دستهای آلوده
گاهی حس می کنم جوری دل آدمی را شکسته ام که وقتی یادش می افتم، گوشم از صدایش کر می شود. گاهی خیال می کنم که در قبال آدمی که نمی دانم کیست، گناهکارترین آدم دنیا هستم. مانند گناهکاری بالفطره که احتمالاً از رحم مادر گناهکار زاده شده است. گاهی حس می کنم در قبال همۀ آدمهای زندگی ام مسؤول بوده ام و در قبال همه شان هم قصور کرده ام.
***
اما بیشتر از گاهی؛ خودم را در قبال (تعدادی) از آدمهای زندگی ام گناهکار می دانم! گناهی که می دانم چیست و یا گاهی نمی دانم چیست. خوب است بدانی گناه ات چیست. چون اگر بدانی و اگر اوضاع هنوز خیلی بد نشده باشد، می توانی بروی و از تک تک آدمهائی که فکر می کنی در حقشان جفا کرده ای، دلجوئی کنی و دلشان را به دست بیاوری و زخمهائی را که بر قلب و روحشان نهاده ای، تا جائی که می توانی ترمیم کنی. اما گاهی نمی شود. گاهی هر کار کنی؛ نه زخمها ترمیم می شوند، نه دلی به دست می آید و نه هیچ اتفاق خوب دیگری می افتد.
***
یکی از همین گاهی هاست که خودم را در برابر پسر بچه ای؛ که در کودکی ام می شناختم گناهکار می دانم. پسر بچۀ پنج ساله ای که مادرش، دوست مادرم بود و هر بار به خانه مان می آمد و هر بار که پسرک شیطنت می کرد او را به من می سپردند تا آرامش کنم. به من که تنها چند سال از او بزرگتر بودم و نمی دانستم چطورباید آن کودک شیطان و سرکش را آرام کنم! پسرک به هیچ صراطی مستقیم نبود. هیچ چیز آرامش نمی کرد. و اگر هم دست بر قضا آرام می شد و گوشه ای می نشست، با نگاهش جوری آدم را می پایید که فکر می کردی همین الان است که، بی دلیل، مثل شیر درنده به سمتت حمله ور شود. طرز نگاه کردنش را دوست نداشتم. آدم را می ترساند. چشمان سیاه و قشنگش، نگاه خوبی نداشت. بیشتر وقتها، مادرش آنقدر در خانه مان می ماند تا پسرک گرسنه می شد و مجبور بودم تا برایش عصرانه آماده کنم. آن هم درست زمانی که وقتِ دوچرخه سواری ام بود. اگر از زمانم می گذشت دیگر صاحب دوچرخه نبودم. برادرم صاحبش می شد. من فقط تا روشنائی هوا حق داشتم دوچرخه سواری کنم. بیشتر از آن اگر در کوچه می ماندم حتماً توبیخ می شدم. تو بهار خواب، سَر سَری، زیلویی پهن می کردم و بساط عصرانه را رویش می چیدم، بعد تا پسرک بیاید و بنشیند، حرصم را با کشیدن تکه های نان عصرانه اش بر روی نرده های بهار خواب، که محل رفت و آمد هر روزۀ گربه های ولگرد محله مان بود خالی می کردم. همان موقع هم می دانستم کار اشتباهی انجام می دهم. چون این کار را به دور از نگاههای خاص پسرک انجام می دادم و حسم بهم می گفت کاری را که به دور از نگاه دیگران انجام بدهی کاریست نادرست. حالا بعد از گذشت سالها حسم بهم می گوید، این کار را از روی بدجنسی نمی کردم! لابد به خیال خودم با او شوخی می کردم. شوخی ای که تنها خودم از آن آگاه بودم. اما منطقم بهم می گوید که آن کار را از روی بدجنسی کودکانه ام انجام می دادم.
