گیلگمش

من از شک به یقین می رسم... و گاهی هم نمی رسم.

عشق یعنی...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کم سن و سال بودم که آدامسهای لاو ایز... یا همان، عشق یعنی...، وارد مملکت شد و بخاطر عکس دو کوچولوی نمکین که قهرمانانش بودند، به سرعت تو دل همه جا باز کرد و تبدیل شد به آدامس محبوب همه. تا حدی که بازار آدامس خرسی و آدامسهای محبوب دیگر را مدتی از رونق انداخت. آنقدر که ذهنم یاری می کند، آدامس چاق و کوچکی بود (بی شباهت به قهرمانانش نبود) که درست در وسطش لایۀ دو میلی، صورتی رنگی قرار گرفته بود و آدامس را مثلاً به دو پاره تقسیم می کرد. یادداشتهای روی کاغذ آدامس، همانجا که عکس قهرمانانش وجود داشت انگلیسی بودند و ما نمی توانستیم بخوانیم. آخر هنوز زبان نمی دانستیم. آنوقتها کلاس زبان انگلیسی نه متداول بود و نه اینهمه زیاد که هر کسی به ذوق زبان آموختن، کرور کرور هزینه کند و تمام وقتش را در این قبیل کلاسها بگذراند و اغلب هم هیچ یاد نگیرد و فکر کند که یاد گرفته، چون احتمالاً تنها می تواند سنش را به انگلیسی به یک بی سواد دیگر بگوید. گاهی هم که پدر با مشقت زیاد موفق می شد من و برادرم را مقابل خود بنشاند و بهمان انگلیسی یاد دهد، آنقدر سؤالات بی ربط می پرسیدیم و آنقدر شیطنت می کردیم که پدر کلافه می شد و کلاس را تعطیل می کرد. این بود که عملاً تا دبیرستان چیز زیادی از زبان انگلیسی سرمان نمی شد.

عاشق تصاویر بامزۀ دو کوچولوی نمکین بودیم و هر روز در راه مدرسه تعداد قابل توجهی از آن آدامسها را خریداری می کردیم. بیشتر برای عکسهایش. اگر بذل و بخششی هم در کار بود، که اغلب بود، به این شرط که کاغذ آدمس به خودمان باز پس داده شود صورت می گرفت. زیرا که در دوران بچه گی من، یکی از بازیهای مورد علاقه مان عکس بازی بود. برای همین، خارج از علاقۀ زیادی که به دو کوچولوی لاو ایز داشتیم، برای بازی سه ماه تعطیلیمان باید عکسهای زیادی را جمع آوری می کردیم. اسبابهائی که حالا برای بازی بچه ها وجود دارد، آنزمان حتی در تخیلمان هم نمی گنجید چه رسد به داشتنش. اصلاً نبود و چون نبود ما هم نمیدیدیم که دلمان بخواهد. نسل من، مثل پدر و مادرهایمان با هفت سنگ و الک دولک و گل کوچک و لِی لِی و گرگم به هوا بزرگ شد. در زمان بچه گیهای من عملاً هیچ چیز وجود نداشت. چرا که ما نسل در جنگ رشد یافته ایم. با تمام آمال و آرزوهای عقیم مانده و محقق نشده و احتمالاً صدها کمبود و سر خوردگی مختلف که نسل حالا و بچه های حالا حتی نمی توانند تصورش را کنند چه برسد به درک و باور. همیشه فکر می کنم جنگ، بدترین حادثه ای است که می تواند برای یک ملت اتفاق بیافتد. افسردگی و ترس و اضطرابی که همه گیر بود، حتی به ما بچه ها هم منتقل می شد. ترس از رادیوئی که اغلب برای شنیدن آژیر خطر روشن بود و ترس از اخبار ساعت نه شب تلویزیون که تصاویر خشونت باری را هر شب به خوردمان می داد و ترس از بسیاری دیگر، سبب می شد ما بچه ها تا می توانستیم به بازیهایمان پناه ببریم.

