گیلگمش

من از شک به یقین می رسم... و گاهی هم نمی رسم.

نوستالژی و ادبیات

نوستالژی و ادبیات
کلاً خوشحالم خبرنگار نشدم. چون تو زمینۀ خبر تهیه کردن و خبر نوشتن اصلاً اکتیو نیستم.  16/اسپند ماه/1390 مثل پارسال به دعوت دوست عزیزم فرزاد حسنی مراسمی در گراند هتل شهرک سینمائی غزالی بر پا شد. نام این مراسم ادبیات و نوستالژی بود و چقد...ر این نام با فضائی که در آن بودیم همخوانی داشت. فرزاد آدم خوش ذوقیست و انتخابهای خوبی میکند. چه سال گذشته که در برج میلاد دیدار نویسندگان شکل گرفت و چه امسال که در مکانی که علی حاتمی از خود به یادگار گذاشت که اگر نبود این شهرک هم بنا نمیشد. خدایش بیامرزاد. بیش از صد بار نامش زمزمه شد و مثل همیشه که پس از تماشای آثارش از رفتنش تأسف میخورم دیروز هم لحظه به لحظه این تأسف با من بود. ملاقات اهل قلم در این مکان سرشار از نوستالژی لذت بخش تر از سال گذشته ، بالای بلندترین برج خاور میانه بود. امسال علاوه بر محمود دولت آبادی عزیز بزرگان دیگری چون سیمین بهبهانی، محمد علی سپانلو نیز حضور داشتند و با سخنان شیرین و دوست داشتنی شان گرمای مطبوعی به مراسم آوردند. عمرشان دراز باد. با سپاس از فرزاد حسنی عزیز که مراسم را برگزار و به خوبی مدیریت کرد.
 
گزارش کامل این مراسم را در وبلاگ فرزاد حسنی بخوانید.
 
فرانک حیدریان. محمود دولت آبادی
  
نویسنده : فرانک حیدریان ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠

دیدار با محمود دولت آبادی

محمود دولت آبادی 

محمود دولت آبادی. عکس از فرانک حیدریان

چهارشنبه، 18 اسپند ماه 1389

نیمۀ دوم آخرین برج سال؛ روزی خاطره انگیز والبته غیر منتظره.

دوشنبه ١۶ اسپند ١٣٨٩،

حوالی ساعت دوازده ظهر فرزاد حسنی، دوست نازنینم تماس گرفت و برای چهار شنبه، پنج عصر، من را به میهمانی اهل قلم دعوت کرد. عجیب نبود که با صراحت گفتم می آیم. علاوه بر نویسندگان و شعرای جوان، نام بزرگ مردی را برد که بی چون و چرا پذیرفتم. آن بزرگ مرد، خالق کلیدر بود. رمانی شاخص و محبوبی که در ده سالگی ام راه به خانۀ ما باز کرد. به یاد دارم که رمان ده جلدی کلیدر، جلد به جلد بین مادر و پدر و خاله و دائی و غیره می گشت و می دیدم که هر کدام چطور پس از خواندن رمان، خاطره وار وقایع را برای یکدیگر تعریف می کنند. انگار که مال خودشان است. انگار که از زندگی خودشان آمده. نام مارال و گل محمد و ستار و بلقیس را می شنیدم و در عالم بچگی فکر می کردم؛ که اینها چجور اسامی ای هستند. لابد آدمهای عجیب و غریبی باید باشند. مادرم تا ماهها به گویش کلیدر حرف می زد. وقتی می خواست بگوید غذا بخور. می گفت؛ غذا در سوراخ سر بگذار. چند وقت بعد، رمان کلیدر جلد به جلد مفقود شد. کسی برد و پس نیاورد. می دانم که بود. سالها بعد که رمان کلیدر برای مدتی نایاب شده بود، یادمان آمد. کسی بود که بیشتر به جمع کردن کتاب علاقه داشت تا خواندن. در برهه ای خیلی از کتابهای پدرم را با خود برد و پس نیاورد و البته هیچکدام را هم نخواند.

هجده ساله شدم و باید برا کنکور درس می خواندم و بهترین مکان هم کتابخانۀ پارک دانشجو بود. که هم کتابهای سینمائی زیاد داشت و هم کنار تئاتر شهر بود. در همان کتابخانه بود که وسوسۀ خواندن کلیدر شدم. کتابخانه دورۀ پنج جلدی را داشت و من هر روز از متصدی کتابخانه رمان را تحویل می گرفتم. بجای درس خواندن برای کنکور، کلیدر می خواندم و شاید دلیل رد شدنم در کنکور آن سال همین بود. اما ارزش داشت. خیلی چیزها به من افزوده شده بود که با دانشگاه رفتن نمی شد.

