فرو مردن یک برگ

داستان نمی خوانید. انتظار انسجام و یکپارچگی از این مطلب انتظاری بس بیهوده است.
حکایت از جائی آغاز می شود که قرار است من فیلم مستندی بسازم با موضوع خودکشی. البته پیشگیری از خودکشی. پیش از آن، موضوعی داشتم که مدتها روی آن کار کرده بودم، زحمت کشیده بودم و تحقیقات زیادی انجام داده بودم. به پیشنهاد دوست تهیه کننده ای خلاصه طرحی از موضوع مورد علاقه ام نوشتم و ارائه کردم. پس از چندی خبر آمد که سوژه پیشنهادی تو کاملاً رد شده است. دوست تهیه کننده پیشنهاد کرد؛ حالا که تو قصد ساخت فیلمی را داری بیا و از میان بیست موضوع (که همه در ارتباط با آسیبهای اجتماعی بودند) یکی را انتخاب کن و شروع کن. پذیرفتم و از میان آن بیست موضوع، یکی را (که ساده ترین بود!!!) انتخاب کردم و قدم در راهی بی برگشت گذاشتم.
فرو مردن یک برگ، که در برخی خبرگزاریها با بی دقتی تمام با نام (فرو بردن یک مرگ؟؟؟ که این یا از ضعف شنوائیست و یا از عدم فکر کردن به مفهموم مصرعی از شعر خسرو گلسرخی) به ثبت رسید، فیلمی بود سخت و طاقت فرسا. طاقت فرسا نه به لحاظ گرفتن پلانهای سخت و عجیب و غریب، که به لحاظ سوژۀ بسیار تلخ و سیاهش که در ابتدای راه بسیار ساده می نمود اما در میانه های راه پی بردم از میان آن بیست موضوع، سختترینش نصیب منی شده، که با زرنگی تمام سعی داشتم تجربه ای آسان در زمینۀ مستند سازی کسب نمایم. بهمن ماه فیلمم دوساله می شود. ولی تجربیات و لحظاتی که من حین مطالعه و تحقیق دربارۀ سوژۀ فیلم داشتم، هنوز به وضوح جلوی چشمم قرار دارند و هیچ بعید نیست اگر تا ته عمر با من بمانند. تجربیاتی که در عین تلخی، بسیار ارزنده اند. چون حالا می دانم که یک آدم وقتی قرار است اقدام به خودکشی کند، چگونه ناخواسته زنگهای خطر را زیر گوشمان به صدا در می آورد و چگونه نشانه ها و علائمی را، مثل آغاز یک بیماری بروز می دهد. تجربیاتی که سبب شده تا از کنار فردی که می گوید (از زندگی خسته شده ام. از زندگی سیر شده ام. کی می میرم تا راحت شوم) به سادگی نگذرم و تلاش کنم به او نزدیک شوم تا شاید بتوانم اطرافیانش را متوجه این نشانه ها و زنگ های خطر کنم. اگر تا پیش از ساخت این فیلم، کسی می پرسید (بهترین راه برای مردن و از شر زندگی خلاص شدن چیست؟) به او می خندیدم، امروز نه می خندم و نه به او می گویم (ول کن بابا چرند نگو). حالا می دانم شنیدن این قبیل جملات از دهان دیگران، اگربه موقع واکنش نشان ندهیم، می تواند یک عمر پشیمانی در بر داشته باشد. من به چنین جملاتی نمی خندم، بلکه تلاش می کنم تا بفهمم چقدر قضیه جدی است. من اگر کسی تهدید کند که، (همین حالا خودم را از طبقۀ بیستم برجی پرت می کنم پائین) به او نمی گویم؛ (پرت کن ببینم وجودشو داری یا نه). من حالا می دانم آدمی که تنها نیم قدم پا از افسردگی بیرون می نهد و رو به بهبودی می گذارد، به مراتب خطرناکتر از آدمی است که در افسردگی مطلق غوطه ور است. من حالا خیلی چیزها در باب خودکشی می دانم که ناخواسته آن را در ذهنم به مراتب جدی تر و شاید ده پله بالاتر از آسیبهای اجتماعی دیگر قرار می دهد.
از روزی که شروع به تحقیق و پژوهش کردم، هر شب تصمیم می گرفتم تا از ادامۀ این کار که روحم را فرسوده می ساخت، روی برگردانم و از ساخت فیلم انصراف دهم اما، چیزی در پس ذهنم بود که مرا وا می داشت تا روز بعد با انرژی بیشتری تحقیقات را دنبال کنم. فکر می کردم اگر فیلمی که من می سازم، سبب شود تا جلوی خودکشی یک نفر، تنها یک نفر گرفته شود این فیلم را خواهم ساخت حتی به قیمت بدحالیهای مقطعی خودم.
