﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>گیلگمش</title>
    <description>من از شک به یقین می رسم... و گاهی هم نمی رسم.</description>
    <link>http://faranakheidarian.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>فرانک حیدریان</managingEditor>
    <lastBuildDate>Fri, 09 Mar 2012 12:40:25 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>نوستالژی و ادبیات</title>
      <description>&lt;div id="id_4f59fa8c67d7d7d95479409" class="text_exposed_root text_exposed" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;img style="vertical-align: text-bottom;" title="نوستالژی و ادبیات" src="http://images.persianblog.ir/330334_gnyVr7aH.jpg" alt="نوستالژی و ادبیات" width="565" height="353" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="text_exposed_root text_exposed" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;کلاً خوشحالم خبرنگار نشدم. چون تو زمینۀ خبر تهیه کردن و خبر نوشتن اصلاً اکتیو نیستم.&amp;nbsp; 16/اسپند ماه/1390 مثل پارسال به دعوت دوست عزیزم فرزاد حسنی مراسمی در گراند هتل شهرک سینمائی غزالی بر پا شد. نام این مراسم ادبیات و نوستالژی بود و چقد&lt;span class="text_exposed_hide"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;span class="text_exposed_show"&gt;ر این نام با فضائی که در آن بودیم همخوانی داشت. فرزاد آدم خوش ذوقیست و انتخابهای خوبی میکند. چه سال گذشته که در برج میلاد دیدار نویسندگان شکل گرفت و چه امسال که در مکانی که علی حاتمی از خود به یادگار گذاشت که اگر نبود این شهرک هم بنا نمیشد. خدایش بیامرزاد. بیش از صد بار نامش زمزمه شد و مثل همیشه که پس از تماشای آثارش از رفتنش تأسف میخورم دیروز هم لحظه به لحظه این تأسف با من بود. ملاقات اهل قلم در این مکان سرشار از نوستالژی لذت بخش تر از سال گذشته ، بالای بلندترین برج خاور میانه بود. امسال علاوه بر محمود دولت آبادی عزیز بزرگان دیگری چون سیمین بهبهانی، محمد علی سپانلو نیز حضور داشتند و با سخنان شیرین و دوست داشتنی شان گرمای مطبوعی به مراسم آوردند. عمرشان دراز باد. با سپاس از فرزاد حسنی عزیز که مراسم را برگزار و به خوبی مدیریت کرد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="text_exposed_root text_exposed" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div class="text_exposed_root text_exposed" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;span class="text_exposed_show"&gt;گزارش کامل این مراسم را در وبلاگ فرزاد حسنی بخوانید.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="text_exposed_root text_exposed" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;span class="text_exposed_show"&gt;&lt;a href="http://talkhzibast.persianblog.ir/post/434/"&gt;http://talkhzibast.persianblog.ir/post/434/&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="text_exposed_root text_exposed" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div class="text_exposed_root text_exposed" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;span class="text_exposed_show"&gt;&lt;img style="vertical-align: text-top;" title="فرانک حیدریان. محمود دولت آبادی" src="http://images.persianblog.ir/330334_A7NTzZNi.jpg" alt="فرانک حیدریان. محمود دولت آبادی" width="648" height="486" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://faranakheidarian.persianblog.ir/post/106</link>
      <author>فرانک حیدریان</author>
      <comments>http://faranakheidarian.persianblog.ir/comments/340282/9085816/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-340282.post-9085816</guid>
      <pubDate>Fri, 09 Mar 2012 12:40:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عکس</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img style="vertical-align: text-top;" title="فرانک حیدریان. فیلم سینمائی چهره به چهره" src="http://images.persianblog.ir/330334_yyIfJ8MO.gif" alt="فرانک حیدریان. فیلم سینمائی چهره به چهره" width="602" height="400" /&gt;مدت زیادیست که مطلب تازه ای ننوشته ام. دلیلش شاید مشغله های گوناگون باشد. گرفتار هزار و یک کار مختلف هستم که هیچ آیندۀ روشنی برای هیچکدامشان متصور نیستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوستان زیادی که به من بسیار لطف و محبت داشته و دارند در مدت این یکسال و سه ماهی که از باز کردن این بلاگ میگذرد از من خواسته اند تا عکسهایی از کارهایم&amp;nbsp; را برایشان آپ کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای آن دسته از دوستان و خوانندگان نازنین وبلاگم که از من خواستند عکسهایم در لینک صفحات وبلاک قابل مشاهده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;عکس بالا نیز مربوط به فیلم سینمائی چهره به چهره ساختۀ علی ژکان است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرفراز باشید.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faranakheidarian.persianblog.ir/post/105</link>
      <author>فرانک حیدریان</author>
      <comments>http://faranakheidarian.persianblog.ir/comments/340282/8675315/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-340282.post-8675315</guid>
      <pubDate>Fri, 06 Jan 2012 14:53:09 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چند خط درد دل</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;یکی از مشکلات عمده ای که جامعۀ امروز ما با آن دست به گریبان است.مشکل زبان دانیست. این موضوع کاملاً فردیست و هیچ ربطی هم به سیاست بازیهای روز و شب ندارد. ما ملت تنبل، با وجود اینکه شاید یکی از معدود کشورهایی باشیم که در مناطق مختلف شهر قدم به قدم آموزشگاههای متعدد زبان برپا شده است، اما به خودمان کوچکترین زحمتی برای یادگیری نمی دهیم. تنها در کلاسها ثبت نام می کنیم بی آنکه هدف واقعاً یادگیری باشد. سه ماه تابستان فرزندانمان را به اجبار در این کلاسها می نشانیم و آنها را زیر دست معلمانی می فرستیم که در کلاسها دائماً فارسی صحبت می کنند و با آموزش غلط نفرت از زبان آموزی را جایگزین عشق می کند. در خانه شخصی که زبان می آموزد اگر خیلی علاقمند باشد، باید با در و دیوار و یا مقابل آینه انگلیسی صحبت کند. چرا که تنها اوست که شروع به تاتی تاتی کرده است. بنابراین اغلب چیزی عایدشان نمی شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;یکی از اقوام نزدیکم سالها قبل در آموزشگاهی اسم و رسم دار ثبت نام کرد. هر ترم مبلغ زیادی پول بی زبان را توی این آموزشگاه می ریخت بی آنکه جمله ای از او بشنویم. حتی بعد از یکسال هم نتوانست جمله ای بگوید. هر چه ازش می پرسیدی میگفت هنوز نخوانده ایم!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;مادامی که در چهار دیواری این مملکت زندگی می کنیم دانستن زبان چندانبه کارمان نمی آید چون روابط بین الملل و توریستی نداریم که احساس نیاز کنیم. اما همینکه دو متر پا را از مرز آنطرف تر نهادی تازه مشکلاتت آغاز می شود. پی می بری ناشنوایی بیش نیستی. نه می توانی حرف کسی را بفهمی و نه کسی حرف تو را می فهمد. به هزار و یک مدل و با اداهای خنده دار و عجیب و غریب باید منظورت را به دیگران بفهمانی. تازه اگر بفهمند. با گروهی از دوستان به یکی از این کشورهای گوگوری مگوری حوزۀ خلیج فارس رفته بودیم. بماند که چینیها و هندیها و افغانیها جوری انگلیسی حرف می زدند که انگار زبان مادریست. اما از رفتارهای دوستان همراهم که کمترین مدرک تحصیلیشان فوق لیسانس بود و سرشار از ادعا در حیرت مانده بودم. رفتارهایی می کردند که اگر میشد ازشان فیلم گرفت بی شک یک کمدی تاپ ازش در می آمد. مثلاً یکی از این رفقا وقتی می خواست از فروشگاهی لباسی خریداری کند، رو به فروشنده با حرکات سریع دست می گفت:دیس.... می؟؟؟ یعنی از این لباس سایز من هم را دارید. وقتی این حرکات را می دیدم دلم می خواست وسط فروشگاه بنشینم روی زمین و از ته دل بخندم. بنده خدا تو مملکت خودش بین دوستان و آشنایانش آدمی بود و حالا در یک کشور خارجی...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;بچه که بودم از یکی از آشنایان خاطره ای شنیدم. ترانزیت داشت و به کشورهای اروپایی سفر می کرد. صبح زود به یکی از این کشورها رسیده بود و وارد رستورانی شده بود و نمی دانست چطور به پیشخدمت بگوید که برایش نیمرو مهیا کند. دست آخر مجبور شده بود از بازیگری بهره ببرد. بازی تخم گذاشتن مرغ را انجامد داده بود و البته با سر و صدای زیاد که به طرف حالی کند این حیوان مرغ است نه شتر مرغ یا جانور دیگر. تا سالها به این داستان می خندیدم. داستانی که اگر عمیق بهش فکر کنیم بیش از آنکه خنده دار باشد گریه دار است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;چندی پیش، در میدان تجریش در یک فست فود با دوستم نشسته بودیم که دو سه خارجی متشکل از یک آقا و دو خانم وارد شدند. ظاهر فست فودی شبیه به کافه تریا بود و بندگان خدا به هوای کافی (قهوه) به آنجا آمده بودند. خارجیه داشت به صاحب فست فود می گفت که سه فنجان قهوه برایشان آماده کند. صاحب فست فود که پسری جوان بود با موهای برق گرفته، همینطور زل زد به دهان مرد. من هم مثل همۀ ایرانیها که در اینطور موارد خود را می زنند به آن راه و فقط به تماشا می نشینند خودم را با ساندویچم سرگرم کردم. زیر چشمی هم ماجرا را تحت کنترل داشتم. خارجیه سعی داشت به پسرک برق گرفته حالی کند قهوه می خواهد پسرک فقط زل زل نگاهش می کرد. البته ناگفته نماد که فهمید طرف دنبال کافی(قهوه) است. که باز جای شکرش باقی بود. اما در نهایت حیرت دیدم که پسرک گفتL نو. کافی نو.) و بعد به طرز احمقانه ای به تابلوی بالای سرش اشاره کرد که یعنی فقط اینها را داریم. وقتی به تابلو نگاه کردم کم مانده بود از خنده بیهوش شوم. روی تابلو لیست غداها به فارسی نوشته شده بود.&lt;br /&gt;ماجرا بیش از آنچه تصورش را می کردم دراماتیک بود. به پسرک برق گرفته نگاه کردم. او هم شرمگین و ملتمس نگاهم کرد. همین موقع خارجیه برگشت سمت من. مثل پلیسی که مجرمی را گیر انداخته باشد. منم که اصولاً تو چنین شرایطی اعتماد به نفسم را به طور کل از دست می دهم زل زدم به خارجیه. دقیقاً همانطور که چند لحظه قبل پسرک به او زل زده بود. حسابی نا امید شده بود. داشتند آمادۀ رفتن می شدند که به خودم گفت ببین بچه جان قرار نیست فیل هوا کنی. چرا لال مونی گرفتی. دوستم که روبرویم نشسته بود غضبناک داشت منو نگاه می کرد و تو عمق نگاهش دیدم که داره می گه: چرا لال شدی؟ بنال دِ.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;خلاصه به خارجیه آدرس کافی شاپی که تازه چند روز بود باز شده بود دادم. خوشحال شد و نقشه ای که در دست داشت نشانم داد و انگشتش را روی سعد آباد گذاشت. بهش گفتم که چطور می تواند برود آنجا. کلی تشکر کرد و رفت. به پسرک برق گرفته گفتم: چی فکری کردی به تابلو اشاره کردی؟ زبان طرف را نمی فهمی بعد انتظار داری بتواند فارسی یا عربی بخواند؟ پسرک سرخ شد و برای اینکه کم نیاورده باشد گفت:هول شده بود.&lt;br /&gt;وقتی از فست فود بیرون آمدیم بر حسب احساس مسؤولیت رفتم سری به کافی شاپ زدم تا ببینم خارجیها آنجا را پیدا کرده اند یا نه. که دیدم دارند شاد و سرخوش از نوشیدن کافی از مغازه بیرون می آیند. جای تأسف دارد که در یکی از مهمترین میادین تهران اگر یک توریست گم شود کسی نیست که بتواند کمکش کند. بعد فکر می کنید همین توریستهای هراز گاهی، وقتی از ایران بروند چطور دربارۀ مردمش قضاوت می کنند؟ مگر نه این است که در دنیای امروز اگر کسی زبان انگلیسی(دست کم) و کامپیوتر بلد نباشد بی سواد است؟&amp;nbsp; کافی است در ساعاتی از روز مقابل یکی از این آموزشگاههای زبان بایستی و ببینی خیل عظیم زبان آموزان را که از آن بیرون می آیند.&lt;br /&gt;بعد کافی است بروی و دو جمله با چند نفرشان گفتگو کنی. همه چیز دستگیرت می شود. آنوقت در &amp;nbsp;فیس بوک سؤال مطرح می کنند که هویت ایرانی برایتان مهم است یا اسلامی و وقتی جواب می دهی هیچکدام! دویست نفر پیدا می شوند که به قول دوست عزیزی به خونخواهی داریوش و کورش و غیره برمی خیزند. کمی از ادعا و خود بزرگ بینی کم کنیم و به آنچه ممکن است مورد نیازمان باشد بپردازیم.&lt;br /&gt;زبان آموختن، یوگا و خودشناسی و مدیتیشن نیست که دوره ای مُد شود و بعد هم از مُد بیافتد. همیشه به درد آدم می خورد. حتی اگر در همین چهار دیواری زندگی کند. دست کم می توانیم فیلمهایی را که دوستشان می داریم به زبان اصلی ببینیم و لذتش را ببریم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;*** همیشه عده ای پیدا می شوند که اصل ماجرا را رها کرده و به فرع می پردازند. پس هیچ جای شک نیست که من را به نارسی سیزم&amp;nbsp;متهم کنند. مهم نیست. اگر این مطلب گره از کار کسی بگشاید.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faranakheidarian.persianblog.ir/post/104</link>
      <author>فرانک حیدریان</author>
      <comments>http://faranakheidarian.persianblog.ir/comments/340282/7790434/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-340282.post-7790434</guid>
      <pubDate>Fri, 26 Aug 2011 18:07:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یک داستان</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;مقابل آینه ایستاده بود و زل زده بود به چشمهایش. گویا قصد داشت با کوچکترین حرکتی مچ خودش را باز کند. دلش نمی خواست نام این حس جدید که از درونش زبانه می کشید و خود را به او تحمیل می کرد و مدتی بود تعادلش را به هم ریخته بود عشق بگذارد. همیشه فکر می کرد باید جور دیگری عاشق شود. یک جور عجیب و غریب. یک جوری که تکراری نباشد. یک جوری که وقتی برای کسی تعریفش می کند حس کند عاشقانه ترین رمان دنیا را خوانده است. اما به نظرش نمی آمد که این احساس ربط چندانی به آن احساس که در پی اش بود داشته باشد. مطمئن بود که این احساس روزی تمام می شود. چه بی وصال چه با وصال.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;چرخی زد و موهایش روی یک طرف شانه اش ریخت. جلوی کامپیوتر ایستاد حرکتی نرم به موس داد. تصویری از دل سیاهی بیرون آمد. دست در موهایش فرو برد. هر بار که می خواست روی موضوعی خاص تمرکز کند همین کار را می کرد. موها را دور انگشت سبابه تاب داد و به عکس خیره شد. موها را تاب داد و باز به عکس خیره شد. آنی هزار تا فکر از ذهنش عبور کرد. یعنی راستی راستی عاشق آن عکس شده بود؟؟؟ به همین سادگی؟؟؟&lt;br /&gt;تنها با یک نگاه. یا حتی بی یک نگاه دقیق؟؟؟ شاید چیزهای دیگری هم بود غیر از آن تصویر. چیزهایی مثل ظاهر و اخلاقیات و رفتارهای خاص. فکر کرد چه ویژگی خاصی در انتخابش دخیل بوده است. ظاهر خاص؟؟ که مردود اعلام شد. رفتار خاص؟؟ که باز هم مردود اعلام شد. چون او را به ندرت می شناخت. اخلاقیات؟؟ احمق بود اگر می پنداشت که از روی یک عکس به اخلاقیات او پی برده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;زندگی اش و خودش یا خودش و زندگی اش هر دو شبیه به فرمول داستان و فیلمنامه شده بودند. وضعیت متعادل اولیه + اتفاقی که منجر به خروج از وضعیت متعادل میگردد + وضعیت متعادل ثانویه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;هیچ طاقت نداشت که وضعیتش زیاد در حالت نامتعادل پایدار بماند. هربار، به هر دلیلی که این اتفاق می افتاد با لجاجت و سر سختی باز خودش را به موقعیت متعادل اولیه یا ثانویه می رساند. حالا هم وقتش بود تا خودش را به وضعیت متعادل ثانویه اش برگرداند. به زندگیِ با خودش. تک و تنها و در خلوتِ خودش. دلش نمی خواست بیش از این زندگی و خلوتش را با کسی، فکری، خیالی یا رویایی شریک شود. چه دلیلی میتوانست در جهت این اقدامِ آنی و البته کمی عجیب بتراشد. آنی برای دیگری، نه برای خودش. برای خودش که تازگی نداشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;خیره به عکس، دست در موها، روی صندلی اش نشست و شروع کرد به پیچ و تاب خوردن. مدت نسبتاً طولانی ای اندیشید. مردی که درعکسِ روی صفحۀ مونیتور بود نگاهش می کرد. کمی خشن بود اما می دانست که در پس آن چهرۀ خشن، مهربانی خاصی وجود دارد که هر کس هر لحظه اراده می کرد می توانست ببیند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;دقیقتر به عکس خیره شد. پی چیزی می گشت. چیزی ناجور که بتواند آن را در ذهنش مستمسک قرار دهد. اگر نبود هم می ساخت. برای تبرئۀ خودش پیش ذهنش. چشمانش را تنگتر کرد. برق گردنبند طلا از توی عکس هم چشمش را زند. چرا تا به حال آن را ندیده بود؟ در طول این یکماه. چرا در این مدت آن گردنبند را آنجا ندیده بود که مثل یک وصلۀ ناجور از زیر پیراهن مرد خودنمائی می کرد. یا دیده بود و از کنارش گذشته بود؟ یا به نظرش قشنگ آمده بود؟ به نظرش بعید می آمد که از یک چنین چیزی خوشش آمده باشد. حتم داشت که تا آن لحظه آن گردنبند کارتیه را بر گردن صاحب عکس ندیده.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;موهایش را رها کرد. موس را به دست گرفت و به سرعت عکس پس زمینه مونیتور را عوض کرد. یک عکس از خودش که رو به دوربین می خندید.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;***به این میگن یک داستان که لحظه ای احساسش کرده ای و نوشته ای. بنا نیست بی عیب و نقص و درخشان باشد. اگر هم داستان نیست تنها یک حس است. حسی که باید روی کاغذ می آمد. پس چی شد؟؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faranakheidarian.persianblog.ir/post/103</link>
      <author>فرانک حیدریان</author>
      <comments>http://faranakheidarian.persianblog.ir/comments/340282/7750957/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-340282.post-7750957</guid>
      <pubDate>Wed, 24 Aug 2011 23:13:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بی همگان بسر شود... بی تو بسر نمی شود...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مدتهاست صدای دور شدن تدریجی قدمهایت را می شنوم و این اواخر، اگر به من ایراد نگیری و من را به آگران دیسمان یا بزرگنمائی مسائل متهم نکنی، باید بگویم می بینمت که به دو از من دور می شوی. می روی و بیش از پیش از من فاصله می گیری بی آنکه دمی برگردی و به پشت سرت، به همانجایی که من ایستاده ام، نگاه کنی، به درمانده گی ام نگاه کنی و لَختی بیاندیشی که بی حضورت چه بر سر من خواهد آمد! می روی و به سرعت برق دور می شوی. گویی از جایی که جای تو نیست فرار می کنی. کاش می دانستی که بی تو چه بر سر من خواهد آمد. کاش می فهمیدی که بی تو من وا می مانم در روزمرۀ سادۀ خویش. در تمام سالهای عمرم، داشتنت بمثابه داشتن کالایی ارزشمند بود که همیشه بود، اما بودنش هیچگاه حس نمی شد و حتی لحظه ای هم نمی اندیشیدم که اگر روزی نباشد چه بر سرم خواهد آمد! تو بودی! نه همیشه و نه در صد در صد مواقع. کماکان بودی و همان کماکان بودنت می ارزید به نبودنت. دست کم بودی و حضور داشتی. اما حالا، شاید باور نکنی، از آن هنگام که رفتی هر شب خوابت را میبینم. هر شب با ترس و وحشت سر بر بالین می گذارم و تو را همانطور که پیش از این بودی تجسم میکنم و با اضطراب شب را به صبح می رسانم. از آن هنگام که رفتی، هر صبح که چشم باز می کنم، با نگرانی به اطرافم گوش می سپارم تا در غیابت باز ماجرایی تازه بشنوم. ماجرایی به مراتب ناگوار تر از دیروز. ماجرایی غم انگیز و به غایت حیرت آور که ذهن من را تا سر حد ناتوانی از تحلیل وقایع پیش می برد. من بی تو ناتوانم! من بی تو نمی دانم چطور از خود محافظت کنم و چطور به زندگی ادامه دهم! آیا سزاوار است که خود را در اتاقم و در خانه ام که به گمانم امنترین جاهاست محبوس کنم؟ محبوس کنم تا روزی نه چندان دور، که شبیه به دخترکان سیب شوم. دخترکانی که پدر از ترس مخاطرات بیرون از خانه، خانه را به سلول زندان بدل ساخت تا دخترکانش در امنیت، زندگی و رشد کنند. آنزمان گناه را به گردن پدر انداختیم و مهر تأیید حماقت و نادانی بر پیشانی اش نشاندیم، غافل از اینکه پدر گناهی نداشت. از عشق به دخترانش و عجز در برابر ناملایمات آن بیرون؛ خانه را زندان کرد برای دو دختر بینوا. می دانی؛ خوب که فکر می کنم میبینم کار پدر خیلی هم نادرست نبود. باورش این بود که آن بیرون، نا امنترین جاهاست. همانطور که من از یکسال و چند ماه به این طرف مدام چنین می اندیشم. بی تو بودن و بی تو زندگی کردن دشوار است. شاید دشوارترین کار دنیا. برای من که زن هستم بسیار دشوارتر است که در نبودت زندگی کنم و یا به نبودت عادت کنم. می ترسم که از پس اش برنیایم چرا که در توانم نیست! در توانم نیست که هر لحظه، بیش از نیمی از فکر و ذهن و انرژی ام را بگذارم برای اندیشیدن به تو، در حالی که می دانم کاری از دستم ساخته نیست! می دانم هیچ کاری از دستان من ساخته نیست و این از همه چیز بدتر است. حس می کنم بی تو خسته ترین و بی عمل ترین آدم روی زمینم. دلواپسی بی تو ماندن و بی تو سر کردن از تمام دلواپسی های بشریت بدتر است. ببین، این است نتایج تمام تلاشهایی که برای به دست آوردنت کردیم::: هر روز هم جنسان من را می دزدند، آنها را به وحشیانه ترین شکل ممکن مورد هتک حرمت قرار می دهند، به کَرّات مورد ضرب و شتم قرار می دهند، گهگاه آنها را می کشند و در نهایت می گویند: بد پوشش بود! بَ د پو شِ ش! مطمئن نیستم، مطمئن نیستم که اگر حتی با پیچه هم از خانه بیرون رویم ایمن باشیم. چرا که زن بودن در این آب و خاک بهایی بیش از اینها دارد. زیرا با تمام تلاشی که برای احقاق حقوقمان کردیم، با تمام کتکها و توهینها و تحقیراتی که متحمل شدیم، باز چیزی بیش از یک بردۀ جنسی نیستیم! شاید باور نکنی اما، آرامش همه مان به تو بسته است. بی تو ما از هیچ هم کمتریم. بی توئی که برای داشتنت، نزدیک به دو هزار و هشتصد و هشتاد و هفت روز جنگیدیم. جانها دادیم. خونها ریختیم و خونبها پرداختیم تا اینگونه، همینگونه که تا پیش از این بود تو را داشته باشیم. تو را داشته باشیم تا هر کس و ناکسی از راه رسید گمان نبرد می تواند به ناموس ما دست درازی کند. جنگیدیم تا بیگانه و تنها بیگانه، به ناموسان دست درازی نکند!!! برای تو جنگیدیم. برای تو که پنج حرف بیشتر نیستی و اگر نباشی از ما نیز چیزی نخواهد ماند؛ ای امنیت! دلم سخت برایت تنگ است. بی تو چگونه سر کنم؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faranakheidarian.persianblog.ir/post/102</link>
      <author>فرانک حیدریان</author>
      <comments>http://faranakheidarian.persianblog.ir/comments/340282/7310509/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-340282.post-7310509</guid>
