمال گوینده پیدا می شود؟ شاید هم می خواهد مطمئن شود که آیا شنونده، نمایشنامۀ چخوف را خوانده است یا نه. چون لابد شاعر به آن نمایشنامه تعلق خاطر دارد و دلش می خواهد که همه آن را خوانده باشند.
سؤال بعدی این است که: چرا گوینده بلافاصله می پرسد: بی سوادی؟ آیا بی سوادی شنونده سبب گم شدن دستمال گوینده شده است؟ البته یک دلیل بوجود آمدن این سؤال برای شاعر ما می تواند این باشد که، شنونده در پاسخ به سؤال (سواد داری؟) گفته است (نچ نچ) و حالا طبیعی است که شاعر ما یا همان گوینده، بلافاصله این سؤال را مطرح کند. دلیل دیگر هم می تواند این باشد که، شاعر قصد دارد با اطمینان از بی سوادی شنونده، او را خر خود خطاب کند، زیرا از نظر شاعر با سواد ما، می شود افراد بی سواد را حسابی خر کرد و سوارشان شد. یا... اینکه شاعر با سواد ما، معلم دبستانی، نهضتی، چیزی بوده و سعی داشته با این شعر شاگردانش را به درس و سواد آموختن علاقمند کند.
چرا گوینده در انتهای حرفش فکر می کند که شنونده خر اوست؟ البته در مورد این سؤال بخصوص بنده شخصاً دو تا حدس می زنم. حدس اول این است که، چون شنونده به هر دو سؤال گوینده، در مورد سواد داشتن یا نداشتن، یک پاسخ می دهد و همانا آن (نچ نچ) است، گوینده تصور می کند که او خرش است. زیرا لابد می دانید که خر سواران عزیز، وقتی قصد دارند خرشان را به حرکت وا دارند، چندین بار پیاپی از این آوا استفاده می کنند. حدس دیگر این است که احتمالاً گوینده قصد دارد گناهان و اشتباهات خود را از قبیل،گم شدن دستمال و پرسیدن سؤالات عجیب و غریبش، به گردن شنونده بیاندازد و با اینکه، این شخص شنونده بوده است که چهار بار پشت سر هم گفته (نچ نچ)، وی با زیرکی و هوشمندی خاصی، توپ را توی زمین شنونده می اندازد و او را خر خود فرض می کند، که البته این حدس زیاد هم بعید نیست زیرا اگر گوینده نمایشنامۀ چخوف را خوانده باشد، معلوم می شود فرد با سواد و با هوشی است که توانسته نمایشنامۀ به آن سختی را بخواند و تازه با آن، آنقدر زیاد ارتباط قلبی برقرار کند که در تخیلش دستمالش را زیر درخت آلبالو گم کند.
در آخر این سؤال مطرح است که: آیا شاعر یا گوینده دچار مشکلات روحی روانی بوده است که سبب شده اینطور روان پریشانه شعر بگوید؟ یا اینکه قصد دارد روان شنونده را دچار پریشانی کند تا شنونده خودش با کمال میل خود را خر او بداند؟
حالا با توجه به اینکه هویت گوینده و شنونده مجهول است شما حدس می زنید جنسیت آنها چه باشد؟ اگر فرض را بر این بگذاریم که این شعر با نمایشنامۀ باغ آلبالو نوشتۀ چخوف مرتبط باشد، ممکن است شاعر ما کدامیک از شخصیتهای نمایشنامه باشد؟ آنیا، واریانا یا لوپاخین؟
حلوا، شیرینی یا تلخی؟
امروز مدتی تو اینترنت گشتم تا بتوانم مطلبی دربارۀ تاریخچۀ حلوا پیدا کنم و هر چند بار که کلمۀ (حلوا) یا (تاریخچۀ حلوا) رو گوگل کردم، هیچ مطلب ویژه ای در اینباره پیدا نشد، ولی تا دلتان بخواهد دربارۀ حلوا شکری یا همون (حلوا ارده) مطلب پیدا شد. نمی دانم چرا تازه گیها هر چیزی من را به تحقیق و جستجو وا می دارد. فکر کنم دچار یه جور وسواس شده ام که دوست دارم از هر چیزی سر در بیاورم و پی ببرم آن چیز، هر چه که هست، از کجا آمده و به اصطلاح سینمائی ها بک گراند اش چیست. چندین سالی می شد که عادت حلوا درست کردن را ترک کرده بودم. شاید به این خاطر که وقتی پانزده ساله بودم، مدتی نسبتاً طولانی عادتم شده بود، هر شب جمعه حلوا درست می کردم. آخر از بچه گی عاشق
نظرات ()