تنها تصویری که از نویسنده داشتم، سخنرانی چند ثانیه ای اش در کنفرانس برلین بود که از تلویزیون پخش شده بود و جملۀ به یاد ماند نی اش که چند بار تکرار کرد:(( با من از مرگ نگوئید. با من از مرگ نگوئید.)) اینگونه تصوی خالق کلید و جای خالی سلوچ در ذهنم ثبت شد و چه زیبا.

چهار سال قبل تصویری دیگر از او در ذهنم ساخته شد. مردی که در زمان فراغت هنگام تمرین تئاتر به جای وقت کشی، تاریخ طبری می خواند. این تصویر توسط علی ژکان، فیلمساز و استاد من، ساخته شد و مرا بیش از پیش شیفتۀ نویسنده ساخت. خیلی درسها از محمود دولت آبادی آموخته بود و احترام خاصی برایش قائل بود. جوری از او حرف می زد که آرزو می کردی تنها یک بار با او ملاقات کنی.

دوشنبه 16 اسپند 1389 ساعت 12 ظهر

فرزاد حسنی دوست نازنیم تماس گرفت و برای چهارشنبه هجدهم اسپندماه دعوتم کرد. تأکید کرد جواب قطعی را سه شنبه شب بگویم. گفتم: (همین حالا می گویم. می آیم.) فرزاد گفت: (دوربین عکاسی ات را هم بیاور. عکسهای خوبی می شود گرفت.) گفتم: (صد در صد.) گفت: (محمود دولت آبادی هم می آید.) می دانستم فرزاد دروغ نمی گوید. البته تا آنجا که من شناخته بودم. اما حقیقتش حرفش را باور نکردم و مشکل عدم باور من از فرزاد نبود. از بزرگی نام نویسنده بود. او نویسندۀ کلیدر بود. رمانی که گاهاً با دن آرام مقایسه می شود. نویسنده ای که قد تولستوی بزرگ است.

چهارشنبه 18 اسپندماه 1389

ساعت چهار از خانه به مقصد برج میلاد بیرون رفتم. مسیر کوتاه بود و می دانستم زود می رسم. اما همیشه کمی زود رسیدن بهتر از کمی دیر رسیدن است. وقتی تمام بزرگراهای شهر را زیر پا گذاشتم و از یکی وارد دیگری می شدم فکر کردم لابد قسمت نیست بروم. از شیخ فضل ا... بیخود وارد حکیم غرب شدم. از حکیم غرب وارد چمران شمال و از چمران شما وارد همت شرق شدم که از دیدن ترافیک سنگین آن چشمم سیاهی رفت. گفتم نمی رسم و کاش به فرزاد حسنی گفته بودم شاید بیایم و کلی حرص خوردم که چرا با قطعیت آنهم برخلاف همیشه گفتم می آیم. دلم نمی خواست بد قول شوم. ترافیک آن ساعت از روز در بزرگراه همت قابل پیش بینی بود ولی برای من زجر آور. برای اینکه زیاد از ترافیک سنگین حرص نخورم بازی ای انجام دادم. بوسیلۀ گوشی موبایلم صدایم را ضبط کردم و تا توانستم با خودم حرف زدم و تمام اتفاقات را لحظه به لحظه برای خودم گزارش کردم. خوشبختانه ترافیک برای این منظور به قدری سنگین بود که مدت زمان توقفم زیاد باشد و حواسم پرت نشود.(محض درس اخلاقی گفتم). چند دقیقه بعد پیچیدم تو خروجی ای که روی تابلو نوشته بود شیخ بهائی. حالا دیگر کاملاً مطمئن بودم که نمی رسم. ساعت را نگاه نمی کردم. فکر می کردم اگر نبینم کند تر می گذرد. تا آمدم شمارۀ فرزاد حسنی را بگیرم و از او عذر خواهی کنم، چشمم به خروجی حکیم غرب خورد. خوشحال وارد حکیم غرب شدم. ترافیک نبود. کمی جلوتر تابلوی نارنجی رنگ راهنمای برج را دیدم. حالا وقتش بود ساعت را نگاه کنم. هنوز یک ربع به پنج عصر بود.

در ساعت 5:15 تا آمدم دوربینم را آماده کنم و تا با دو سه کارمند برج میلاد دربارۀ ممنوعیت عکسبرداری و استفاده از دوربین حرفه ای چک کنم، دیدم فرزاد حسنی با آن موهای جوگندمی و بلند در کنار مردی خوش لباس، با کلاه لنینی که شالی آبی رنگ دور گردن پیچیده بود به سمت قرارگاه می آیند. محمود دولت آبادی با عکسهایش و با تصویرش که چندین سال قبل در کنفرانس برلین در تلویزیون دیده بودم چندان تفاوتی نداشت.

