گیلگمش

من از شک به یقین می رسم... و گاهی هم نمی رسم.

سیگار، تفریح یا اعتیاد؟

پدر من سالهاست که سیگار می کشد. آنطور که خودش می گوید از هجده سالگی. او می گوید، در این باره بی گناه است. اما مگر می شود؟ داستان عجیبی هم برای اثبات این مدعا روایت می کند. پدر بزرگ من - پدر پدرم- آدم مستبدی بوده است. گر چه من با شنیدن این روایت و روایات دیگر پی برده ام که مستبد نبوده بلکه، چیزهای زیادی را در باب تربیت فرزند بلد نبوده است. مثل بسیاری از قدیمیها که فکر می کردند کتک زدن یا انجام کارهای محیّر القول، شیوۀ مناسبی است برای رام کردن کودکان سرکش. پدرم دقیقاً نمی گوید که چند ساله بوده که این اتفاق برایش افتاده. شاید از ما خجالت می کشد. یا شاید فکر می کند روی ما تأثیرات منفی خواهد گذاشت و ممکن است من یا برادرم سیگاری شویم. پدرم گویا فراموش کرده که از من و برادرم دیگر گذشته که بخواهیم سیگاری شویم و اگر قرار بود بشویم تا حالا شده بودیم و تازه الان دیگر کدام جوانی سیگار می کشد؟ همه یا... می کشند یا... و یا...! اغلب شروع دود بازیشان بامواد مخدر است که من هنوز از بردن نامشان وحشت دارم. از آنجائیکه به این موضوع معتقد هستم که قبیح ترین اعمال وقتی در ذهن و زبانت به راحتی بچرخد در نظرت کوچک می شود و انجامش ساده، برای همین از بردن نامشان همیشه خودداری می کنم.

پدر من تعریف می کند، روزی که پدرش پی برده که او – احتمالاً محض امتحان  و از روی کنجکاوی – چند پک جانانه به سیگار دوستش زده است. البته هر کدام از ما، به احتمال قریب به یقین، در کودکی سیگار را امتحان کرده ایم محض کنجکاوی. مثلاً من یادم است در سن هفت سالگی، در مراسم ختم پدر بزرگم؛ همین که ذکر خیرش را می کنم؛ از دست برادر زن عمویم پکی به سیگار زدم. نه تنها من، بلکه حدود ده، دوازده نفر بچۀ قد و نیم قد شیطان که کوچکترینشان من بودم و از فرط شیطنت و کوچه گردی در آن یک هفتۀ ختم، شبیه به بچه کولی شده بودیم. حتی من و برادرم که، مادرمان به تمیزی و رسیدگی بیش از حد به بچه هایش معروف بود چیزی نمانده بود که آب دماغمان هم سرازیر شود. خلاصه آنروز نفری یک پک به سیگار فروردین برادر زن عمو زدیم. یادم نیست کدامیک از ما این پیشنها را مطرح کرد. و اصلاً از طرف ما مطرح شد یا برادر زن عمو محض خنده و شوخی این کار عجیب را با ما بچه ها کرد.  بعد از انجام آن عمل عجیب، دنیائی ذوق کردیم که عملی بزرگانه انجام داده ایم. ولی من همانوقت هم می دانستم که این کار، از پوشیدن دزدانۀ کفشهای تق تقی مادرم خیلی بدتر است. به هر حال پدر بزرگ عزیز من که خدایش بیامرزاد، به جای آنکه نگرانی و غم و غصه اش را از بابت سیگاری شدن پسرش، به طرز منطقی بروز دهد، محتوای یک پاکت سیگار، برابر با بیست نخ، را یکجا در دهان او می گذارد و مجبورش می کند در لحظه همه را دود کند!!!!!! اولش باور نکردم. چون موضوع به قدر کافی عجیب و غریب هست که باورش دشوار باشد. ولی این اتفاق افتاده است. حالا پدر من نه تنها سیگار را ترک نکرده، بلکه روزی- (به اعتراف خودش در اثر غرولند من) یک پاکت، و (به اعتقاد من) یک پاکت و نیم سیگار می کشد. پدر من تقریباً هر بار که مورد تاخت و تاز دلسوزیهای من و مادرم قرار می گیرد، با حالتی که من در دلم می گویم؛ آخیش مطمئنم که دیگر رویش تأثیر گذاشته و دیگر سیگار نمی کشد؛ می گوید: حق با شماهاست. دیگر نمی کشم. و پنج دقیقه بعد. درست پنج دقیقه بعد سیگاری آتش می زند و چنان قیافۀ حق به جانبی به خود می گیرد که ما توی دلمان می گوئیم: عجب آدمهای بی رحمی هستیم ما.

