زمان همه چیز را ثابت می کند

مدت زمان زیادی نبود که یکدیگر را می شناختیم. شیوۀ آشنائی مان هم شیوۀ طبیعی و معمولی اینروزها نبود. شاید هم بود. در همین مدت کوتاه آشنائی، احساس خوبی که بینمان برقرار شده بود، نوید از رابطۀ دوستی طولانی مدتی را می داد، شاید تا ابد. دوستم، مهربان بود و خوش قلب، این را حتی از چهره اش، در عکس سه رخ اکستریم کلوز آپش هم می شد فهمید. دلش صافِ صاف بود عین آب و آینۀ. مثل قاشق استیل تمیزی که از پاکیزگی برق می زند. البته نوع مرغوبش. از آن نوعش که بتوانی عکس خودت را به صورت محدب یا مقعر در پشت و روی آن ببینی. صریح و بی پرده حرف می زد و همین برای من جذاب بود و دوست داشتنی. چون معمولی نبود. معمولی این روزها. نه اینکه مثل بعضی آدمهای بی مغز و بی ادب که هر چه به دهانشان می آید می گویند به اسم رک گوئی و رو بازی کردن. نه! دوست من ابداً اینطور نبود. رک گوئی اش، منطقی بود و محترمانه. بی آنکه به طرفش توهین کند و بخواهد با اهانت به دیگری، خودش را با سواد و روشن فکر نشان دهد. بعید می دانم که این ویژگی از شغلش نشأت گرفته باشد چون خیلی از هم حرفه های او در همه جای دنیا مثل خوراک شب به همه اهانت می کنند.
در مدتی که با دوستم آشنا شده بودم، هر روز به شوق گپ زدن با او، تمام کارهایم را هر چه که بود، اعم از نوشتن مطلبی، داستانی، طرحی، بخشی از فیلمنامه ای، خواندن کتابی که نیمه کاره داشتم، اکسپوز تعدادی عکس که به خودم وعده کرده بودم، خلاصه هر کاری، هر کاری که باید انجام می دادم را تند تند به اتمام می رساندم تا در زمان مشخصی با دوستم به گپ زدن بنشینم. دوستی که من از خیلی وقت پیش، (حداقل از دو سال قبل) با نثر و قلمش آشنا شده بودم حالا، در مدت کمتر از یک ماه برای من تبدیل شده بود به یک دوست خیلی خوب. مهربان بود با دانش زیاد دربارۀ آنچه همیشه علاقه و دغدغۀ من بود. گرچه که این علاقۀ مشترک سبب ایجاد دوستی میانمان شد، ولی بعید می دانم چنین بهانه ای سبب ادامه اش (اگر ادامه یابد) شود.
من و دوستم هیچ چیز دربارۀ زندگی خصوصی یکدیگر نمی دانستیم. مهم هم نبود که بدانیم. مهم من بودم و او که در زندگی هم حضور داشتیم و به یکدیگر انرژی های مثبت می دادیم. آنچه بیش از همه اهمیت داشت اینکه من و دوستم به هم محتاج بودیم. محتاج به گپ زدن با هم، محتاج به زدن و شنیدن حرفهای قشنگ و غیر کلیشه ای، حرفهایی که اینروزها و در این نوع دوستیها و آشنائی ها (که دو نفر یکدیگر را نمی بینند، روبروی هم نمی نشینند و چشم در چشم هم نمی شوند) به یکدیگر نمی زنند. ما محتاج به زدن این جنس حرفها بودیم بی آنکه اطلاعات کاملی از هم داشته باشیم. البته بعضی اطلاعات که مربوط به سن و سال و تاریخ تولد و اسم و فامیل و شغل و تحصیلات و علائق و اینها می شد را به خوبی می دانستیم و همین ها در این مرحله از آشنائی کافی می نمود. بیش از آنش نه دردی از ما درمان می کرد و نه دردی به دردهایمان می افزود. روحیات یکدیگر را به واسطۀ نزدیکی درونمان، در همین مدت کم تا حدود زیادی شناخته بودیم. اعتمادها بی آنکه تلاشی کنیم بوجود آمده بود. زبان مشترکمان را در کوتاه مدتی پیدا کرده بودیم. حرفهایمان، موضوعات مورد بحثمان، واژه های تایپ شده مان، آنقدر دوست داشتنی و شیرین بود که هر یک از ما را هر روز بیشتر از روز قبل به ادامۀ گپ و گفت ترغیب می کرد.
آخرین بار، که با دوستم گپ زدم، روزی بود که من باید می رفتم دانشگاه و تقریباً تا عصر کلاس داشتم و بعدش معلوم نبود که چه وقت بتوانم با او گپ بزنم. بنابراین آنروز صبح، پیش از رفتن به دانشگاه مدتی با دوستم گپ زدم. در آن مدت کوتاه دوستم بیش از ده بار به من گوشزد کرد که؛ کلاسم دیر نشود. شاید دوستم خیال می کرد که من در خانه ساعت ندارم و یا یادش به آیکون ساعت، در گوشۀ سمت راست مونیتور، که در هر کامپیوتری هست نبود.