      <pubDate>Mon, 18 Jul 2011 09:31:10 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ادبیات پارسی با عقل و منطق و علم جور در نمی آید؟؟؟</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آقای ایکس: شاهنامه و نظامی گنجوی! یه چیزی که با عقل و منطق و علم جور در نیاید!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آقای ایگرگ: شاهنامه پر از افسانه س!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نتیجه گیری مستتر در جملات آقایان ایکس و ایگرگ::: ادبیات پارسی پر است از بی منطقی و بی عقلی و همچنین تماماً در منافات با علم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;باور کنید این دو تا جمله را از خودم ننوشتم. دیالوگهای درخشانِ رد و بدل شده، آنهم به شکل کاملاً پینگ پنگی، مابین دو شخصیت پروتاگونیست!!! یک سریال تلویزیونی است. باید اعتراف کنم که اولِ اولش از سریال مذکور خوشم آمد و چندین روز هم پیگیر ماجراهایش شدم. اما وقتی این دو تا جمله رو از دهان کاراکترهای گارآگاه سریال شنیدم، آنی پی بردم که بحث نابودی فرهنگ و اینطور چیزهاست. در ابتدای امر فردوسی بچه بازی بیش نبود!!!! حالا شاهنامه اش تبدیل شده به چیزی (دقیقاً چیزی و نه کتابی) که با عقل و منطق و علم جور در نمی آید. این بود نتیجه گیری دو کارآگاه به ظاهر عاقل در رد گیری یک دزد فراری. چون طرف (فراریه) تو تلفن به یه نفر دیگه گفته بود؛ شاهنامه و نظامی گنجوی؛ بنابراین این دو پلیس باهوش به این نتایج مبتذل رسیدند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روزی دوستی فیلمساز که در شاهنامه خوانی ید طولائی داشت، برادرانه و با وسواس زیاد به من توصیه کرد که شاهنامه را بسیار با دقت بخوانم. اعتقاد داشت (بسیار اعتقاد درستی بود) که درسهای بسیار خوبی مِن باب کارگردانی فیلم و تدوین از آن خواهم آموخت. نمونه اش جامپ کاتهای خوبیست که در قصه های شاهنامه وجود دارد. کسی چه می داند شاید واقعاً فنی بنام تدوین از همین شاهنامۀ ما استخراج شده باشد. چندان مسئلۀ عجیبی نیست. البته قصدم نادیده گرفتن، زیر سؤال بردن یا خدشه دار نمودنِ (به روش دو کارآگاه مذکور) جایگاه و زحمات افرادی چون؛ جرج ملیس، پورتر، گریفیث و آیزنشتاین در پدید آوردن فن تدوین د سینما و فیلمسازی نیست. اما می شود به این موضوع نیز فکر کرد که نخست ادبیات پدید آمد، بعد تئاتر و سینما. نگاهی به ترتیب پدید آمدن هفت هنر (1. نقاشی 2. مجسمه سازی 3. معماری 4. ادبیات 5. موسیقی 6. تئاتر 7. سینما) چندان جای شک باقی نمی گذارد که دستمایه قرار دادن ادبیات؛ به خلق هنر هفتم؛ (سینما) و سپس مقوله ای به نام تدوین که مورد بحث است؛ به طرز زیرکانه ای منجر شده است. گرچه هیچ چیز در این جهان نیست که قطعیت داشته باشد و می شود این نظریه را رد کرد. اما نمی شود جایگاه ادبیات پارسی را به هر طریقی نادیده انگاشت. و اساساً اگر کسی چنین عملی را انجام دهد، بدم نمی آید استخوانهایش را نرم کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نتیجه گیری اخلاقی به سبک ابراهیم نبوی::: تماشای تلویزیون در منزل ما بیش از پیش تحریم اعلام می شود. چون علی الاصول نتیجه ای جز ضربه زدن به فرهنگ و ادبیات پارسی در بر ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;***رقص نیز یکی از هنرهاست. طبقه بندیهای گوناگونی برای هفت هنر وجود دارد. برخی ادبیات را جزو آن نمی دانند و برخی رقص را. شما بگوئید حرکات موزون.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faranakheidarian.persianblog.ir/post/97</link>
      <author>فرانک حیدریان</author>
      <comments>http://faranakheidarian.persianblog.ir/comments/340282/7233111/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-340282.post-7233111</guid>
      <pubDate>Tue, 05 Jul 2011 10:12:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کنترل جمعیت در شش جلسه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ماجرا از این قرار است که سه روز تمام، مثل؛ خرِ توی گل مانده؛ نشستم، انواع و اقسام راههای پیشگیری از حامله شدن خواسته یا نا خواسته را خواندم و حالا بعد از سه روز افکندن کله وسط کتاب و به رسم عادت دیرین و دور(تقریباً از 3 سالگی)، پیچاندن موها دور انگشت سبابه و تفکرات فراوان مِن باب چگونگی کنترل جمعیت؛ (انگار من یک نفر با شش جلسه سر کلاس رفتن و خواندن درس و گرفتن نمرۀ ماکزیمم 15 می توانم جمعیتِ رو به انفجار را کنترل کنم) اگر بزند در جائی زنی، پیرزنی، دختر جوانی یا کسانی از این قبیل بپرسند که چه کار کنند تا حامله نشوند، ممکن است راهی را بهشان پیشنهاد کنم که بعد از سه ماه؛ پنج قلو بزایند. دمِ بشر گرم که بعد از عمری تحقیق و تفحص مِن باب چگونگی بچه دار شدن و دستاوردهای فراوان در این زمینه، حالا نشسته و دربارۀ چگونگی بچه دار نشدن و کنترل جمعیت و حفظ منابع طبیعی و غیر طبیعی برای نوع بشری که در آینده می آید(همان آیندگان)، تحقیقات گسترده تری انجام داده است که، نتیجۀ این تحقیقات شبانه روزی به کشف راههای متعدد (همه هم از دم شبیه هم) منجر شده است. مثلاً شکی درش نیست که قرصهای ال دی و اچ دی و کار گذاری آی یو دی و غیره و ذالک، همه کارکردی مشابه دارند و همانا جلوگیری از بچه پس انداختن است، اما نکتۀ اعصاب خرد کن اینجاست که تمام این راهها آنقدر شبیه هم هستند که هیچ نمی فهمی کدام به کدام است و یا ممکن است به کدامیک حساسیت داشته باشی و یا کدام راه رویت بهتر جواب دهد. تا یادم نرفته برای رفع سوء تفاهم از ذهن ایرانی بگویم، که بنده نه به خواست و ارادۀ خودم که به جبر امتحان و نمره و غیره داشتم درسی شیرین!!!! به نام تنظیم خانواده می خواندم که اگر خدا کمک کند، تنها تا فردا تمام آنچه در این سه روز، فرا گرفته ام در خاطرم خواهد ماند. و ضمناً لازم به ذکر است که؛ چیزی نمانده که روی جزوات، کتاب و البته کیبوردِ لپ تاپ بالا بیاورم. اصلاً به چه درد من می خورد بدانم چه کسی، چه وقت نباید با شوهرش یا دوست پسرش، رابطه برقرار کند تا دست گل به آب ندهد و یا اگر هم بناست برقرار کند چطور برقرار کند که آن وسط مسطا یک موجود بخت برگشته را روانۀ این دنیای بی خود و بی جهت نکند. از جهاتی نیز در این سه روز پی بردم که خیلی بد است دختری به سن و سال من، از اینطور مسائل اندازۀ گاو هم سر درنیاورد. چون وقتی بر حسب اتفاق پای حرف زنان سن و سال دار می نشینیم هیچ از حرفهایی که می زنند سر در نمی آورم و گاهی فکر می کنم دارند به زبان کشوری در جوار لیختن اشتاین حرف می زنند و بعد از هر ده تا جمله که بین خودشان رد و بدل می کنند، رو به من کرده و می گویند، چیز جان(یعنی من)، تحصیلکرده است و باید این مسائل را خوب بداند. و چیز جان (یعنی من) مثل بز زل می زند به چشمهای تک تکشان و اگر خیلی بد نباشد دلش می خواهد بدود به طرف دستشویی و خودش را از شر حالت تهوع خلاص کند. خلاصه که خیلی ناجور است (چیز جان)، که همه ادعا می کنند جزو قشر تحصیلکردۀ جامعه است، تِلپی، همان سال اول ازدواج یک بچه بیندازد وسط جامعه. از راههای پیشگیری از بارداری ناخواسته که بگذریم، چند مطلب قابل تأمل و تعمق در کتاب وجود داشت که ذهن همیشه درگیر من را که هر لحظه دنبال یک موضوع جدید برای درگیر شدن است به خود مشغول کرد. اگر چه که موضوع به اندازۀ کافی درگیر کننده بود و ممکن بود هر ذهنی را، اعم از اذهان بی خیال و بی عار را فوراً به خود درگیر کند. اگر آدم بی خیالی هستید و احیاناً ذهنتان درگیر نشد چیز جان را به بزرگی خودتان ببخشید. در سالهای نخست دهۀ 60، بر اساس تبلیغات رهبران و غیره و ذالک (این دو کلمه را حدوداً هفت الی هشت بار بکار بردم. مثل کسی که کلمه ای تازه یاد می گیرد و به جا و بی جا