فروتنی و خوشروئی نویسنده مهمترین چیزی بود که در برخورد نخست خیلی به چشم می آمد. با بزرگواری برای دست دادن با همه پیش قدم شد. با صبر و حوصله به پرسشهای ما پاسخ داد. با حوصله مقابل دوربین همه لبخند زد و با مهربانی با همه عکس انداخت. یک دنیا سؤال در ذهنم بود که بپرسم اما شور این دیدار به قدری بود که نمی توانستم ذهنم را متمرکز کنم.

برج میلاد

بنای ویژه ای نیست. اما پر ابهت است و کمی هولناک. آسانسور اکسپرس اش یکی از جالبترین بخشها بود. در عرض 45 ثانیه به ارتفاع 312 متری می رسی و از یک سوی آن، اگر بتوانی کنار در آسانسور بایستی، می توانی بالا رفتن از شهر را ببینی و کوچک شدن تدریجی هر چه آن پائین است و سپس به نقطه مبدل شدنش. وقتی از دور دست به برج نگاه می کنی، گردی بالای برج را اندازۀ یک توپ هفت سنگ تصور می کنی. و وقتی از درون بالکن آن توپ هفت سنگ به تهران نگاه می کنی، کلان شهر، به اندازۀ یک زمین فوتبال یا تنیس به چشم می آید و تازهآن بالا پی می بری که تهران چه شهر زیبائیست. البته این زیبائی تنها در ارتفاعی به اندازۀ برج میلاد معنا پیدا می کند.

زیبائی و سلیقۀ معماری چندانی در ساختمان برج به کار نرفته، اما جذبش می شوی. برخورد بسیار پسندیدۀ کارمندان و مدیر شرکت برج میلاد هم در نوع خودش بسیار جالب بود.

در پایان مراسم؛ بزرگ مرد ادبیات ایران تازه ترین اثرش، با نام (نونِ نوشتن، پیشنهاد می کن این کتاب را حتماً بخوانید. بسیار به کارتان می آید) را برای همه امضاء کرد. با آن مچ بند طبی کرم رنگ که حسی عجیب را در آدم بر می انگیخت. شنیده بودم همچنان با مداد می نویسد. تماشای دستان چروکیده و زحمت کشیدۀ نویسنده خالی از لطف نبود. لنز دوربینم را روی دستها فوکوس کردم و یک دل سیر عکس گرفتم.

پرسیدم، وقتی همسن و سال من بود یک روزش را چطور شروع و به پایان می برد. یکی از سؤالات مورد علاقۀ من که همیشه از انسانهای موفق می پرسم همین است. اما پاسخ او با پاسخ دیگران تفاوتهائی داشت. پاسخ محمود دولت آبادی این بود: ( 6 صبح تا 10 شب کار سنگین می کردم. موقع استراحت کتاب می خواندم. 10 شب تا 1 نیمه شب باز کتاب می خواندم ). مطمئناً این تنها یکی از صدها رمز و راز ماندگاری و بزرگ شدن اوست.

چقدر خوب که من خبر نگار نشدم. اگر قرار بود هر خبری را با یک هفته تأخیر بنگارم که نمی شد. می دانم کمی تنبلی کردم اما این تنبلی به کارم آمد و سبب شد تا از سانتیمانتالیسم موجود در متن اولیه که خیلی توی ذوق می زد تا حد زیادی کاسته شود. گر چه که بر خلاف مطالب دیگرم ای مطلب کمی خبری شد. عکاس این عکسها هم خودم هستم. حقوقش محفوظ است.

 درج خبر در خبر گزاری مهر

http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1271511

به روایت فرزاد حسنی

http://talkhzibast.persianblog.ir/post/369/

 

عکسهای بیشتر را در سایت یوسف علیخانی ببینید.

http://www.tadaneh.com/2011/03/borj-e-milalad.html

محمود دولت آبادی. یوسف علیخانی یوسف علیخانی.محمود دولت آبادی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شاهرخ گیوا- فرزاد حسنی

 

محمود دولت آبادی- فرانک حیدریان

مدیر شرکت برج میلا. محمود دولت آبادی. فرزاد حسنی

محمود دولت آبادی

محمود دولت آبادی

محمود دولت آبادی

محمود دولت آبادی

محمود دولت آبادی

محمود دولت آبادی

محمود دولت آبادی

محمود دولت آبادی

برج میلاد. تا حالا اینقدر نزدیک ازش عکس نگرفته بودم

 

  
نویسنده : فرانک حیدریان ; ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