***
گاهی، (از همان گاهی ها) خودم را در قبال دختر بچه ای که همسن و سالم بود مقصر می دانم. دختر بچه ای که عاشقانه من را دوست می داشت و من هم اگر دوستش می داشتم، که داشتم؛ در عالم بچه گی گاهی آزارش می دادم. اما حتماً در همان عالم بچه گی هم می دانستم که خیلی دوستش دارم. زیرا وقتی نبود حسابی دلتنگش می شدم. این را وقتی فهمیدم که مادرم قدغن کرد او به خانمان بیاید. با هم دعوا می کردیم و امان بزرگترها را بریده بودیم. بچه بودیم و اینطور دعواها برایمان بسیار عادی بود و لازم نبود بخاطر یک دعوای ساده مثل بزرگترها یک هفته با هم قهر بمانیم و به پایان دادن به هر گونه رابطه ای بیاندیشیم و یا مثل بعضی زن و شوهرها به طلاق و جدایی اینطور مسائل فکر کنیم. خیلی که با هم قهر می ماندیم نیم ساعت بود. معمولاً ما را از یکدیگر جدا می کردند و هر کدام را در اتاقی سوا می گذاشتند تا تنبیه شویم. بیست دقیقه که از تبعیدمان می گذشت، به بهانه های ساده ای مثل آب خوردن یا دستشوئی رفتن باز در کنار هم بودیم و بی سر و صدا به ادامۀ بازیمان می پرداختیم. و لابد حین بازی به این موضوع که؛ این بزرگتر ها چقدر کم حوصله و جدائی طلبند هم فکر می کردیم. وقتی آمدنش قدغن شد، یکماه تمام با خیال او بازی کردم و به امید روزی آمدنش اسباب بازیهایم را نو و ترو تمیز نگه داشتم. یک روز در تنهائی ام، نشستم و تمام اسباب بازیها، کتابها، لباسها، هر چه! هر چه که داشتم را با روزنامه کادو پیچ کردم و به انتظار آمدن او نشستم تا بیاید و با هم تولد بازی کنیم. یک هفته پیاپی انتظار کشیدم. بعد شد دو هفته. بعد شد سه هفته! اما نیامد. نیامد و من در تنهایی غمناکی برای خودم تولد گرفتم و کادوهایم را باز کردم. یکسال به شوق آمدن تابستان منتظر مانده بودیم، به این امید که سه ماه تابستان را با هم خواهیم گذراند و این تنبیه انصاف نبود. آنروز سوت و کور تولد خیالی ام فکر کردم خدا دارد مجازاتم می کند. مجازات بابت دعواهایی که با دخترک دوست داشتنی کردم. اما آیا تنها من مقصر بودم؟ حسم می گوید آره. تنها تو مقصر بودی. چون بزرگتر بودی. اما منطقم می گوید هر دو مقصر بودید. چون هر دو بچه بودید و شیطان. راست می گوید. حتماً هر دو یکدیگر را اذیت می کردیم. اما من مقصرتر به چشم می آمدم! چون بزرگتر بودم و یا شاید چون دخترک یتیم بود. پدر نداشت و مادرش هم گذاشته بود و رفته بود. دخترک را مادر بزرگ و پدر بزرگش بزرگ کردند. قول دادیم که دیگر دعوا نکنیم. تا اینکه بالاخره پس از یکماه آمد. هر دو بر سر قولمان ماندیم. حالا که خوب فکر می کنم می بینم من می بایست با او مهربانتر می بودم. بچه بودم و قدرت فهم و تجزیه وتحلیل خیلی مسائل را نداشتم. یکی از مسائل غم بی پدری بود که تا سالها، تا زمانی که بزرگ شدم نفهمیدم و درک نکردم. بزرگتر که شدم، آن دختر بچه شد یگانه دوست و همدم من. طفلک به قدری من را دوست داشت که؛ یا تمام بدیهای کودکانۀ من را از یاد برد، یا از اول هم به نظرش بدی نمی آمد. اما من، از آن پس، تا توانستم به او محبت کردم تا جبران بی مهریهای کودکی ام شود. به قدری وابسته اش شده بودم که اگر کسی کوچکترین آزاری به او می رساند بالاخواه اش در می آمدم و حساب طرف را یکسره می کردم. تا زمان ازدواج دخترک (که دیگر دخترک نبود! خانمی کامل بود! دختری عاقل و همچنان مهربان!) یگانه رفیق هم بودیم.