اگر بدانید که این موضوع و این آسیب اجتماعی چه مقولۀ عجیب و غریبی است. اگر بدانید چقدر شکنجه آور است زمانی که شروع به تحقیق می کنید و همینطور پی در پی و پشت هم سؤالات است که به مغزتان سرازیر می شود که برای هیچکدامشان هم جواب درستی نمی یابید. اگر بدانید که نمایش یک صحنۀ کوتاه در فیلمی، یا سریالی، چه پیامدهای ناگواری می تواند داشته باشد مغزتان درد می گیرد. روزی که برای تحقیق به جائی رفته بودم، روانپزشکی بسیار دانا و همراه (که بسیار مشتاقانه مرا همراهی می کرد) با نگرانی زیادی دربارۀ صحنه ای از سریال روزگار غریب حرف می زد که در آن، گویا کسی قصد (اقدام به خودکشی) با پرت کردن خود از پشت بام خانه ای را داشته است، دکتر مهربان و مسئؤل، چنان از پخش آن صحنه از مدیوم تلویزیون، عصبانی و دل نگران بود که به من گفت (شما یه وقت تو فیلم از این صحنه ها نگذارید) و بسیار ناراحت از اینکه چرا برای گرفتن چنین پلان یا سکانس مهمی نباید با یک روانپزشک متخصص پیشگیری از خودکشی مشورت کرد؟... این پزشک که فلوشیپ پیشگیری از خودکشی بود، بسیار نگران بود از ساخته شدن این فیلم و بسیار تأکید داشت، که فیلم را در مرحلۀ تدوین و یا پس از تدوین برایش به نمایش در آورم تا اگر مورد تأیدش نبود، جائی نمایش داده نشود (احیاناً در مدارس و دانشگاهها و...) و حتی مرا به شدیداً برحذر داشت از اینکه فیلم را به راحتی در اختیار کسانی که از چند و چون روحیاتشان آگاهی ندارم، قرار ندهم. جدا از اینکه فیلمی با سوژه ای مفرح نیست، دیدنش برای عده ای می تواند نتیجه ای معکوس در بر داشته باشد. به این ترتیب که، فیلمی که به جهت آسیب شناسی خودکشی و پیشگیری از خودکشی ساخته شده است، می تواند به نوعی راه کار ارائه دهد به کسانی که در پی اقدام به این امر هستند. تا آنجائیش که به من مربوط می شود، فیلم را جوری پنهان کرده ام که خودم هم به سختی حس و حال گذشتن از هفت خوان رستم برای دیدنش را دارم. شنیدید می گویند بعضی کارها، روی لبۀ تیغ راه رفتن است؟ این هم از آن دسته کارها بود.
یکی از مشکلات اساسی ای که من با آن دست به گریبان بودم، همواره پیدا کردن زبانی بود تا بتوانم با کمک آن دیگران را توجیه کنم تا با من همکاری کنند. زیرا نزدیک شدن به این افراد کاریست بس دشوار چه رسد به اینکه دوربینی هم همراه داشته باشی. ضمن اینکه هر روانپزشکی، هر آسیب شناسی، هر روانشناسی و هر جامعه شناسی حاضر نمی شد تا با من در ساخت این فیلم همکاری کند. من اسمش را ترس نمی گذارم!!!!
یادم است وقتی برای اولین بار با مشقت زیاد توانستم با روانپزشکی قرار ملاقاتی ترتیب دهم، به طور جد مرا از ادامۀ کار باز داشت. به دلائل مختلف. 1.جنسیتم... 2. کم سن و سال بودنم. 3. چهرۀ بیش از حد معصومانه ام که سبب می شد افرادی که اقدام به خودکشی کرده و جان سالم به در برده اند به لحاظ عاطفی وابسته شوند و این امر برایم درد سر آفرین شود. 4.داشتن میمیک شدید صورت (افرادی که با اینجور اشخاص در ارتباطند چهره شان بِت و بی حالت است. نه حس دلسوزی، نه حس شفقتف نه احساس محبت، نه نگرانی و... نه هیچ حس دیگری در چهره شان دیده نمی شود) 5. فردی که اقدام به خود کشی می کند به راحتی می تواند در مواجهه با کوچکترین احساس نامرادی از طرف مقابل، او را بکشند و... دلائل بیشمار دیگر.