به کار می برد)، میزان زاد و ولد به شدت افزایش یافت. یعنی احتمالا و بر اساس آمارِ موجود در متن کتاب، یک میلیون و چهارصد هزار کودک در سال 1360 متولد شدند و متعاقباً همین تعداد در سال 62 و 63 و احتمالاً 64 و 65 هم تولید شده است. و این میزان تولید مثل، در جوامع توسعه یافته درحالی اتفاق می افتد (اگر اتفاق بیافد) که دولت مؤظف به برنامه ریزی برای بیست سال آیندۀ این نسل، چه در زمینه آموزشی و چه در زمینه شغلی و معیشتی و ازدواج و غیره و ذالک است که خب به نظر می رسد هیچیک از این اتفاقات در مملکت ما نیافتاده است. از همین رو آمده اند و برنامه ای دیگر ترتیب داده اند که مردم دیگر بی رویه بچه نریزند بیرون و همانا آن برنامه احداث خانه های بهداشت و دادن انواع و اقسام آموزش در زمینه های پیشگیری از بارداری ناخواسته به ایها الناس است. من فکر می کنم حالا هم چندان تفاوتی با سی سال قبل نکرده است و مانده ام حیران که مردم با چه دل و جرأتی اینهمه بچه می ریزند روی زمین خدا. صِرفِ بچه دار شدن و گوگوری مگوری گفتن دیگران و خوشحالی پدر و مادر مِن باب سلامتی جسمی و جنسی خودشان و همچنان بستن دهان اطرافیانِ حرف مفت زن و ادای آدمهای خوشبخت را با داشتن یک بچۀ کم هوش و لاغر مردنی و در بیشتر مواقع یک تماشاچی برای جنگ و ستیز مفصل ننه بابای سالم!!! که نشد دلیل برای بچه درست کردن. شخصاً مشکلی با زاد و ولد و تولید مثل ندارم، اما به درکِ شرایط بسیار معتقد هستم. در روزگاری که زندگی و آیندۀ ننه و بابای بچۀ دنیا نیامده، به باد هوا بند است، چه کاریست که پای یک موجود بی گناه بخت برگشته را به دنیا باز کنیم. با چنین شرایطی، چرا باید برای سالهای میانسالی برای خودمان انواع و اقسام فحش و بد و بیراه را بخریم؟ *نتیجه گیری علمی اخلاقی::: از این درس تنها آموختم که می شود بچه دار نشد. اما به دلیل آلترناتیو فراوان یادم نماند که کدام راه بهتر است. *تغییر موضع به سرعت برق ::: لازم است سعی کنم بر حالت تهوع ام غلبه کنم و درس را جوری بخوانم که فقط تا بعد از امتحان یادم نماند، تا بلکه بتوانم به بشریت خدمت کنم و جلوی بوجود آمدن فرزندان خواسته و ناخواسته را تا جائی که در توان دارم، دست کم در میان دوستان و آشنایان بگیرم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;*ضمیمۀ دو مطلب قبل::: پیامها و کامنتهایی که از برخی دوستان دریافت کردم حاکی از این بود که تصور کرده اند مطلب از روی عصبانیت نوشته شده. لازم است بگویم، خودتان را برای نوشتن کامنتهای تسلی بخش اذیت نکنید. من حالم خوب است و هیچ جای نگرانی نیست. آن مطلب را برای خالی نبودن عریضه نوشتم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faranakheidarian.persianblog.ir/post/91</link>
      <author>فرانک حیدریان</author>
      <comments>http://faranakheidarian.persianblog.ir/comments/340282/7210428/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-340282.post-7210428</guid>
      <pubDate>Fri, 01 Jul 2011 16:37:15 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دستهای آلوده</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گاهی حس می کنم جوری دل آدمی را شکسته ام که وقتی یادش می افتم، گوشم از صدایش کر می شود. گاهی خیال می کنم که در قبال آدمی که نمی دانم کیست، گناهکارترین آدم دنیا هستم. مانند گناهکاری بالفطره که احتمالاً از رحم مادر گناهکار زاده شده است. گاهی حس می کنم در قبال همۀ آدمهای زندگی ام مسؤول بوده ام و در قبال همه شان هم قصور کرده ام.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;***&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما بیشتر از گاهی؛ خودم را در قبال (تعدادی) از آدمهای زندگی ام گناهکار می دانم! گناهی که می دانم چیست و یا گاهی نمی دانم چیست. خوب است بدانی گناه ات چیست. چون اگر بدانی و اگر اوضاع هنوز خیلی بد نشده باشد، می توانی بروی و از تک تک آدمهائی که فکر می کنی در حقشان جفا کرده ای، دلجوئی کنی و دلشان را به دست بیاوری و زخمهائی را که بر قلب و روحشان نهاده ای، تا جائی که می توانی ترمیم کنی. اما گاهی نمی شود. گاهی هر کار کنی؛ نه زخمها ترمیم می شوند، نه دلی به دست می آید و نه هیچ اتفاق خوب دیگری می افتد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;***&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکی از همین گاهی هاست که خودم را در برابر پسر بچه ای؛ که در کودکی ام می شناختم گناهکار می دانم. پسر بچۀ پنج ساله ای که مادرش، دوست مادرم بود و هر بار به خانه مان می آمد و هر بار که پسرک شیطنت می کرد او را به من می سپردند تا آرامش کنم. به من که تنها چند سال از او بزرگتر بودم و نمی دانستم چطورباید آن کودک شیطان و سرکش را آرام کنم! پسرک به هیچ صراطی مستقیم نبود. هیچ چیز آرامش نمی کرد. و اگر هم دست بر قضا آرام می شد و گوشه ای می نشست، با نگاهش جوری آدم را می پایید که فکر می کردی همین الان است که، بی دلیل، مثل شیر درنده به سمتت حمله ور شود. طرز نگاه کردنش را دوست نداشتم. آدم را می ترساند. چشمان سیاه و قشنگش، نگاه خوبی نداشت. بیشتر وقتها، مادرش آنقدر در خانه مان می ماند تا پسرک گرسنه می شد و مجبور بودم تا برایش عصرانه آماده کنم. آن هم درست زمانی که وقتِ دوچرخه سواری ام بود. اگر از زمانم می گذشت دیگر صاحب دوچرخه نبودم. برادرم صاحبش می شد. من فقط تا روشنائی هوا حق داشتم دوچرخه سواری کنم. بیشتر از آن اگر در کوچه می ماندم حتماً توبیخ می شدم. تو بهار خواب، سَر سَری، زیلویی پهن می کردم و بساط عصرانه را رویش می چیدم، بعد تا پسرک بیاید و بنشیند، حرصم را با کشیدن تکه های نان عصرانه اش بر روی نرده های بهار خواب، که محل رفت و آمد هر روزۀ گربه های ولگرد محله مان بود خالی می کردم. همان موقع هم می دانستم کار اشتباهی انجام می دهم. چون این کار را به دور از نگاههای خاص پسرک انجام می دادم و حسم بهم می گفت کاری را که به دور از نگاه دیگران انجام بدهی کاریست نادرست. حالا بعد از گذشت سالها حسم بهم می گوید، این کار را از روی بدجنسی نمی کردم! لابد به خیال خودم با او شوخی می کردم. شوخی ای که تنها خودم از آن آگاه بودم. اما منطقم بهم می گوید که آن کار را از روی بدجنسی کودکانه ام انجام می دادم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;***&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گاهی، (از همان گاهی ها) خودم را در قبال دختر بچه ای که همسن و سالم بود مقصر می دانم. دختر بچه ای که عاشقانه من را دوست می داشت و من هم اگر دوستش می داشتم، که داشتم؛ در عالم بچه گی گاهی آزارش می دادم. اما حتماً در همان عالم بچه گی هم می دانستم که خیلی دوستش دارم. زیرا وقتی نبود حسابی دلتنگش می شدم. این را وقتی فهمیدم که مادرم قدغن کرد او به خانمان بیاید. با هم دعوا می کردیم و امان بزرگترها را بریده بودیم. بچه بودیم و اینطور دعواها برایمان بسیار عادی بود و لازم نبود بخاطر یک دعوای ساده مثل بزرگترها یک هفته با هم قهر بمانیم و به پایان دادن به هر گونه رابطه ای بیاندیشیم و یا مثل بعضی زن و شوهرها به طلاق و جدایی اینطور مسائل فکر کنیم. خیلی که با هم قهر می ماندیم نیم ساعت بود. معمولاً ما را از یکدیگر جدا می کردند و هر کدام را در اتاقی سوا می گذاشتند تا تنبیه شویم. بیست دقیقه که از تبعیدمان می گذشت، به بهانه های ساده ای مثل آب خوردن یا دستشوئی رفتن باز در کنار هم بودیم و بی سر و صدا به ادامۀ بازیمان می پرداختیم. و لابد حین بازی به این موضوع که؛ این بزرگتر ها چقدر کم حوصله و جدائی طلبند هم فکر می کردیم. وقتی آمدنش قدغن شد، یکماه تمام با خیال او بازی کردم و به امید روزی آمدنش اسباب بازیهایم را نو و ترو تمیز نگه داشتم. یک روز در تنهائی ام، نشستم و تمام اسباب بازیها، کتابها، لباسها، هر چه! هر چه که داشتم را با روزنامه کادو پیچ کردم و به انتظار آمدن او نشستم تا بیاید و با هم تولد بازی کنیم. یک هفته پیاپی انتظار کشیدم. بعد شد دو هفته. بعد شد سه هفته! اما نیامد. نیامد و من در تنهایی غمناکی برای خودم تولد گرفتم و کادوهایم را باز کردم. یکسال به شوق آمدن تابستان منتظر مانده بودیم، به این امید که سه ماه تابستان را با هم خواهیم گذراند و این تنبیه انصاف نبود. آنروز سوت و کور تولد خیالی ام فکر کردم خدا دارد مجازاتم می کند. مجازات بابت دعواهایی که با دخترک دوست داشتنی کردم. اما آیا تنها من مقصر بودم؟ حسم می گوید آره. تنها تو مقصر بودی. چون بزرگتر بودی. اما منطقم می گوید هر دو مقصر بودید. چون هر دو بچه بودید و شیطان. راست می گوید. حتماً هر دو یکدیگر را اذیت می کردیم. اما من مقصرتر به چشم می آمدم! چون بزرگتر بودم و یا شاید چون دخترک یتیم بود. پدر نداشت و مادرش هم گذاشته بود و رفته بود. دخترک را مادر بزرگ و پدر بزرگش بزرگ کردند. قول دادیم که دیگر دعوا نکنیم. تا اینکه بالاخره پس از یکماه آمد. هر دو بر سر قولمان ماندیم. حالا که خوب فکر می کنم می بینم من می بایست با او مهربانتر می بودم. بچه بودم و قدرت فهم و تجزیه وتحلیل خیلی مسائل را نداشتم. یکی از مسائل غم بی پدری بود که تا سالها، تا زمانی که بزرگ شدم نفهمیدم و درک نکردم. بزرگتر که شدم، آن دختر بچه شد یگانه دوست و همدم من. طفلک به قدری من را دوست داشت که؛ یا تمام بدیهای کودکانۀ من را از یاد برد، یا از اول هم به نظرش بدی نمی آمد. اما من، از آن پس، تا توانستم به او محبت کردم تا جبران بی مهریهای کودکی ام شود. به قدری وابسته اش شده بودم که اگر کسی کوچکترین آزاری به او می رساند بالاخواه اش در می آمدم و حساب طرف را یکسره می کردم. تا زمان ازدواج دخترک (که دیگر دخترک نبود! خانمی کامل بود! دختری عاقل و همچنان مهربان!) یگانه رفیق هم بودیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;***&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما...! آن پسر بچه...! او را هرگز ندیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;***&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و تمام مشکلات از جائی شروع می شود که نمی دانی در قبال چه کسی و چگونه گناهکاری. فقط حس می کنی که گناهکاری و گاهی حس ات، حاضر است قسم بخورد که گناهکاری و جایی که نمی دانی کجاست حقی از کسی تضییع کردی و حالا باید به هر ترتیبی که هست جبران کنی. به هر ترتیبی که هست! بنابراین حاضری با تمام غروری که داری، به شخصی، زنگ بزنی که مطمئن نیستی دقیقاً همان شخصی ست که تو روزی حقش را ضایع کرده ای. یا حاضری یک ئیمیل بلند بالا برای شخصی بنویسی که باز هم مطمئن نیستی و نمی توانی قسم بخوری که روزی از او هم حقی تضییع کرده ای. اما حس ات، فریاد می زند که این همان شخص است. این درست همان شخصی است که تو باید دلش را به دست بیاوری و بنشینی سر صبر خرده ریزه های دل شکسته اش را با دستهایت بند بزنی. اما تمام اینها را حس ات، به همراه حسی دیگر به نام عذاب وجدان، به تو حکم می کند. چون وقتی خوب فکر می کنی، یعنی وقتی منطقی به تمام وقایع گذشتۀ زندگی ات فکر می کنی، می بینی در خیلی از موقعیتها که حس ات حاضر است قسم بخورد که؛ تو مقصری! منطق ات حاضر است سفت و سخت تر قسم بخورد که تو؛ نه تنها مقصر نیستی، بلکه گناهکار هم نیستی. یعنی تا آن حدی که حس ات می گوید نیستی. منطق ات می گوید تو در قبال هیچکس گناهکار نیستی. حتی در قبال آن پسرک. حتی در قبال آن دختر بچه که بعدها یگانه رفیقت شد. در قبال هیچیک از اینها نه تنها مقصر نیستی که گناهکار هم نیستی.منطق ات می گوید؛ برای گناهکار بودن و مقصر شناخته شدن باید طرف دومی هم وجود داشته باشد. طرف دومی که او هم به میزانی، هر چند اندک، گناهکار و مقصر باشد. حتی شده به اندازۀ سر سوزنی و تو به تنهائی نمی توانی و نباید بار تمام تقصیرات و گناهان را به دوش بکشی. منطقت می گوید به جای اینکه بنشینی و خودت را بابت تمام گناهان کرده و ناکرده سرزنش کنی و مقصر بدانی، کمی هم یاد بگیر که چطور اعتماد به نفست را تقویت کنی. احساس گناه ذره ذره اعتماد به نفس ات را از بین می برد و روزی فرا خواهد رسید که در ذهنت دیگر هیچ چیز جز عذاب وجدان وجود ندارد. عذاب وجدان برای گناهان و تقصیراتی که بابتشان، هنوز مطمئن نیستی! حس ات، شاید بخواهد تو را برای تک تک اعمالت توبیخ و مجازات کند. شاید دلش بخواهد چپ و راست قسم های قرص و محکم بخورد که تو درمورد این مسئله و آن مسئله و آن یکی مقصر بوده ای و هستی! اما منطق ات می گوید بگذار بخورد. تو به طرف دوم فکر کن! طرف دوم! هیچ اتفاقی در دنیا یک طرفه شکل نمی گیرد ضمن اینکه تو اینقدرها که تصور می کنی گناهکار نیستی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;**دربارۀ عنوان مطلب: دستهای آلوده نام نمایشنامه ایست از فیلسوف، نمایشنامه نویس و منتقد فرانسوی، ژان پل سارتر، که در سال 1948 منتشر شد.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faranakheidarian.persianblog.ir/post/90</link>
      <author>فرانک حیدریان</author>
      <comments>http://faranakheidarian.persianblog.ir/comments/340282/7210422/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-340282.post-7210422</guid>
      <pubDate>Fri, 01 Jul 2011 16:35:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>جوابیه!!!</title>
      <description>&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify; line-height: 150%;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='line-height: 150%; font-family: "Arial","sans-serif"; font-size: 12pt; mso-ascii-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;مردک بیشعور نه گذاشت و نه برداشت، برگشت
گفت: از صدای نازک متنفرم! بعد بی اینکه متوجه عصبانیت من شده باشد و یا یک ذره به
مخ پوکش فشار بیارود تا بلکه بفهمد که حرف بدی زده است، در جا ادامه داد: موهاتو
کوتاه نمی کنی؟!!! &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;یا مغز خر خورده بود و
یا نمی دانست که من می دانم، دوست دختر آخرش، که احتمالاً برایش می مرد، موهایش
کوتاه بود عین پسرها. خدا خیلی بهش رحم کرد که درِ ماشین را باز نکردم و با لگد پرتش
نکردم کف خیابون تا ماشین از رویش رد شود. &lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify; line-height: 150%;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='line-height: 150%; font-family: "Arial","sans-serif"; font-size: 12pt; mso-ascii-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;همین دو سه مورد کافی بود برای اینکه بفهمم
با موجود خطرناکی طرف هستم. موجودی خود خواه و خودشیفته و از هر نظر از خود متشکر (بهم
ثابت شد) &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;که تنها خودش را در این جهان
قبول دارد و بس. گیرم تو کاملترین!!! آدم دنیا. این را باید دیگران بگویند نه
خودت. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify; line-height: 150%;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='line-height: 150%; font-family: "Arial","sans-serif"; font-size: 12pt; mso-ascii-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;لابد خیال کرده بود من هم یکی از فیلمهائی
هستم که بناست نقد کند. چند وقت قبل یک نامۀ (ئیمیل منظورمه) بلند بالا نوشت و پست