عکسها را در طول سال تحصیلی درون جعبۀ کبریت، از این سوپر کبریتها (که عاشقشان بودم) جا می دادیم و نگهداری می کردیم تا... تابستان. مدل عکس بازی هم اینطوری بود که یکی از عکسها (همان کاغذ توئی آدامس) را روی زمینی مسطح - جائی به غیر از روی فرش - می گذاشتیم، بعد انهنائی به کف دستها می دادیم - شبیه به قاشق- بعد با کف دست محکم روی کاغذ می زدیم. اگر برمی گشت که برنده بودیم و اگر بر نمی گشت نوبت نفر بعدی بود. گاهی اوقات هم بعضی از همبازیها، که جنسشان - با همۀ بچگی - جلب بود، کف دستشان را با بازدم مرطوب می کردند و رو سر کاغذها می زدند. در چنین شرایطی صدی نود کاغذ بر می گشت. بعد هم اگر که اعتراضی صورت می گرفت، جوری خدا را شاهد می گرفتند و چنان قسم می خوردند که راهی جز باور برایمان نمی ماند. اصلاً مگر ملحد باشی که قسم به این قرصی را آنهم به مقدسات باور نکنی. در آخر بازی هم یا از تعداد عکسهایمان کم می شد و یا به تعداد آنها اضافه می شد. مال من اغلب کم می شد چون قسم خوردن بلد نبودم.

ولی شادمانی ما برای گرد آوری عکسهای لاو ایز زیاد دوام نیاورد. روزی، با تعدادی از دوستان هم مسیر، خوش و خرم از خریدن چندین عدد آدامس وارد مدرسه شدیم.  خبر رسید که؛ از فلان کلاس شروع کرده اند و دارند کیفها و جیبها و آستین روپوشها و هزار جای دیگر را می گردند. کاری بود که هر چند وقت یکبار به طور ناگهانی انجام می شد. اما اینبار منبع خبر آورده بود که محض یافتن آدامسها و عکسهایش است. هیاهوئی بر پا شد. آن ساعت معلمی که سر کلاس بود - از آنهائی که همۀ مدرسه عاشقش بودند - داشت برگۀ امتحانات هفتۀ گذشته را تصیح می کرد. به نظرم عمداً خودش را زد به ندیدن که نبیند ما چطور به صرافت پنهان کردن مدارک جرم افتادیم. در عرض پنج دقیقه، داشتن چیزی که تا آن لحظه بزرگترین عشقمان بود، تبدیل شده بود به مدرک جرمی حسابی که هیچ بعید نبود بابتش چند روز هم از مدرسه اخراج شویم. همکاری ای که آنروز بین بچه های کلاس صورت گرفت - که تازه همه مان هم با هم جور نبودیم و بسیار طبیعی بود که در آن سن و سال ریا کاری بلد نباشیم تا تو روی هم بخندیم و پشت سر هم، برای هم بزنیم - چیزی که امروز بهش می گویند مردم داری. یعنی تو در حالی که دلت می خواهد سر به تن طرف مقابلت نباشد، با او خوش رفتاری می کنی تا طرف نرود و پشت سرت مزخرف نگوید، که دست بر قضا همیشه هم می گوید- خیلی خاطره انگیز بود. وحشتزده و نگران هم از بابت مجرم شناخته شدن و هم از بابت (بیشتر بابت) گرفتن عکسهایمان، در عرض دو دقیقه، تمام آدامسها به همراه عکسهای آنها (عادت کردم بگویم عکس) در دستان بچه درس نخوانهای آخر کلاس بود. همانهائی که بلد بودند چیزهای پنهان کردنی را جوری پنهان کنند که عقل هیچ کس، حتی فالانژهای کلاس هم به آن نرسد. من می دانستم کجا پنهان می کنند. درست زیر نیمکت ردیف آخر، جائی که هیچکس نمی دید، جز بابای مدرسه- که همۀ سوراخ سنبه ها را نظافت می کرد – زیر یکی از کاشیها که لق بود یا لق اش کرده بودند و به راحتی در می آمد، به اندازۀ پنج سانتیمتر فضای خالی وجود داشت که می شد چیزهائی را که آوردنشان به مدرسه مجاز نبود را برای مدتی در آن پنهان کرد. اینجوری بود که در کلاس ما – که به بدترین مشهور بود- نه مجرمی پیدا شد و نه عکسی از دست رفت. گر چه آنقدر عاقل بودیم که تمام عکسهایمان را به مدرسه نبریم و فقط آن تعدادی را که همان روز از بقالی توی مسیرمان خریده بودیم را مخفی کردیم که تماماً بعد از آزاد شدن از مدرسه بهمان مسترد شد.

