گیلگمش

من از شک به یقین می رسم... و گاهی هم نمی رسم.

آشتی با قلم و کاغذ

 

 

 

 

 

 

 

 

رخوت و بی حوصلگی تمام وجودم را در بر گرفته بود. می دانستم برای بیرون آمدن از این حال و هوا باید کاری مثبت انجام دهم. کاری که عمیقاً به آن عشق بورزم و برایم هنوز به صورت خرق عادت در نیامده باشد. از کلمۀ عادت و اصولاً عادت کردن به کاری، چیزی و جائی خوشم نمی آید. مدتی بود که بسیار درگیر درس و دانشگاه و عکاسی و تحویل پروژه های پایان ترم شده بودم و فرصت انجام کارهای دیگر به کلی از من گرفته شده بود و از همه بدتر اینکه بیش از یکماه بود که قلم به دست نگرفته بودم. هر روز این سی روز، با این فکر که امروز می نویسم؛ امروز می شد فردا و فردا می شد پس فردا. و طبق خاصیت آدم بودن سه روز که به این منوال گذشت، عادت کردم به جای نوشتن بگویم؛ امروز، فردا. امروز، فردا. و اینطوری بود که عادت خوبِ نوشتن از سرم افتاد.

می دانم که برای نویسنده شدن، و برای نویسندۀ خوب شدن، نظم و استمرار در نوشتن لازم است. پراکنده نویسی و گه گاه نویسی به کار نویسنده نمی آید. یا به کار نویسنده شدن نمی آید. برای یک نویسندۀ تازه کار و شاید هم کهنه کار، نوشتن باید به صورت عادت در بیاید. مثل داروی تجویز شده برای بیمار، که بایستی درست سر زمان تعیین شده به او خورانده شود، برای نویسنده شدن هم لازم است که درست سر زمان مناسب در جائی خلوت و البته راحت نشست، قلم به دست گرفت، فکر کرد، گاهی به مخیّله فشار آورد و نوشت. این حرف من نیست. حرف همۀ نویسنده های حرفه ای است.

اینکه نوشتم، باید گاهی به مخیّله فشار آورد نظریست کاملاً شخصی. چون نویسنده ای مثل من خیلی کم از تخیلش برای خلق داستان استفاده می کند. در عوض اتفاقات اطراف را با روان خود در می آمیزد و روی کاغذ می آورد. از تخیل به میزان کمتر بهره می گیرد. مگر برای خلق داستانهائی شبیه به هری پاتر و از این دست. به همین جهت هم اعتقاد دارم که شناخت روحیات و شخصیت درونی یک نویسنده، از خلال آثارش میسر است. یک نویسندۀ خوب باید نگاه تیز بینی داشته باشد. باید خوبِ خوب بیند. خیلی بهتر از افراد عادی و آنهائی که نمی نویسند،خوب گوش کند و دیده ها و شنیده هایش را در ذهنش ثبت کند و به خاطر بسپارد تا روزی بتواند وقایع را با ته مایه ای از تخیل در آمیزد و اثری بیافریند ملموس.

برگردم سر جملۀ نخست. نوشتم بیش از یکماه است قلم به دست نگرفته ام. امشب که آمدم بر اساس عادت بسیار خوب دیرینه ام بنویسم، حس ورزشکاری را داشتم که؛ مدتی ورزش را رها می کند و دوباره که قصد دارد به حالت قبل بازگردد، باید مدتی تمرینات سبک انجام دهد تا بدنش آهسته آهسته نرم شده باز به ورزش عادت کند. من هم برای این منظور، و برای نرم شدن ذهنم، طبق معمول از میان روان نویس های رنگارنگم با وسواس بسیار زیاد یکی را انتخاب کردم. نمی دانم چرا هر بار که می خواهم بنویسم، وسواس عجیب و غریبم به این شکل به سراغم می آید. در اینکه همواره انتخاب اولم به دلیل علاقه ام رنگ آبی است کمترین شکی ندارم. اما گاهی حس می کنم دلم می خواهد با رنگی دیگر بنویسم. شاید اینطوری قصد دارم ذهنم را گول بزنم که اینبار، و با تغییر انتخابم شاهکاری خلق خواهد شد. انتخاب امشب ام، همان رنگ آبی بود. لابد چون از ابتدا هم می دانستم که قرار نیست شاهکار خلق کنم و تنها قرار است مثل همان ورزشکار دستم را گرم کنم و البته ذهنم را تشویق به تمرکز. روان نویس آبی را بین انگشت شست، سبابه و انگشت وسطی قرار دادم و خوشباورانه روی کاغذ گذاشتم. تا پیش از به دست گرفتن قلم صد موضوع توی ذهنم جمع شده بود و هر کدام با فشار بیشتری سعی می کردند از دیگری پیشی بگیرند و خودشان را به تمرکز و بعد به قلمم تحمیل کنند.

