گیلگمش

من از شک به یقین می رسم... و گاهی هم نمی رسم.

بی همگان بسر شود... بی تو بسر نمی شود...

مدتهاست صدای دور شدن تدریجی قدمهایت را می شنوم و این اواخر، اگر به من ایراد نگیری و من را به آگران دیسمان یا بزرگنمائی مسائل متهم نکنی، باید بگویم می بینمت که به دو از من دور می شوی. می روی و بیش از پیش از من فاصله می گیری بی آنکه دمی برگردی و به پشت سرت، به همانجایی که من ایستاده ام، نگاه کنی، به درمانده گی ام نگاه کنی و لَختی بیاندیشی که بی حضورت چه بر سر من خواهد آمد! می روی و به سرعت برق دور می شوی. گویی از جایی که جای تو نیست فرار می کنی. کاش می دانستی که بی تو چه بر سر من خواهد آمد. کاش می فهمیدی که بی تو من وا می مانم در روزمرۀ سادۀ خویش. در تمام سالهای عمرم، داشتنت بمثابه داشتن کالایی ارزشمند بود که همیشه بود، اما بودنش هیچگاه حس نمی شد و حتی لحظه ای هم نمی اندیشیدم که اگر روزی نباشد چه بر سرم خواهد آمد! تو بودی! نه همیشه و نه در صد در صد مواقع. کماکان بودی و همان کماکان بودنت می ارزید به نبودنت. دست کم بودی و حضور داشتی. اما حالا، شاید باور نکنی، از آن هنگام که رفتی هر شب خوابت را میبینم. هر شب با ترس و وحشت سر بر بالین می گذارم و تو را همانطور که پیش از این بودی تجسم میکنم و با اضطراب شب را به صبح می رسانم. از آن هنگام که رفتی، هر صبح که چشم باز می کنم، با نگرانی به اطرافم گوش می سپارم تا در غیابت باز ماجرایی تازه بشنوم. ماجرایی به مراتب ناگوار تر از دیروز. ماجرایی غم انگیز و به غایت حیرت آور که ذهن من را تا سر حد ناتوانی از تحلیل وقایع پیش می برد. من بی تو ناتوانم! من بی تو نمی دانم چطور از خود محافظت کنم و چطور به زندگی ادامه دهم! آیا سزاوار است که خود را در اتاقم و در خانه ام که به گمانم امنترین جاهاست محبوس کنم؟ محبوس کنم تا روزی نه چندان دور، که شبیه به دخترکان سیب شوم. دخترکانی که پدر از ترس مخاطرات بیرون از خانه، خانه را به سلول زندان بدل ساخت تا دخترکانش در امنیت، زندگی و رشد کنند. آنزمان گناه را به گردن پدر انداختیم و مهر تأیید حماقت و نادانی بر پیشانی اش نشاندیم، غافل از اینکه پدر گناهی نداشت. از عشق به دخترانش و عجز در برابر ناملایمات آن بیرون؛ خانه را زندان کرد برای دو دختر بینوا. می دانی؛ خوب که فکر می کنم میبینم کار پدر خیلی هم نادرست نبود. باورش این بود که آن بیرون، نا امنترین جاهاست. همانطور که من از یکسال و چند ماه به این طرف مدام چنین می اندیشم. بی تو بودن و بی تو زندگی کردن دشوار است. شاید دشوارترین کار دنیا. برای من که زن هستم بسیار دشوارتر است که در نبودت زندگی کنم و یا به نبودت عادت کنم. می ترسم که از پس اش برنیایم چرا که در توانم نیست! در توانم نیست که هر لحظه، بیش از نیمی از فکر و ذهن و انرژی ام را بگذارم برای اندیشیدن به تو، در حالی که می دانم کاری از دستم ساخته نیست! می دانم هیچ کاری از دستان من ساخته نیست و این از همه چیز بدتر است. حس می کنم بی تو خسته ترین و بی عمل ترین آدم روی زمینم. دلواپسی بی تو ماندن و بی تو سر کردن از تمام دلواپسی های بشریت بدتر است. ببین، این است نتایج تمام تلاشهایی که برای به دست آوردنت کردیم::: هر روز هم جنسان من را می دزدند، آنها را به وحشیانه ترین شکل ممکن مورد هتک حرمت قرار می دهند، به کَرّات مورد ضرب و شتم قرار می دهند، گهگاه آنها را می کشند و در نهایت می گویند: بد پوشش بود! بَ د پو شِ ش! مطمئن نیستم، مطمئن نیستم که اگر حتی با پیچه هم از خانه بیرون رویم ایمن باشیم. چرا که زن بودن در این آب و خاک بهایی بیش از اینها دارد. زیرا با تمام تلاشی که برای احقاق حقوقمان کردیم، با تمام کتکها و توهینها و تحقیراتی که متحمل شدیم، باز چیزی بیش از یک بردۀ جنسی نیستیم! شاید باور نکنی اما، آرامش همه مان به تو بسته است. بی تو ما از هیچ هم کمتریم. بی توئی که برای داشتنت، نزدیک به دو هزار و هشتصد و هشتاد و هفت روز جنگیدیم. جانها دادیم. خونها ریختیم و خونبها پرداختیم تا اینگونه، همینگونه که تا پیش از این بود تو را داشته باشیم. تو را داشته باشیم تا هر کس و ناکسی از راه رسید گمان نبرد می تواند به ناموس ما دست درازی کند. جنگیدیم تا بیگانه و تنها بیگانه، به ناموسان دست درازی نکند!!! برای تو جنگیدیم. برای تو که پنج حرف بیشتر نیستی و اگر نباشی از ما نیز چیزی نخواهد ماند؛ ای امنیت! دلم سخت برایت تنگ است. بی تو چگونه سر کنم؟

  
نویسنده : فرانک حیدریان ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠
تگ ها : امنیت