مسرور از پیروزی و دور زدن اولیای مدرسه به خانه هایمان رفتیم. ولی گوئی آنروز موضوع مهمی بهمان گوشزد شده باشد – موضوعی که در آن چند ماه ازش غافل بودیم – افتادیم به دنبال پیدا کردن معانی جملات نوشته شده در عکسهای لاو ایز. حالا و با دیدن صرافت آنروز آنها، دیگر جمع کردن عکسها نبود که مهم بود. انگیزه برای دانستن مفهوم آن یادداشتها بود که در ما قوت می گرفت و ما را بر آن می داشت تا کلمه به کلمۀ آن را جستجو کنیم. کامپیوتر و اینترنت باز هم از آن چیزهائی بود که در تخیلمان نمی گنجید. اینکه بروی و با زدن چند دکمه و چند بار کلیک وارد فضائی شوی که، در آن اطلاعاتی دربارۀ همه چیز، از شیر مرغ گرفته تا جون آدمیزاد، یافت شود در کودکیهای ما چیزی بود شبیه به فیلمهای تخیلی هالیوودی. حتی از آنها هم تخیلی تر. بنابراین به دیکشنری روی آوردیم که دست بر قضا طریقۀ استفاده از آنرا هم نمی دانستیم. با همۀ این تفاسیر تلاشمان را می کردیم. گر چه که هر چه تلاش می کردیم نمی توانستیم مفهوم درستی از آن جملات پیدا کنیم. از کسانی هم که زبان بلد بودند نمی توانستیم کمک بگیریم. چون این عمل کلاً تبدیل به عملی ممنوعه شده بود که تنها راهش تحقیق بود.

چندی بعد، آدامسها نخست کمیاب و بعد نایاب شدند. تنها یک زیر پله را می شناختیم – جائی که برخی از دختر مدرسه ای ها از آنجا عکس هنرپیشه های هندی را می خریدند – که هنوز آدامس لاو ایز می فروخت. صاحب زیر پله در حالی که تمام حواسش به خیابان بود، از زیر چندین جعبۀ پفک نمکی در گوشۀ مغازۀ باریک و کم عمقش، تعدادی آدامس لاو ایز برایمان بیرون می کشید وما مجبور بودیم یک چیزهای بیخودی هم به همراه آدامسها بخریم چون در غیر اینصورت از آدامس محبوبمان خبری نبود.

تحقیقات و یواشکی آدامس خریدنهای ما زیاد به طول نیانجامید. چون در کوتاه مدتی بعد از آن روزِ تفتیش دانش آموزان به سبک قاچاقچیان حرفه ای، به برخی از معلمین دیکته کردند که تا می توانند پشت سر این آدامس بد بگویند و آنها هم که استاد داستان سرائی پشت سر این و آن بودند – به عنوان مثال، در چهارده سالگی آنقدر از دبیر دینی و قرآن در بارۀ فروغ فرخزاد و احمد شاملو بد شنیدم که تا چند سال می ترسیدم جائی اسمی ازشان ببرم –  آ برایمان موعظه کردند که در آن کاغذها(عکسها) حرفها و مفاهیم رکیکی نهفته است و استکبار در پی ضربه زدن به ذهن جوانان و نوجوانان پاک و چشم و گوش بستۀ ما است و... که ما دیگر نه جرأتش را داشتیم و نه اصلاً رویمان می شد که برویم و دنبال آدامسها بگردیم چه برسد به اینکه از کسی یا کسانی دربارۀ نوشته های آن سؤال بپرسیم. تازه دیگر دست از تحقیق شخصی هم کشیدیم و از ترسمان تمام عکسهای گردآوری شده را در جوی آب ریختیم تا مبادا کسی آنها را پیدا کند و سبب آبروریزیمان شود. تازه آنقدر میزان شستشوی مغزی بالا بود که چیزی نمانده بود برویم و زیر پله را هم لو بدهیم. از آن به بعد خودمان هم در پراکنده سازی شایعات پیرامون آن دو کوچولوی بی تربیت که همیشۀ خدا هم عریان بودند، سهم بزرگی را عهده دار شدیم. اگر دست کسی می دیدیم ارشادش می کردیم که دست از سر این دو منحرف که کاری جز به یغما بردن فرهنگ و ادب و هنر و... مان ندارند بر دارد.