اما آن لحظه، درست همان لحظه ای که قلم را روی کاغذ گذاشتم ذهنم شد به سپیدی کاغذ. ترس برم داشت. وحشت اینکه نکند نوشتن را از یاد برده باشم؟ وحشت اینکه ذهنم با من قهر کرده باشد و مغزم دیگر به دستم فرمان نوشتن ندهد تمام وجودم را در بر گرفت. به قدری بهت زده بودم که نمی دانستم چه کنم. نوک روان نویس داشت روی کاغذ سپید، ابری آبی رنگ و بزرگ را تشکیل می داد و کاغذ داشت به سرعت شیرۀ جان روان نویسم را می مکید و من تنها کاری که انجام می دادم، تنها کاری که ازم بر می آمد، نگاه کردن به آن تودۀ ابری شکل بود که لحظه به لحظه بزرگتر می شد و هر چه بیشتر به رنگ مورد علاقه ام نزدیکتر.

دو دقیقه بعد زنگ یکریز ابزاری مزاحم با نام بی ریخت تلفن همراه مرا از بهت و شوک نتوانستن بیرون آورد. از حرص اینکه چرا فراموش کردم موقع نوشتن صدایش را ببندم تماس را ریجکت کردم (منظورم همان رد تماس است. بر من ببخشید اگر گاهی کلمات اصیل بعضی ابزار وارداتی را در نوشته هایم می گنجانم. پدرم می گوید هر گاه رفتی و ابزاری اختراع کردی حق داری اسمی پارسی بر آن بگذاری. راست می گوید). بعد قدری فکر کردم. به این که از چه راهی می توانم این ورزشکار مدتها کناره گرفته از ورزش را به راه بیاوردم. چشمم به تودۀ ابری شکل ایجاد شده توسط روان نویس آبی بر صفحۀ سپید کاغذ افتاد. آنی راهی به ذهنم رسید. تصمیم گرفتم دربارۀ همان روان نویس آبی و تودۀ ابری اش بنویسم. به نظر راحتترین راه بود برای روغن کاری ذهنم. تقلب رسیده بود و فقط مانده بود تا از آن به خوبی استفاده کنم. تنها یک مشکل وجود داشت که شاید در وهلۀ اول به چشم مهم نمی آمد اما در وهلۀ دوم مهمترین دلیل ننوشتن بود. انگشتانم با قلم عجین نبودند و قلم درست روی کاغذ مانور نمی رفت. حس کردم فلج شده ام. باز به فکر راه کار افتادم. کمی (مثل آنزمان که تنبک می نواختم و با حیله های مختلف سعی می کردم تا از خشکی انگشتان خلاص شوم) سعی کردم با همان حیله ها دستانم را نرم کنم تا بلکه چیزی را که می نویسم حداقل خودم بتوانم بخوانم. همه چیز برای نوشتم مهیا بود و در عین حال هیچ چیز جور نمی شد. نه ذهنم یاری می داد و نه انگشتان و نه روان نویس و نه کاغذ و نه...

