ظاهرا َ برای 21 آبانماه، سالروز تولد من و نیما یوشیج
دلم می خواست برای سالروز تولدم که با سالروز تولد بزرگی مصادف است مطلبی بنویسم. من و نیما یوشیج آنطور که شناسنامه هایمان می گوید در یک روز، به فاصلۀ بیش از هشتاد سال به دنیا آمدیم. معلوم است که افتحار بزرگی نصیب من شده است. دلم می خواست شیرین بنویسم. آنقدر شیرین که دلم را بزند. چه اشکالی دارد که آدم دلش از شیرینی بزند تا از تلخی و غم و اندوه. ولی چند روزیست که حال چندان خوشی ندارم. نه به این خاطر که روز تولدم نزدیک است و قرار است یکسال از عمرم کم شود. زیرا این دنیا آنقدر شیرین نیست که از کم ماندن در آن احساس ناراحتی کنم. بلکه به این دلیل که حس می کنم حالا و در این زمان که اینها را می نویسم غمگین ترین آدم روی زمین هستم. نمی دانم چند روز دیگر که حالم خوب شود این مطلب را پاک خواهم کرد یا نه ولی حالا می نویسم تا بلکه کمی از سنگینی غمم کم شود.
بیست و یکم آبانماه روز تولد من، نیما یوشیج بزرگ و البته سالروز فوت روح ا.. خالقی بزرگ هم هست. دو نفر به دنیا می آیند و یک نفر از دنیا می رود (از میان آنهائی که من می شناسم). چقدر پیش خودم فکر کرده بودم که امسال، که اولین سالیست که وبلاگی راه انداختم، می توانم برای سالروز تولد چندین سالگیم یک مطلب قشنگ و پر احساس و پر انرژی بنویسم که هر با می خوانمش حس خوبی از آن بگیرم، ولی محقق نشد. به این دلیل که، اتفاقی که ده دوازده روز قبل در میدان کاج سعادت آباد، تهران بزرگ، افتاد (که از این دست اتفاقات در این شهر بی در و پیکر کم نمی افتد) مرا چنان تکان داد، چنان دچار بهت و ناباوری حیرت کرد، که حالا و در این لحظه، هیچ زیبائی ای برایم قابل دیدن نیست. می دانم که زیاد از حد حساس هستم، چرا که آن فیلمی را که من دیدم و آن خبری را که من خواندم، هزاران نفر دیگرهم دیدند و خواندند و شنیدند. حتی در خانه، دو سه نفر دیگر هم در کنار من، چشم به ال سی دی لپ تاپ دوخته بودند و نگاه می کردند. ولی من انگار بیشتر می دیدم یا شاید عمیق تر از آنها. حین دیدنش، پرسشهای پی در پی که در ذهنم شکل می گرفت مرتب بی جواب می ماندند. وقتی با سماجت هر چه تمامتر (که با توجه به شناختی که از روحیۀ خودم دارم این کار تنها از یک دیوانه بر می آمد) چشم به ال سی دی دوخته بودم، فکر می کردم که چطور می شود، در شیلی، پس از 69 روز، با آنچنان ایمنی عجیبی، 33 نفر را صحیح و سالم از عمق زمین بیرون کشید جوری که خونی از بینی کسی نریزد، و اینجا، در کشور من، در پایتحت کشور من... جوانی مقابل چشم صدها تماشاچی از جمله پلیس... از جمله پلیسی که این روزها به حافظ جان ما مشهور است، جان داده و می میرد و هیچکس، هیچکس، هیچکس هیچ کاری از پیش نمی برد. (البته به غیر آن یک نفر که در کمال خونسردی فیلم می گیرد و گاهاً با دوستانش گپی می زند). نمی فهمم... کمکم کنید تا بفهمم. اینکه یک آدمی (به هر دلیلی) یک نفر دیگر را (با هر گناهی) با چاقو لت و پار کند، و اینکه عده ای (نمی دانم با چه نیتی و با چه روحیه ای) چنین صحنۀ دراماتیکی که منجر به تراژدی غم انگیزی می شود را مشتاقانه نگاه می کنند و سعی نمی کنند عملی انجام دهند، عملی هر چند کوچک، چه مفهومی می تواند داشته باشد؟ چه مفهومی؟ شبیه به کجا؟ تگزاس؟... هارلم؟... نه گمانم آنجا در نهایت بی قانونی دست کم قانونی وجود داشته باشد.