این موضوع تا چند سال قبل قابل تحمل بود. ولی حالا تبدیل به موضوعی به شدت نگران کننده شده است. پدرم با هر نخ سیگاری که در مقابل چشمهای من دود می کند، نا خواسته مرا به یاد مسائل ناخوشایندی می اندازد. وقتی شبها از توی اتاقم صدای سرفه های خشک و بی وقفۀ او را می شنوم نگرانتر می شوم. هر چند ماه یکبار باید نگران این موضوع باشم که آیا پدرم به تازگی چک آپ اش را انجام داده یا نه و اگر انجام داده آیا جواب تمام آزمایشهایش منفی بوده است؟ برادرم چند سالی می شود که از بابت کم کردن تعداد نخهای سیگار پدرم، از او قطع امید کرده است چه برسد به ترک کردن آن. ولی من همچنان امید دارم که روزی به همین زودیها این اتفاق بیافتد و برای این منظور تلاش هم می کنم. تلاشی که انرژی زیادی از من می گیرد و اغلب سبب می شود تا پدرم خیال کند ذینفع هستم (که هستم. چون دلم می خواهد پدرم همیشه باشد) و با لجاجت و سماجت بیشتری سیگارش را به دست بگیرد و صدای کلیک کلیک فندکش را روی مغزم بفرستد. آنوقت من آهی از ته دل می کشم و اتاق را ترک می کنم و چند دقیقه ای با خودم  می جنگم که؛ لابد راههای من هم شبیه به راههای پدربزرگم است و بعد فکر می کنم که بالاخره چه راهی روی پدر من جواب می دهد؟

می دانم که هشتاد و پنج درصد افرادی که شروع به کشیدن سیگار می کنند، به کشیدن آن ادامه می دهند. چون مثل پدر پسر شجاع عادت می کنند به اینکه مدام یک چیزی گوشۀ لبشان باشد و یکریز از آن چیز دود بلند شود تا با دیدنش احساس خوبی بهشان دست بدهد. لابد برایشان دیدن و استعمال چیزی که سبب مرگ تدریجی می شود، شکلی نمادین از زندگی دارد. برای همین طبق سیستم پاداش مرتب به بدنشان پاداش می دهند. پاداش یک سیگار، سیگاری دیگر است.  

ای کاش می شد قید غرور و اینطور چیزها را زد و رفت و نشست و با پدر یا هر کس دیگری که برایت عزیز است و سیگار می کشد رو راست حرف زد. کاش می شد گفت: وقتی تو سیگار می کشی من احساس می کنم باید زودتر از آنچه که انتظارش را دارم خودم را برای از دست دادنت آماده کنم و من این را نمی خواهم. دلم می خواهد تمام اندامهای داخلی بدنت شفاف و تمیز باشد، نه اینکه از زور دود سیگار سیاه و آلوده باشد. دلم نمی خواهد همیشۀ خدا بوی تند سیگار بدهی.

مادرم عاشق پدرم است. ولی چند سالیست که – دست کم از زمانی که من به سن ازدواج رسیده ام – یکی از معیارهایش برای انتخاب دامادش سیگاری نبودن اوست. همیشه به من تأکید می کند که مردی را انتخاب کن که سیگاری نباشد. این جمله به ظاهر بسیار ساده می آید ولی، به شدت قابل تأمل است. اینکه مادرم ملتمسانه چیزی را از من  می خواهد، حسم می گوید باید موضوع مهمی باشد. بخصوص اینکه، عشق زندگی مادرم سیگاری است و مادرم دقیقاً دست روی همین نکته گذاشته است. پس معلوم است موضوع خیلی خیلی جدی است. یعنی مادرم در کنار فاکتورهائی که برای داماد دلخواهش در ذهن دارد به طور ناخود آگاه، این فاکتور را هم قرار داده است. ضمن اینکه با آلرژی عجیب و غریبی که من نسبت به دود دارم، این موضوع، از امتیاز بالاتری برخوردار است.