کرد. اول بسم الله هم نوشته بود، اگر با نوشتن این نامه حالم خوب نشود برایت پستش
نمی کنم. اما اگر پستش کردم بدان حالم خوب شده و حس بهتری پیدا کرده ام. لابد حالش
حسابی خوب شده بود که نامه به دستم رسید. توی نامه، کلی شکوه و شکایت کرده بود و
من را یک روانی تمام عیار جا زده بود. بخاطر همان دو سه مورد شبه روانی وار که ازش
دیده بودم، می دانستم که دارد با این نامه و با این چندین خط، به روش مرسوم این
روزها، ترور شخصیت می کند و سعی دارد به من، و احتمالاً بیشتر به خودش بقبولاند،
که آدم مهمی را از دست نداده ام و اگر هم از دست دادم به هیچ جایم هم حسابت نمی
کنم. بعد از من خواسته بود تا اگر دلم خواست پاسخی به نامه اش بدهم. جای شکرش
باقیست که این یکی را، بر خلاف توهیناتش، گذاشته بود به اختیار خودم. از شما چه
پنهان خیلی خوشحال شدم از اینکه با نوشتن آن چند سطر حالش جا آمده و به زندگی عادی
برگشته. جوابش را ندادم. حسم می گوید، آدمی که با نوشتن یک نامۀ سرشار از بد و
بیراه و توهین خطاب به آدمی که احتمالاً در زمان نوشتن نامه هنوز دوستش می داشته، حالش
جا بیاید، در نود و نه درصد موارد اوضاع روحی و روانی اش خیلی بیش از آنچه تصورش
را می کند خراب است و باید حتماً خودش را به نزدیکترین روانپزشکی که می شناسد نشان
دهد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify; line-height: 150%;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='line-height: 150%; font-family: "Arial","sans-serif"; font-size: 12pt; mso-ascii-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;توی زندگیم هیچوقت سعی نکردم کسی را تحقیر و
یا به کسی توهین کنم. به نظرم توهین و تحقیر ناعادلانه ترین روش برای تخریب یک
انسان است. عادلانه نیست برداری عدل بیست و پنج خط بنویسی و هر جور دوست داری
دربارۀ طرف قضاوت کنی و فِرتی پست کنی یا اینطرف و آنطرف چاپ کنی. اما خیلی از
آدمها در این جهان وجود دارند که به راحتی به خودشان اجازۀ این کار را می دهند و
به راحتی هم با این کار خودشان را از نظر روحی &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;تخلیه می کنند و البته که در ازایش گند می زنند
به شخصیت خودشان و می رود پی کارش. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify; line-height: 150%;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='line-height: 150%; font-family: "Arial","sans-serif"; font-size: 12pt; mso-ascii-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;باید بگویم که شخصاً، به شدت از بد دهنی و
بی تربیتی بیزارم و اگر با بد دهنی از جانب شخصی مواجه شوم، حتماً حسابش را یکسره
می کنم. نه ! اصلاً! به خشونت و کشت و کشتار و زد و خورد، حتی فکر هم نکنید. با
آرامش و خونسردی کامل طرف را از نقطۀ دیدم یا به قول سینمائی ها (&lt;/span&gt;&lt;span style='line-height: 150%; font-family: "Arial","sans-serif"; font-size: 12pt; mso-ascii-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' dir="LTR"&gt;P.O.V&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style='line-height: 150%; font-family: "Arial","sans-serif"; font-size: 12pt; mso-ascii-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;) ام حذف می کنم. این
راه خیلی بیشتر از خشونت جواب می دهد. فرصت؟ حرفش را هم نزنید . به آدمی که
توانسته چندین بار پیاپی توهین کند و بد و بیراه بگوید، هرگز نباید فرصت دوباره
داد. اینجور آدم اگر بنا بود آدم شود که می فهمید کجا باید دهانش را باز کند. اینجور
آدم وقتی به طرف مقابلش توهین می کند، به نظر خودش صادقانه ترین عمل دنیا را انجام
داده است. بنابراین آدمی که اهانت را با صداقت در یک کفۀ ترازو قرار می دهد می
تواند موجود بسیار بسیار خطرناکی باشد. چون به محض اینکه باز مورد توهین و فحاشی
قرار بگیری، به مجردی که اعتراض کنی حتماً خواهی شنید که: من صداقت دارم و رو راست
حرفم را می زنم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;html /&gt;</description>
      <link>http://faranakheidarian.persianblog.ir/post/85</link>
      <author>فرانک حیدریان</author>
      <comments>http://faranakheidarian.persianblog.ir/comments/340282/7113222/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-340282.post-7113222</guid>
      <pubDate>Fri, 17 Jun 2011 15:19:33 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>لذت فراستی بودن</title>
      <description>&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify; line-height: 150%;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='line-height: 150%; font-family: "Arial","sans-serif"; font-size: 12pt; mso-ascii-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;استاد یکی از درسهای نسبتاً سخت، داشت به
چند نفر از برو بچه ها می گفت اگر می خواهید انقلابی چیزی کنید بروید توی تیم
فلانی (یعنی من). اما اگر می خواهید به زندگی بی درد سرتان ادامه بدهید دور فلانی (یعنی
من) را خط بکشید. فرصت نشد بپرسم چرا این افکار خطرناک به ذهنش خطور کرده. اما از
آنجائی که یک آبان ماهی نکته سنج و جزئی نگر هستم، در حالی که با بدبختی و فلاکت به
آگران دیسمان، مَجِنتا می دادم تا مَجِنتا بگیرم، فکر کردم که چه چیزی باعث شده تا
استاد فکر کند که من انقلابی (احتمالاً لفظ مؤدبانۀ شورشی) هستم! &lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify; line-height: 150%;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='line-height: 150%; font-family: "Arial","sans-serif"; font-size: 12pt; mso-ascii-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;بعد در همان حین که کاغذ را در داروی ظهور
غلت می دادم تا تصاویر احمقانه ای روی آن نقش ببندد، فهمیدم که موضوع از اینجا آب
می خورد که من اعتراضاتم را به صورت نرم (با جنگ نرم یا براندازی نرم اشتباه نشود)
و پیوسته اعلام می کنم، بی آنکه به کسی بر بخورد و یا پاچۀ کسی را بگیرم و یا کار
به گیس و گیس کشی تو تاریکخونۀ خیلی تاریک بکشه و البته بدون درصدی خودخواهی و خود
کامگی، و نتیجۀ مطلوبی هم گرفته ام. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify; line-height: 150%;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='line-height: 150%; font-family: "Arial","sans-serif"; font-size: 12pt; mso-ascii-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;اصولاً حال و حوصلۀ جنگ و دعوا و صدا بالا
بردن و پرخاشگری ندارم. نه اینکه دلم نخواهد. گاهی خیلی هم دوست دارم چندین جیغ
بنفش برای پیشبرد کارم بکشم، اما در نهایت فکر می کنم چه کاریست وقتی بتوانی با
آرامش مسائل را حل کنی به جنگ و دعوا متوصل شوی و خون خودت را کثیف کنی؟ (آخر
نفهمیدم این اصطلاح خون خودت را کثیف کنی از کجا آمده. اگر می دانید من را هم در
جریان بگذارید).&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify; line-height: 150%;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='line-height: 150%; font-family: "Arial","sans-serif"; font-size: 12pt; mso-ascii-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;اینجانت اصلاً اعتقادی به جنگ و ستیز
ندارم. معمولاً ودر نود و پنج درصد مواقع، با آرامش ذاتی ام، کارهایم پیش رفته و
مشکلاتم حل شده است. تازه، آن تعدادی هم که طالب جنگ و دعوا و پرخاشگری هستند هم
بارها در مقابلم از اینکه خوی خصلت حیوانی بروز داده اند، ابراز شرمساری کرده اند.
