گیلگمش

من از شک به یقین می رسم... و گاهی هم نمی رسم.

زیر درخت آلبالو(طنز)

به نظر شما علت وجود اینهمه تعلیق و پارادوکس در شعر کودکانۀ زیر چیست؟

(دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده... سواد داری؟ نچ نچ... بی سوادی؟ نچ نچ... پس تو خر من هستی)

امروز که داشتم به یاد بچه گیهایم این شعر را زمزمه می کردم، فکر کردم چرا اینهمه تعلیق تو این چهار مصرع مجزا از هم وجود دارد. بعد بر طبق همان وسواسی که تو مطلب قبل ازش یاد کردم، تعداد زیادی سؤال به ذهنم هجوم آورد، که اینبار چون موضوع کاملاً شخصی بود نمی توانستم بروم و تو اینترنت دنبال پاسخ سؤالهایم بگردم. چون اینها سؤالات من بود نه دیگران.

اولین سؤالی که برای من پیش آمد این بود که: چرا دستمال گوینده، یا شاعر زیر درخت آلبالو گم شده است و نه درخت سیب یا گلابی یا هر درخت دیگری؟ چه رمزی در درخت آلبالو وجود دارد که سبب شده تا شاعر دستمالش را زیر آن گم کند؟ آیا این موضوع می تواند مرتبط با چخوف و نمایشنامۀ باغ آلبالویش باشد؟ آیا گوینده یا شاعر قصد داشته با این شعر ادای احترامی کند، به نمایشنامه نویس بزرگ روس؟ اگر اینطور است، چرا با شعری تا این حد کم مصرع و کودکانه؟

دوم این که: اصلاً دستمال شاعر کجا بوده که زیر درخت گم شده است. در جیبش یا در کیفش یا در دستش؟ از آنجا که آدم برای گردش در باغ کیفی همراه نمی برد، پس دستمال باید در دست شاعر بوده باشد. به این ترتیب باز این سؤال پیش می آید که: آیا شاعر فرد سر به هوائی بوده که موقع چیدن آلبالو از درخت، متوجه افتادن دستمال از دستش نشده؟ یا اینکه آنقدر عاشق آلبالو بوده که موقع خوردن آن از این دنیا جدا گشته و دستمالش را گم کرده است؟ شاید هم شاعر مطمئن نیست که دستمالش زیر درخت آلبالو گم شده است یا نه. زیرا در اینصورت می توانست برگردد و همانجا دنبالش بگردد. نه اینکه یک نفر آدم از همه جا بی خبر را گیر بیاندازد و یکسری سؤالات گیج کننده از او بپرسد و در آخر هم با نهایت بی ادبی او را خر خود خطاب کند.

سؤال بعدی این است که: چرا گوینده از شنونده می پرسد سواد داری؟ آیا این موضوع ربط بخصوصی به دستمال گمشدۀ گوینده یا شاعر دارد؟ یعنی اگر شنونده سواد داشته باشد دستمال گوینده پیدا می شود؟ شاید هم می خواهد مطمئن شود که آیا شنونده، نمایشنامۀ چخوف را خوانده است یا نه. چون لابد شاعر به آن نمایشنامه تعلق خاطر دارد و دلش می خواهد که همه آن را خوانده باشند.

سؤال بعدی این است که: چرا گوینده بلافاصله می پرسد: بی سوادی؟ آیا بی سوادی شنونده سبب گم شدن دستمال گوینده شده است؟ البته یک دلیل بوجود آمدن این سؤال برای شاعر ما می تواند این باشد که، شنونده در پاسخ به سؤال (سواد داری؟) گفته است (نچ نچ) و حالا طبیعی است که شاعر ما یا همان گوینده، بلافاصله این سؤال را مطرح کند. دلیل دیگر هم می تواند این باشد که، شاعر قصد دارد با اطمینان از بی سوادی شنونده، او را خر خود خطاب کند، زیرا از نظر شاعر با سواد ما، می شود افراد بی سواد را حسابی خر کرد و سوارشان شد. یا... اینکه شاعر با سواد ما، معلم دبستانی، نهضتی، چیزی بوده و سعی داشته با این شعر شاگردانش را به درس و سواد آموختن علاقمند کند.

چرا گوینده در انتهای حرفش فکر می کند که شنونده خر اوست؟ البته در مورد این سؤال بخصوص بنده شخصاً دو تا حدس می زنم. حدس اول این است که، چون شنونده به هر دو سؤال گوینده، در مورد سواد داشتن یا نداشتن، یک پاسخ می دهد و همانا  آن (نچ نچ) است، گوینده تصور می کند که او خرش است. زیرا لابد می دانید که خر سواران عزیز، وقتی قصد دارند خرشان را به حرکت وا دارند، چندین بار پیاپی از این آوا استفاده می کنند. حدس دیگر این است که احتمالاً گوینده قصد دارد گناهان و اشتباهات خود را از قبیل،گم شدن دستمال و پرسیدن سؤالات عجیب و غریبش، به گردن شنونده بیاندازد و با اینکه، این شخص شنونده بوده است که چهار بار پشت سر هم گفته (نچ نچ)، وی با زیرکی و هوشمندی خاصی، توپ را توی زمین شنونده می اندازد و او را خر خود فرض می کند، که البته این حدس زیاد هم بعید نیست زیرا اگر گوینده نمایشنامۀ چخوف را خوانده باشد، معلوم می شود فرد با سواد و با هوشی است که توانسته نمایشنامۀ به آن سختی را بخواند و تازه با آن، آنقدر زیاد ارتباط قلبی برقرار کند که در تخیلش دستمالش را زیر درخت آلبالو گم کند.

در آخر این سؤال مطرح است که: آیا شاعر یا گوینده دچار مشکلات روحی روانی بوده است که سبب شده اینطور روان پریشانه شعر بگوید؟ یا اینکه قصد دارد روان شنونده را دچار پریشانی کند تا شنونده خودش با کمال میل خود را خر او بداند؟

حالا با توجه به اینکه هویت گوینده و شنونده مجهول است شما حدس می زنید جنسیت آنها چه باشد؟ اگر فرض را بر این بگذاریم که این شعر با نمایشنامۀ باغ آلبالو نوشتۀ چخوف مرتبط باشد، ممکن است شاعر ما کدامیک از شخصیتهای نمایشنامه باشد؟ آنیا، واریانا یا لوپاخین؟  

 

  
نویسنده : فرانک حیدریان ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : باغ آلبالو ، چخوف