مدت طولانی ای، تقریباً از هفت صبح به جاهای مختلف می رفتم و با آدمهای مختلف گفتگو می کردم. کتابهای متعددی در این زمینه خواندم. آمار... آمار؟؟؟ حرفش را نزنید. مگر آمار دقیقی در این زمینه به کسی ارائه می کنند؟ وزارت کشور به سادگی آب پاکی را ریخت روی دستم. گفت از هر کس می خواهی نامه یا مجوز بیاوری بیاور... ما آمار نمی دهیم. همین. به همین سادگی. وقتی برای تکمیل تحقیقاتم به بیمارستان لقمان (که اولین مرکز انتقال افراد خودکش است) می رفتم، وقتی نگاهم به صدها مرد و زن و دختر و پسر نوجوان و جوان می افتاد، وقتی صورت معصوم و بی گناهشان را می دیدم تنها چاره ام گریه بود که آن هم به زور و بنا به جبر ازم دریغ شده بود. دختر 14 ساله ای که تنها به دلیل جر و بحث و دعواهای هر روزۀ پدر و مادرش اقدام به خودکشی کرده بود، زن جوانی که سه سال پس از طلاق از همسرش، با خطرناکترین داروی موجود اقدام به از بین بردن خود کرده بود و زنده مانده بود اما طحال و کلیه هایش را برای همیشه از دست داده بود، پسرهای جوان معتادی که (اُوِر دوز) کرده بودند، دندانپزشک جوان و رعنائی که( در قشر تحصیلکرده بیشتر است) جان سالم به در برده بود ولی قدرت تکلمش را از دست داده بود و... و شاید از همه دردناکتر و تکان دهنده تر... که اینبار هر چه کردم نتوانستم نگریم، مردی بود... پدری بود که برای فرار از شرمندگی فرزندانش و همسرش از زور فقر دست به چنین اقدامی زده بود... اما زنده مانده بود. وقتی دست روی شانه اش گذاشتم و تکانی به او دادم، چنان از جا جهید که دلم ریش شد. وقتی علت اقدامش را پرسیدم دلم آتش گرفت. وقتی به یاد شرمنده گی اش افتادم گریه امانم نداد. تو چشمهای نگرانش می خواندم که روی تخت بیمارستان، دارد به فردائی می اندیشد که با فرزندان و همسرش چشم در چشم می شود و نه اینکه مشکلی از از مشکلاتش حل نشده، که مشکلی دیگر نیز به آن افزوده شده است. در همان تحقیقات پی بردم که مردان آگاهانه تر و جدی تر دست به چنین عملی می زنند، قطع به یقین برای پایان دادن به زندگی... اما برای زنان، بیشتر عملی نمایشی است تا عملی هدفمند برای همین راههائی هم که انتخاب می کنند عموماً نمایشی است.(که به دلائل بالا از گفتن راهها خودداری می کنم)
من که تنها برای ساخت فیلمی، و کسب تجربه ای گام پیش نهاده بودم، (گامی نه چندان محکم)، حالا در ته دنیا، در ته زندگی و در دالانی گیر افتاده بودم که هیچ مفری برایم وجود نداشت. نه توان ادامه اش را داشتم و نه خیال دل بریدن و برگشتن از این راه. حس می کردم به این آدمها چیزی بدهکار هستم. و آن فیلمی بود که باید با آن نجاتشان می دادم. نمی گویم کار بزرگی توانستم انجام دهم. اما از مجموع چهل، پنجاه ساعت تصاویر مستند و گفتگوهای ظبط شدۀ روانپزشکان متعهد و بازسازی تعدادی سکانس کوتاه، سی دقیقه ای (که به راحتی می شد بیشتر باشد) تدوین شد که دیدنش، می تواند شروعی باشد برای ادامۀ راهی، در جامعه ای که فعلاً رتبۀ دوم را در جهان در این امر (در کنار اعتیاد) داراست.
وقتی گفتم من دربارۀ این سوژۀ مستندی تهیه خواهم کرد، به خیالم قرار بود دربارۀ موضوی آشنا و تکراری فیلم بسازم. موضوعی که شاید دست کم در بیست فیلم و سریال سایه ای از آن را دیده بودم. وقتی اولین گام سستم را برداشتم، چنان با بی رحمی به عقب پرتاب شدم که مجبور شدم دوباره برخیزم و گامهایم را بسیار محکم بردارم. حتی محکم تر از شکستن شاخ غول کنکور که در زمان برگزاری اش، به قول مسؤل بیمارستانی بازار خودکشی گرم می شود.
در این راه به وضوح می دیدم که با آدمهائی روبرو هستم که، نه اعتیاد دارند که بشود به مراکز باز پروری ارجاعشان داد. نه دزدند که بشود در زندان تأدیبشان کرد. نه گرفتار هزار مشکل دیگرند که بالا و پائین نهایتاً بشود به راهشان آورد، بلکه آدمهائی هستند که به انتها رسیده اند. به هیچ چیز جز مرگ فکر نمی کنند و هیچ چیز هم جز مرگ آرامشان نمی کند.
و در آخر.... خیلی، خیلی، خیلی حرفها ماند که در این مجال نگنجد....
مطلبی که به قصدش قلم به دست گرفتم قرار نبود اینی باشد که خواندید. ولی شد. شد و از این شدن اصلاً ناراحت نیستم اگر... اگر که تنها خوانده نشود...
نظرات ()