آه که تو دوش که را بوده ای...
نوشته ای؛؛؛ چیزی بنویس.
چه بنویسم وقتی دستم به نوشتن نمی رود؟ وقتی ذهنم قادر نیست کلمات را کنار هم قرار دهد تا جمله های زیبا بیافریند، تا داستانی را روایت کند، آنطور که تو را خوش می آمد.
از چه بنویسم وقتی تمام باورهایم به یکباره فرو ریخته است؟
چه می شود نوشت؟
یادت هست روزی این جمله را نوشته بودی؟
آنروز، تمام باورهای تو، فرو ریخته بود و امروز تمام باورهای من. تمامش، یکجا و گوئی برای ابد. و انگار قرار نیست تا دگر باره بنا شود.
سخت است. سخت است آن لحظه ای که چشم باز می کنی و تمام باورهایت را از دست رفته می بینی. باورهائی که بنا بود روزی نه چندان دور اعتقاداتت شوند. قرار بود زندگی ات را بر اساس این باورها و اعتقادات بنا کنی و شکل دهی و ادامه دهی و زندگی کنی، با باورهائی که قرار است خالق تمام چیزهای خوب باشد.
می خواهی بنویسم؟ می خواهی از باورهای فرو ریخته ای بنویسم که زمانی قدرت حرکتم بود؟ قدرت قلمم بود، هر چند مدت زمانی کوتاه؟
می خواهی از دلبستگی ای بنویسم که بی آنکه بخواهم یا انتظارش را بکشم به سراغم آمد؟
می خواهی از پایان تلخی بنویسم که دوستش نداشتیم؟ از پایانی که اینگونه تصویرش نکرده بودیم؟
می خواهی از چه بنویسم؟ از، هر، چه، بخواهی، خواهم نوشت، جز از آنچه بر من رفت.
خیال کن؛ هیچگاه، هیچ باوری در ذهنت شکل نگرفته است. خیال کن؛ هیچگاه، هیچ جمله ای در تو اثر نکرده است. خیال کن، هیچگاه، هیچ کلمه ای تو را تا سر حد ایمان به چیزی یا کسی پیش نبرده است. خیال کن. تنها خیال کن.
خیال کن راهی را،که از همان اولِ اولِ اول، می دانی بیراهه است. خیال کن چیزی را، نیروئی را، کلماتی را، جملاتی را، که مجبور به پیمودن این راهت می کنند. راهی که؛ هرگز، هرگز، هرگز، روزی، در خیالت هم جائی نداشته است. در این راه، جملاتی را که هر دم می شنوی، با تمام وجود می خواهی که بشنوی. ته دلت، شاید هزاران بار به خودت گفته ای که؛ خام شو. اینها همان جملاتی هستند که تو، باید با شنیدنشان خام شوی، همان جملات تکراری ای که اگر از دهان آدم دیگری بیرون می آمد، در دلت می گفتی؛ خفه شو؛ خودت را خام کن. ولی اینبار می شنوی و خام می شوی. می شنوی و خام می شوی. چون می خواهی که خام شوی. خام می شوی، تا حدی که هر روز و هر ساعت به خودت می گوئی، بنا نبود با شنیدن این جملات خام شوی.
کمی که پیشتر می روی، گویا دیگر نیازی به شنیدن جملات و کلمات خام کننده نداری. دیگر حتی نیروئی هم نیست که تو را وادارد تا ادامه دهی. خودت هستی و خودت. حالا دیگر خودت هستی که ادامه می دهی. دیگر خام شدنی هم در کار نیست. لابد از آغاز هم نبوده.
مدتی بعد، تو در او حل می شوی و او در تو. تو بوی او را می گیری و او بوی ترا. نزدیک آمدنش که می شود بوی او را با تمام سلولهای وجودت احساس می کنی. هر بار. هر بار که او می آید و یا قرار است بیاید و نمی آید.
هر صبح به تصویر کودکیهایش روی آینه سلام می کنی و هر شب به آن تصویر خدا نگهدار می گویی و هر لحظه نگران این هستی که همه چیز، همه چیز از او، تنها همان عکس روی آینه باشد. تصویری سیاه و سپید و تاسیده با خطوطی عمیق بر روی آن. به اندازۀ عمر عکس. دیری نمی پاید که پی می بری همه چیز باقی مانده از او، تنها همان تصویر روی آینه است که هر صبح به آن سلام می کردی و هر شب به آن خدانگهدار می گفتی. همه چیز باقی مانده از او عکسی است که اگر روزی، لحظه ای، آنی اراده کنی می توانی آن را با غیظ یا شاید هم با ملایمت دوست داشتنیِ خاص خودت، از روی آینه برداری، نگاهی تأسف بار بر آن بیافکنی، آهی عمیق و از ته دل، به یاد روزهای خوبتان بکشی، بعد آنرا در جعبه ای کوچک، کنار تسبیحی چوبی و گردنبندی آبی رنگ بگذاری و... و او را در جعبه ای محبوس کنی تا... شاید تا ابد.
و خود را به تبعیدی خود خواسته محکوم کنی. چرا که همه چیز از اولِ اولِ اول ممنوعه بوده است و تو در حین خام شدن هایت، آنی به آن فکر نکرده بودی.
خیال کن، اگر چه خیلی دشوار است. اما خیال کن، چرا که من با حقیقت این خیال گام در این راه گذاشتم.
نظرات ()