اگر چه که معتقدم این رویه هم ممکن است خیلی جاها جواب ندهد و موقعیتهایی در زندگی
بوجود آید که مجبور باشی با شدت عمل و نزاع مشکلت را حل کنی. به هر ترتیب من شیوۀ
خودم را خیلی بیشتر می پسندم. استادمان آدم خوبی است. با اینکه از نظر اعتقادی با
هم در یک مسیر نیستیم، اما مادامی که در کلاس هستی متوجه این موضوع نمی شوی. نه
اهل تظاهر است و نه اهل ریا و اینطور مسائلِ رایج اینروزها. وقتی با او در بارۀ چرایی
شورشی بودنم صحبت کردم، پی بردم که او این جملات را به عنوان یک ویژه گی خوب در
مورد من بکار برده و اصلاً و ابداً منظورش واژه شورشی (به مفهوم بد کلمه) نبوده،
بلکه منظورش این بوده است که، دانشجو نباید هر حرفی را که استاد می گوید و یا
شرایط به او تحمیل می کند بپذیرد و مثل بلانسبت بز سرش رو پائین بیندازد و برود پی
کارش. از این جملۀ آخرش بیشتر از تعریف و تمجیدش خوشم آمد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify; line-height: 150%;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='line-height: 150%; font-family: "Arial","sans-serif"; font-size: 12pt; mso-ascii-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;مدتهاست فکر می کنم من چرا قاضی ای وکیلی
چیزی نشدم که بتوانم به راحتی از هر کس که خوشم می آید (بدون در نظر گرفت وجدان
کاری) دفاع کنم و با هر کس حال نمی کنم بیاندازمش پشت میله های زندان تا آب خنک
نوش جان کند. &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;یا مثلاً منتقد. البته که
انتقاد، هزار بار بهتر از قضاوت و وکالت است. لااقل در این شغل عذاب وجدان کمتری
وجود دارد و البته محاسن بی شمار. مثلاً یکی از محاسن منتقد بودن (به مفهوم انتقاد
کننده و نه حرفه) این است که همه ازت وحشت دارند. یه جور حس احترام از روی ترس و
وحشتِ مورد تاخت و تاز واژه گان منتقد جماعت قرار گرفتن به نوعی در وجود همۀ آدمها
هست. حس می کنم مردم از آدمهایی که انتقاد می کنن خیلی بیشتر خوششان می آید تا
آنهایی که انتقاد نمی کنند و خنثی هستند. حتی اگر طرفی که نقد می کند بزند و با یک
جمله پودرشان کند. شاید دلیلش همان ترس باشد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify; line-height: 150%;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='line-height: 150%; font-family: "Arial","sans-serif"; font-size: 12pt; mso-ascii-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;اما من فکر می کنم اگر منتقد بودم(به مفهمو
حرفه) و وبلاگ نویس خیلی بهتر بود. اینجوری هر چقدر دلم می خواست سوژه داشتم برای
نوشتن. مراعات هیچکس را هم نمی کردم. چون منتقد بودم و شرایط شغلی ام ایجاب می کرد
که همه را از دم تیغ بگذرانم. از هر کس خوشم می آمد برایش چیپس و ماست موسیر به
همراه نوشیدنیهای الکلی باز می کردم و از هر کس هم خوشم نمی آمد ریشه اش را از بیخ
و بن می زدم.&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اینجوری مجبور نبودم ماهی یک
مطلبِ احتمالاً کسالت بار برای وبلاگم بنویسم و یا از اشخاصی حرف بزنم که هیچ کس
دلش نمی خواهد بداند طرف کیست و الان کجاست. روزی، یا دو سه روزی، یک مطلب داغ،
دربارۀ آدمهای اسم و رسم دار می نوشتم و باهاشان شوخی های دستی می کردم و ایرادات
بنی اسرائیلی می گرفتم و اگر کار به جار و جنجال مطبوعاتی می کشید، طی یک مطلب
دیگر بی آنکه از طرف عذر خواهی کنم، هزار و یک استدلال و دلیل می آوردم که، منظورم
از اینکه نوشته ام، فلانی فیلمساز یا نویسندۀ مزخرفی است، این نبوده که &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;دقیقاً بگویم فلانی آدم مزخرفی است، بلکه قصدم
این بوده که بگویم حیف است از فیلمسازی که در فیلم ماقبل آخرش توانسته سکانس (روز-
داخلی – هزار متر زیر زمین) را آنقدر درخشان دکوپاژ کند، جوری که به نظر برسد واقعاً
هزار متر زیر زمین هستی، حالا بیاید و در فیلم آخرش سکانس مربوط به زد و خورد زن و
شوهری را آنقدر باسمه ای و غیر طبیعی نشان دهد، در حالی که اگر یکدیگر را می کشتند
سکانس زیباتری خلق می شد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify; line-height: 150%;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='line-height: 150%; font-family: "Arial","sans-serif"; font-size: 12pt; mso-ascii-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;خلاصه که اینروزها بدجور به منتقدان غبطه
می خورم. البته بعد از غبطه خوردنها و تفکرات نسبتاً زیاد به این نتیجه رسیدم که
بهتر است به جای غبطه خوردن به جایگاه منتقدان، تغییر هویت بدهم و نام خودم را از
تو وبلاگ حذف کنم تا بتوانم راحت و با خیال آسوده از هر دری بنویسم، بی آنکه نامم
تو در و همسایه و دوست آشنا به عنوان شورشی یا هنجار شکن بپیچد. مثلاً دلم می خواهد
از فیلم قرمز که همین الان که این مطلب را می نویسم در حال پخش از تلویزیون(یکی از
کانالهای ممنوعه) است، حسابی ایراد بگیرم. مثلاً بگویم، هدیه تهرانی برای این فیلم
و این سبک بازی سیمرغ بلورین گرفت؟؟؟؟ یا اینکه، بهتر نبود جیرانی در سینمای بالی
وود فیلمسازی می کرد. بدون اینکه نگران بد و بیراه شنیدن از طرفدارانشان باشم. خلاصه
که می توانستم کلی ایراد از همه بگیرم. اما حالا مجبورم برای اینکه طرفداران
بعضیها نگویند فلانی از حسادتش یا از روی عقده های احتمالاً روانی از سوپر استار
مملکت و از ایکس و ایگرگ ایراد می گیرد، دهنم را ببندم و به نوشتن مطالبی مِن باب،
بز بز قندی چرا نمی خندی؟، زندگی زیباست و یا خزعبلاتی از این دست بسنده کنم تا هم
با جدیت خاصی توانائیهای بالقوۀ خودم را زیر سؤال ببرم و هم گاهی شعورم را! و برای
سه هزارمین بار در عرض کمتر از یکسال آرزو کنم ای کاش مسعود فراستی بودم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;html /&gt;</description>
      <link>http://faranakheidarian.persianblog.ir/post/83</link>
      <author>فرانک حیدریان</author>
      <comments>http://faranakheidarian.persianblog.ir/comments/340282/7108067/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-340282.post-7108067</guid>
      <pubDate>Thu, 16 Jun 2011 14:35:11 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
