گیلگمش

من از شک به یقین می رسم... و گاهی هم نمی رسم.

غزلی از مولانا

به تصحیح بدیع الزمان فروزانفر

 

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من

سرو خرامان منی، ای رونق بُستان من

چون می روی، بی ‌من مرو، ای جان جان، بی‌تن مرو

وز چشم من بیرون مشو، ای شعلۀ تابان من

هفت آسمان را بَردرم، وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جانِ سرگردان من

تا آمدی اندر بَرَم، شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدن تو دین من، وی روی تو ایمان من

بی​پا و سر کردی مرا، بی​خواب و خور کردی مرا

سرمست و خندان اندرآ، ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم، وز خویشتن پنهان شدم

ای هستِ تو پنهان شده در هستیِ پنهان من

گل جامه دَر از دست تو، ای چشم نرگس مست تو

ای شاخ​ها آبَستِ تو، ای باغ بی​پایان من

یک لحظه داغم می کشی، یک دم به باغم می کشی

پیش چراغم می کشی، تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان​ها، وی کان پیش از کان ها

ای آنِ پیش از آن​ها، ای آن من، ای آن من

منزلگه ما خاک نی، گر تن بریزد باک نی

اندیشه​ام افلاک نی، ای وصل تو کیوان من

مرَ اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد

در آبِ حیوان مرگ کو؟ ای بحر من، عُمّان من!

ای بوی تو در آه من، وی آه تو همراه من

بر بوی شاهنشاه من، شد رنگ و بو حیران من

جانم چو ذره در هوا، چون شد ز هر ثقلی جدا

بی​تو چرا باشد، چرا؟ ای اصل چار ارکان من

ای شه صلاح الدین من، ره دان من، ره بین من

ای فارغ از تمکین من! ای برتر از اِمکان من

 

  
نویسنده : فرانک حیدریان ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