کاغذ و قلم را رها کردم. همانطور که پشت میز نشسته بودم آرنجها را روی میز گذاشتم و سرم را میان دستانم گرفتم. هزاران فکر توی مغزم می آمد و می رفت، می آمد و می رفت و تنها فکری که از همه واضح تر و مهمتر و تکرار شونده تر بود اینکه؛ چرا نمی توانم بنویسم؟ نکند دیگر نتوانم؟؛ و این دو پرسش بی پاسخ بیش از همه چیز آزارم می داد. ذهنم با من قهر کرده بود. انگشتانم با من قهر بودند و حتی قلم و کاغذ. از این بدتر، فاجعه عمیقتر از این در دنیای خود ساختۀ من، امکان نداشت. دنیای قلم و کاغذی من از دستم رفته بود بی آنکه بخواهم. دنیای زیبای قلم و کاغذی که از کودکی به تدریج ساخته بودمش از کف داده بودم. و از همه مهمتر انگیزۀ نوشتن را. به لپ تاپ که کنار دستم روشن بود نگاه کردم. بی اختیار روی فِیوِرت (مورد علاقه. این هم از آن اصطلاحاتیست که دلم می خواهم اصلش را به کار ببرم) که لیستی از تمام صفحات مورد علاقه ام در آن هست را کلیک کردم. چندین صفحۀ دلخواهم را که گاهی که دلم خیلی می گیرد می روم و چرخی در آنها می زنم باز کردم تا بلکه بتوانم مثل همان گاهی اوقات کمی تسلی خاطر پیدا کنم. بعد یاد وبلاگم افتادم. آن را هم از توی فِیورت کلیک کردم. آخرین مطلبی که پست کرده بودم شعری بود از فریدون مشیری که چند ساعت قبل روی وبلاگم گذاشته بودم و قبل از آن مطلبی بود به تاریخ درست یکماه قبل. دلم می خواست حداقل برای این وبلاگ که بهانه باز کردنش نوشتن هر روزه ام بود مطلبی تازه بنویسم. حالا داستان جدید هیچ. باز ترس اینکه؛ اگر دیگر نتوانم بنویسم و یا میل و اشتیاق به نوشتن را از دست داده باشم به سراغم آمد. نوشتن تنها کاری بود که هیچوقت مرا دلزده نمی کرد. با روحیه و اخلاقی که دارم (گویا از کودکی هم داشته ام. چون پدرم خاطرات اینچنینی زیاد برایم تعریف می کند) همه چیز زود خسته ام می کند. کمترین احساس ناخوشایند یا کمترین احساس لذت نبردن از کاری یا چیزی و یا تبدیل شدنش به عادت و روزمرگی مرا از آن چیز؛ هر چه که باشد به سرعت فراری می دهد. و برای آدمی مثل من بسیار طبیعیست وحشتِ از دست دادن کاری یا دغدغه ای که سالهای زیادیست از آن لذت می برم، بی آنکه آنی نسبت به آن کار حس بدی پیدا کنم و یا حس کنم که از سر اجبار آن را انجام می دهم.

یادم نمی آید که اصلاً چه شد که این نوشته شروع شد. چه شد که بی آنکه تلاشی کنم دستم بر روی کیبورد نشست و انگشتانم بی آنکه من بخواهم تایپ کردند. و مهم هم نیست بدانم. تنها این مهم است که طلسم شکست و من نوشتم. حس می کنم ذهنم با من آشتی کرده و همینطور انگشتانم. قلم  و کاغذ هم به زودی یادشان می رود که چه نامهربانی درحقشان کرده ام و با من آشتی خواهند کرد. اما می دانم که از من قول خواهند گرفت که مثل گذشته؛ یعنی تا پیش از این یک ماه؛ مثل بچۀ خوب، سر وقت تعیین شده بنشینم و بنویسم. و باز می دانم که برایم شرط خواهند گذاشت که؛ هر چه می خواهی بنویس، حتی خاطرات و اتفاقات آنروز را، اما بنویس. و من خواهم گفت: چشم.

یاد مقدمۀ رمان بابا گوریو افتادم که نوشته بود؛ بالزاک نویسندۀ نابغه ای نبوده، نویسنده ای بوده با پشتکار فراوان که در طول چیزی حدود بیست سال در حدود ده هزار صفحه نوشته و پشتکار فراوانش از او بالزاک ساخته است.

  
نویسنده : فرانک حیدریان ; ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