در راه که می رفتم به این موضوع فکر می کردم، که چرا دوستم آنهمه به من تأکید می کرد که کلاسم دیر نشود؟ یعنی من مزاحمش بودم؟ یعنی دلش نمی خواست مثل همیشه با من گپ بزند؟ یعنی... دست از سر قضاوت و پیش داوری و سؤال پیچ کردن خودم برداشتم و اجازه دادم تا زمان همه چیز را ثابت کند. دوستم پیش از خداحافظی گفته بود که تا ساعت 6 حضور خواهد داشت و گفته بود اگر زود از دانشگاه برگشتم می توانم با او گپ بزنم. یادم است که به این امید با خوشحالی به سوی دانشگاه رفتم. در لابراتوار دانشگاه، هنگام ظهور عکس مرتب به دوستم فکر می کردم و به اینکه چرا آدمی که حتی یکبار هم از نزدیک ندیدمش، آدمی که خیلی خوب نمی شناسمش، مرا واداشته تا هر روز ساعتی از وقتم را با گپ زدن با او بگذرانم؟ ساعتی که برایم بسیار دوست داشتنی و لذت بخش است. و لازم نبود تا به خودم پاسخ دهم؛ چون انسان خوبی است، چون با محبت است، چون میفهمد، چون درک دارد، چون ترا تنها به چشم یک مؤنث نگاه نمی کند، چون بی ادعا است و چون...............
کلاسمان زود تر از آنچه انتظار داشتم به پایان رسید. از تاریکخانه که بیرون آمدم خوشحال بودم که می توانم پیش از رفتن دوستم، باز هم با او گپی بزنم. به سرعت برق خودم را به خانه رساندم، که سبب حیرت دوستم شد. حال خوشی نداشت. از خارج زدنهایش در خلال حرفهایمان پی به این بد حالی بردم. تأیید کرد که حال خوبی ندارد و حیرت کرد که من چطور پی بردم. نتوانستم بفهمم، از صبح که با او گپ می زدم حالش خوب نبود و من پی نبرده بودم، یا اینکه در آن مدتی که من در کلاس بودم اتفاق ناخوشایندی برای دوستم روی داده بود.
آنشب دوستم بی خداحافظی رفت. مدتی منتظر ماندم تا شاید برگردد. فکر کردم شاید ارتباطش برای مدتی قطع شده است. ولی دوستم دیگر برنگشت. بعد فکر کردم شاید من حرفی زده ام که دوستم رنجیده است. شاید سؤال نامربوطی پرسیده ام، یا کلمه ای نامربوط گفته ام ، یا جمله ای... نمی دانستم و این ندانستن شدیداً آزارم می داد. دوست خوب من بی آنکه بدانم چه کرده ام، مرا در سر در گم رها کرده و رفته بود. دوستم آدم خوش قلبی است و اگر من حقیقتاً او را رنجانده باشم، با صداقتی که در او سراغ دارم، می توانست همان لحظه یا روز بعدش به من بگوید که از من رنجیده است. از آنشب حتی آمد و رفتش را در وبلاگم حس نمی کنم. این بی خبری... این بی خدانگدار گفتن رفتن... چه مفهومی می تواند داشته باشد جز قهر؟ آیا نباید به من بگوید که چرا رفته؟... چه کرده ام که رفته؟... از دوست مهر ماهی من؛ که من خیلی اصرار دارم بگویم او هم مثل خودم آبان ماهی است؛ بعید است که محض محبوبیت مرا بی خبر گذاشته و رفته باشد. دلم برای دوستم تنگ شده. دلم برای گپ زدن با او، دلم برای شنیدن حرفهایش، دلم برای گفتن حرفهایم، دلم برای... ولی بیش از همه دلم می خواهد بدانم دوستم آنروز از چه موضوعی و چرا ناراحت بود که آنطور حالش منقلب بود. دوستم آنقدر برام من ارزشمند است که من دلم نمی خواست او را آنطور غمگین و ناراحت و نگران ببینم.
در روزگاری که یافتن چنین دوستان خوبی میسر نمی شود مگر با داشتن ابزاری همچون هفت جفت کفش آهنی و هفت تا عصای آهنی، بی خبر رفتن این دوست به رفتن جان از بدن می ماند.
دوست عزیزم ایا پرسیدن علت ناراحتی ات، آیا دادن پیشنهادی دوستانه برای کاستن اندکی از بار غمت، آیا نخواستن غم و اندوهت (که اینروزها همۀ ما به نوعی گرفتارش هستیم) گناهی است که نمی توان ازش گذشت؟
نظرات ()