به این موضوع اعتقاد پیدا کرده ام که سیگار شکافی در میان افراد ایجاد می کند که تنها راه از میان برداشتنش، ترک آن است و اگر کسی موفق به ترکش نشود در واقع شکاف را روز به روز عمیق تر و گسترده تر می کند تا جائی که تبدیل به یک دره می شود و  فاصله آنقدر زیاد می شود که دیگر راه بازگشتی نمی ماند. مدتهاست هر آدمی را می بینم که سیگار می کشد، ذهنم به صورت خود کار طبقه بندی کردن را آغاز می کند و او را بی آنکه من تلاشی کنم در طبقۀ مخصوص آدمهای خطرناک قرار می دهد. یعنی اینکه از چنین آدمی انجام هر گونه عمل دود داری بر می آید. تازه شخص سیگاری همیشه سلاحی دارد که هر آن می تواند با آن تو را از جائی که هستی و در آنجا احساس راحتی می کنی، فراری دهد یا اینکه دست کم حسابی اوقاتت را تلخ کند. مثلاً وقتی قرار است به میهمانی ای عروسی ای چیزی بروی و حسابی شیک و پیک کرده ای و تا توانسته ای با این آلرژی عجیب و غریبت به خودت عطر و چیزهای خوشبو کننده زده ای تا اگر دست بر قضا در آن میهمانی یا عروسی کسی را بعد از سالها دیدی (که این روزها زیاد پیش می آید که آدمها فقط در عروسیها دور هم جمع شوند)، احساس خوبی را در آن شخص ایجاد کنی و خاطرۀ بو داری از خودت در ذهن طرف به جا بگذاری. چون درست است که آلرژی عجیب و غریبی داری، ولی با تمام اینها هیچ چیز هم به اندازۀ بو رویت تأثیر نمی گذارد و سبب خاطره سازی نمی شود و با آلرژی عجیب و غریبی که داری روزی دو هزار بار تأسف می خوری که چرا نمی توانی بیش از آنچه که حس می کنی مجاز هستی از عطر استفاده کنی. و تازه روزی پانصد بار هم به بعضی از آدمها اعم از دوستان و نزدیکانت لعنت می فرستی که چرا از عطر استفاده می کنند و تنها عدۀ بسیار معدودی در این دنیا وجود دارند که دست بر قضا بوی عطرشان سبب تحریک آلرژی ات نمی شود. حالا با تمام این احوال یک نفر از روی صندلی راننده دستش را در جیب کتش فرو می برد و... هفت تیرش را بیرون می آورد و تو حسابی خلع سلاح می شوی. چون با تمام قید و شرطی که برای آلرژی ات در مورد بوی عطر گذاشته ای که یک امشب را بی خیالت شود، حالا باید با تمام وجود در مقابل دشمن اصلی ات، یعنی دود، قرار بگیری و البته که حق اعتراض را تا حدودی داری ولی نه حالا وقتش است و نه تو حوصله اش را داری که اعتراض کنی و حرفهای تکراری بشنوی. به مادرت هم نگاه نمی کنی، چون هیچ کاری از دستش ساخته نیست که اگر بود حالا پدرت سیگار را سالها بود کنار گذاشته بود. نهایتاً در حالی که سعی می کنی به خودت مسلط باشی، با نگاه اعمال آن یک نفر را زیر نظر می گیری تا مطمئن شوی واقعاً قصد دارد آنچه را که در دستش است روشن کند یا نه. چون هنوز کمی تردید داری. یعنی فکر می کنی که آن یک نفر قصد ندارد در حالی که بوی بد سیگار ازش استشمام می شود با فک و فامیل چند سال ندیده روبرو شود. اما سخت در اشتباهی چون چند ثانیه بعد، احساس می کنی عمل دم و باز دمت به سختی صورت می گیرد. بعد کم کم عصبانی و عصبانی تر می شوی تا جائی که، مجبور می شوی درست در حالی که داری به خاطر لباس نا مناسبت در آن سرمای زیر صفر، بید بید می لرزی، شیشۀ اتومبیل را با حرص تا ته پائین بدی و بین پنج تا هفت دقیقۀ لعنتی را سپری کنی تا فیلتیر دو سنتی متری از شیشه پرتاب شود بیرون و خیالت حداقل برای بیست دقیقه راحت شود و تو دلت به اتومبیلهای سرگردان که سبب سنگین تر شدن ترافیک شده اند بد و بیراه بگوئی.

در مضرات سیگار سخنها گفته اند که تکرارش بیهوده است. مثلاً اینکه دود سیگار عامل اصلی ابتلا به سرطان ریه است. یا اینکه نیکوتین سبب انقباض عروق می شود و این موضوع منجر به سکتۀ قلبی.(که از پدر من دور باشد). قصد هم نداشتم دربارۀ مضرات آن بنویسم. چون گفتن این حرفها و خواندن مقالات و رسالات متعدد برای آدمی که اراده ندارد به قول دوستان، کشک است.

 

  
نویسنده : فرانک حیدریان ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩
تگ ها : سیگار ، اعتیاد