***
اما...! آن پسر بچه...! او را هرگز ندیدم.
***
و تمام مشکلات از جائی شروع می شود که نمی دانی در قبال چه کسی و چگونه گناهکاری. فقط حس می کنی که گناهکاری و گاهی حس ات، حاضر است قسم بخورد که گناهکاری و جایی که نمی دانی کجاست حقی از کسی تضییع کردی و حالا باید به هر ترتیبی که هست جبران کنی. به هر ترتیبی که هست! بنابراین حاضری با تمام غروری که داری، به شخصی، زنگ بزنی که مطمئن نیستی دقیقاً همان شخصی ست که تو روزی حقش را ضایع کرده ای. یا حاضری یک ئیمیل بلند بالا برای شخصی بنویسی که باز هم مطمئن نیستی و نمی توانی قسم بخوری که روزی از او هم حقی تضییع کرده ای. اما حس ات، فریاد می زند که این همان شخص است. این درست همان شخصی است که تو باید دلش را به دست بیاوری و بنشینی سر صبر خرده ریزه های دل شکسته اش را با دستهایت بند بزنی. اما تمام اینها را حس ات، به همراه حسی دیگر به نام عذاب وجدان، به تو حکم می کند. چون وقتی خوب فکر می کنی، یعنی وقتی منطقی به تمام وقایع گذشتۀ زندگی ات فکر می کنی، می بینی در خیلی از موقعیتها که حس ات حاضر است قسم بخورد که؛ تو مقصری! منطق ات حاضر است سفت و سخت تر قسم بخورد که تو؛ نه تنها مقصر نیستی، بلکه گناهکار هم نیستی. یعنی تا آن حدی که حس ات می گوید نیستی. منطق ات می گوید تو در قبال هیچکس گناهکار نیستی. حتی در قبال آن پسرک. حتی در قبال آن دختر بچه که بعدها یگانه رفیقت شد. در قبال هیچیک از اینها نه تنها مقصر نیستی که گناهکار هم نیستی.منطق ات می گوید؛ برای گناهکار بودن و مقصر شناخته شدن باید طرف دومی هم وجود داشته باشد. طرف دومی که او هم به میزانی، هر چند اندک، گناهکار و مقصر باشد. حتی شده به اندازۀ سر سوزنی و تو به تنهائی نمی توانی و نباید بار تمام تقصیرات و گناهان را به دوش بکشی. منطقت می گوید به جای اینکه بنشینی و خودت را بابت تمام گناهان کرده و ناکرده سرزنش کنی و مقصر بدانی، کمی هم یاد بگیر که چطور اعتماد به نفست را تقویت کنی. احساس گناه ذره ذره اعتماد به نفس ات را از بین می برد و روزی فرا خواهد رسید که در ذهنت دیگر هیچ چیز جز عذاب وجدان وجود ندارد. عذاب وجدان برای گناهان و تقصیراتی که بابتشان، هنوز مطمئن نیستی! حس ات، شاید بخواهد تو را برای تک تک اعمالت توبیخ و مجازات کند. شاید دلش بخواهد چپ و راست قسم های قرص و محکم بخورد که تو درمورد این مسئله و آن مسئله و آن یکی مقصر بوده ای و هستی! اما منطق ات می گوید بگذار بخورد. تو به طرف دوم فکر کن! طرف دوم! هیچ اتفاقی در دنیا یک طرفه شکل نمی گیرد ضمن اینکه تو اینقدرها که تصور می کنی گناهکار نیستی.
**دربارۀ عنوان مطلب: دستهای آلوده نام نمایشنامه ایست از فیلسوف، نمایشنامه نویس و منتقد فرانسوی، ژان پل سارتر، که در سال 1948 منتشر شد.
نظرات ()