تا کی باید شاهد نا امنی هائی از این دست باشیم زیر چتر حمایت پلیس. اینکه پلیس در صحنۀ جرم حضور داشته باشد مفهومش در ذهن من امنیت است. دست کم در همه جای دنیا مفهوم کلمۀ پلیس مساویست با امنیت. اگر پلیسهای ما خود را برای نجات جان یک انسان به خطر نمی اندازند پس چه کار می کنند؟ پس نامشان چیست؟ یعنی باید از خدا بخواهیم که کاری کند تا در این شهر بی در و پیکر اوضاع وخیم تر از این نشود؟ این موضوع که حوادث اینچنینی همه روزه و در همه جای جهان و حتی در ایران رخ می دهد به کنار، ولی اگر نشود روی حمایت پلیس حساب کرد، پس باید از این پس هر چه بیشتر شاهد خشونتهای اینچنینی باشیم. حتماً فیلم سین سیتی یا همان شهر گناه را دیده اید. اگر ندیده اید توصیه می کنم که حتماً تماشایش کنید. فارغ از اینکه فیلم خوبیست، چیزهائی درونش پیدا می شود که خیلی به دردمان می خورد. داستان در شهری فرضی (که به نظر من اصلاً هم فرضی نیست) اتفاق می افتد که تمام مدت در آن انواع و اقسام گناهان انجام می شود. شهری که توسط یک عده زن بدکاره وخلافکار اداره می شود و حتی پلیس هم جرأت نقض قوانین حاکم بر این شهر را ندارد.
در این فیلم مستند ده دقیقه ای فارغ از صحنۀ دلخراش جان دادن یک انسان موضوعات دیگری نیز وجود دارد که نه می شود به آنها پرداخت و نه می شود از آنها چشم پوشی کرد. اینکه گوشه ای بایستیم و با جدیت از این منظرۀ هولناک که پیش چشممان شکل می گیرد فیلم تهیه کنیم و بعد سر صبر بنشینیم و آن را رتوش کنیم و چهرۀ قاتل را، که علتش معلوم نیست، شطرنجی کنیم و... دیگر از آن کارهاست که هیچ توجیحی برایش وجود ندارد. ضارب، که 50 دقیقه بعد شد قاتل فقط یک کارد در دستش بود. نه یک کلت، یا تیر بار، یا نارنجک. آیا نمی شد در یک عملیات غافلگیری چند نفری به سمتش حمله کرد و او را گرفت؟ تجربه ثابت کرده که انسان هر چقدر هم قدرتمند باشد وقتی تمرکزش به هم بریزد دیگر کاری از دستش ساخته نیست. نمی شد با جیغ و فریاد و گریه و زاری دلش را به رحم آورد تا اجازه دهد مضروب را به بیمارستان برسانند؟ به پلیس کاری ندارم. چون مدتهاست از آنها قطع امید کرده ام. ولی مردم چه؟ آنهائی که کنار ایستاده بودند و نگاه می کردند چه؟ هیچ کاری از دستشان بر نمی آمد؟ آنقدر که همه چیز آن فیلم عجیب بود، حتی به ذهنم رسید شاید نمایشی، چیزی است. و از کجا که چند روز دیگر، یا چند ماه دیگر قاتل راست راست در خیابانها نچرخد و به زندگی اش ادامه ندهد؟؟؟؟ اینروزها همه چیز ممکن است.
یادداشتی که قصد داشتم برای 21 آبانماه، سالروز تولد خودم و نیما یوشیج بزرگ بنویسم، تبدیل شد به غمنامه ای که شاید خودم هم هرگز آنرا نخوانم. ولی به خودم قول می دهم که سال دیگر حتماً مطلب خوبی به همین مناسبت بنویسم.
نظرات ()