پیش داوری امری اشتباه است
این آخرین کاری است که امشب انجامش می دهم. حتی بعدش به فیس بوک هم سر نمی زنم. با خودم عهد بسته ام که از امشب به بعد زود بخوابم. ولی حس کردم قبلش باید از شر موضوعی خلاص شوم تا بعد با خیال راحت سر بر بالین بگذارم. پیش داوری امری اشتباه است 
این جمله ایست که امروز برای بار نمی دانم چندم به خودم گفتم. امروز باز هم خدا زد پس کله ام و بهم فهماند که اشتباه قضاوت کرده ام. باز دربارۀ شخصی قضاوت کردم. باز هم پی به قضاوت اشتباه ام بردم و باز... دگر باره شکستم توبه ها را... ولی نمی خواهم مثل آدمهای بی سواد و بی درک و منطق تو کلۀ خودم فرو کنم که، این در ذات من است، این جزو شخصیت من است یا این در روحیات من است یا چه می دانم این در ژن من نهفته است. به نظرم اینطور برخورد کردن با مسائل به نوعی پاک کردن صورت مسئله است. اینطور طرز تفکر سبب می شود تا آدمها هرگز اصلاح نشوند و در زندگی مدام با مشکل مواجه شوند. من قضاوت کردم. می پذیرم که اشتباه کردم. مگر اینه چند روز بعد عکس این موضوع ثابت شود. ولی این را به عنوان یک اصل در زندگی ام می پذیرم که: اساساً قضاوتهای ما دربارۀ دیگران همیشه و همیشه غلط از کار در می آید. و من آنقدر این موضوع را تمرین می کنم تا روزی که دیگر قضاوت نکنم.
دگر باره شکستی توبه ها را...
متأسفم که بار دیگر قضاوت کردم. منظورم این نیست که بد یا خوب. غلط یا درست قضاوت کردم، دقیقاً منظورم این است که اصلاً نباید قضاوت می کردم. حدوداً چند صد بار به خودم گفته ام که: ببین دختر خوب، قضاوت کار تو نیست. تو رو چه به قضاوت؟، و چند صد بار هم با خودم عهد و پیمان بسته ام که: دیگه دربارۀ هیچ موضوعی یا اتفاقی یا شخصی، قضاوت یا پیش داوری یا به قول خارجیها جاج یا هر چیز دیگری که اسمش رو می گذارند، انجام نمی دهم.
چند سال بود که از دوستی بی خبر بودم. (حدوداً شش سال) دوستی که بهترین روزهای دو سال پیاپی از عمرم رو با او گذرانده بودم. با هم سفر کرده بودیم. با او و در کنار او از تپه های سیلک کاشان بالا رفته بودم، روح تپه را، اولین پرستشگاه بشر را، با هم، حس کرده بودیم. از خصوصی ترین مسائل زندگی یکدیگر آگاه بودیم و بعد... بعدی وجود نداشت. تا آمده بود این رفاقت به ظاهر کمیاب، در وجودم ته نشین شود، او رفته بود. نه یک رفتن عادی. بخشی از وجودم رو، بخشی از احساساتم رو لگد مال کرده بود و خوب که خیالش از این بابت راحت شده بود، خنده ای شیطانی کرده و رفته بود. شنیده بودم که دوست خوب رو باید تو سفر شناخت. قطعاً اگر آنهمه بچه نبودم و خوب چشمهام رو باز کرده بودم، روی همان تپه های سیلک یا در حمام فین کاشان، او را به خوبی شناخته بودم و اجازه نمی دادم تا اینطور مغبون شوم.
چند روز قبل، شوهر این، به ظاهر دوست، رو در جائی دیدم و پیامی برایش فرستادم. جوابی که دو روز بعد آمد، اصلاً خوشایند نبود. به قدری سرد به پیامم پاسخ داده بود که فکر کردم؛ منو شناخت؟ نشناخت؟، حتی به ذهنم رسید شاید اختلافی بینشان به وجود آمده که شوهر ترجیح داده تا دوست قدیمی همسرش رو نشناسه. بعد فکر کردم شاید میزان سم پاشی ها به قدری زیاد بوده که شوهر این به ظاهر دوست، هنوز از شرش خلاص نشده است. من و دوستم قهر نبودیم. بعد از رفتار ناجوانمردانۀ دوستم، ترجیح داده بودم تا در این رابطه و در این دوستی بیش از پیش روحم را اذیت نکنم و ناپدید شوم. (کاری که بیشتر اوقات انجام می دهم. یعنی در مواجهه با آزار و اذیت آدمها این تنها رویه ایست که در پیش می گیرم). بعد از آمدن پیام شوهر این دوست، (صادقانه اعتراف می کنم که من هم در پاسخش با سرد ترین لحنی که می دانستم نیم جمله ای نوشتم) نشستم به قضاوت. حدوداً تا دو یا سه روز داشتم قضاوت می کردم. پر بودم از افکاری که در آن شرایط تنها می توانست به خودم آسیب وارد سازد تا شخصی دیگر. چون تمام اون افکار منفی مال من بود. مال من تنها. حسابی که قضاوت کردم و حسابی که خودمو آزار دادم و حسابی که تو ذهنم با دوستم و شوهرش جنگیدم....
دیشب پیامی دریافت کردم از شوهر این دوست به این مضمون که: خوبی ... جون؟ ببخشید که نشناختمت. دلمون برات تنگ شده..؛ فکرشو بکن. تو تمام مدتی که شوهر به ظاهر دوستم، داشته فکر می کرده که این دختره کیه که یکدفعه سر و کله اش پیدا شده و منم به این خوبی می شناسه، من داشتم رفتار اون رو قضاوت می کردم.
بار دیگر خودمو محاکمه کردم. بار دیگر با خودم عهد بستم و بار دیگر تو دلم از آدمی که مورد قضاوت قرارش داده بودم هزاران بار عذر خواهی کردم و... بار دیگر امیدوارم گرفتار قضاوت دربارۀ آدمها نشوم... چون؛ قواعد بازی رو بلد نیستم و چون دانش کافی برای این کار رو ندارم و... بهتره این کار رو به کسانی واگذار کنم که؛ در امر خطیر قضاوت بسیار خبره و کار بلدند و ...
نظرات ()