پنج سال قبل، موضوع لاو ایز...، در ذهنم پا سست کرده بود که با دوستی آشنا شدم. دوستی که بعدها پی بردم مثل خودم عاشق قهرمانان کوچوی لاو ایز بوده است. مدتی بعد از آشنائی، روزی، که در پارکی قدم می زدیم، آن دوست بسته ای روزنامه پیچ شده به دستم داد و هزار بار تأکید کرد که حتماً حتماً آن را در خانه باز کنم. چه حسی می توانید داشته باشید وقتی کسی به شما بسته ای مکعبی شکل می دهد که آن را به طرز بسیار با سلیقه ای لای نیم ورق روزنامه کادو پیچ کرده است؟ و این در حالیست که شما حسابی روی شعور و شخصیت طرف حساب باز کرده اید و او هم حسابی روی شعور و شخصیت شما حساب بازکرده است. خوب طبیعی است که من سعی می کردم ادای آدمی را در بیاوردم که عاشق پارک و قدم زدن و هوای پاکیزه است و حسابی از زیبائی پارک در فصل پائیز به هیجان آمده و دلش می خواهد برای چنین چیزی هزار بار جان بدهد، در حالی که تمام هوش و حواسم پی آن بستۀ لعنتی بود.

بعد از دو ساهت و نیم که از شر پارک گردی و پیاده روی خلاص شدم، جلوی خانه چنان از اتومبیل دوستم پائین پریدم که چیزی نمانده بود خداحافظ گفتن هم یادم برود. کلیدم را که از پیش آماده کرده بودم، در قفل در چرخاندم. ده ثانیه هم برایم ده ثانیه بود و دیگر نمی توانستم منتظر بمانم تا مامان دوان دوان خودش را به آیفون برساند و تکمۀ در بازکن را فشار دهد و در باز شود و احتمالاً مثل صدی نود مواقع زنجیر، پشت در گیر کند و مجبور شوم در را یک بار کامل باز کنم و ببندم و باز گیرش رها نشود و باز مجبور شوم زنجیر را محکم و با تمام قدرت بکشم تا نهایتاً زبانۀ در آزاد شود تا بالاخره بتوانم در راببندم. تازه اینها همه در حالی بود که مامان خانه باشد. اگر نبود که تمام کارها دو برابر می شد و این یعنی زمان اضافه. پله ها را به نظرم سه تا یکی بالا رفتم. اگر چه که مجبور شدم مدتی پشت در آپارتمان منتظر بمانم. چون اگر کلید دیگری از آنطرف در، درون سوراخ کلید باشد محال است بتوانی از طرف دیگر در را باز کنی. در که باز شد مادرم از دیدن شتاب من نگاهی تعجب آمیز اول به من و بعد به پشت سرم انداخت و وقتی خیالش از بابت خل بازی جدیدم آسوده شد به ادامۀ خانه داری اش پرداخت.

روزنامه به دقت چسبکاری شده بود. چیزی که شگفتی و کنجکاوی مرا بیشتر می کرد، خل و چل بازی دوستم بود. کادو کردن چیزی که نمی دانستم چه بود با روزنامه، آنهم از نوع زردش که می دانستم هیچوقت نمی خواند، در آن مقطع از آشنائی بسیار کنجکاوی برانگیز بود. نهایتاً بمب دست ساز باز شد. نگران و متحیر، زل زدم به پنج، شش کتاب کوچک – اندازۀ دفترچه یادداشت – که روی هر جلدش تصویری از دو کوچولوی محبوب و مستهجن من بود. وقتی از شوک بیرون آمدم، آنی تصمیم گرفتم به دوستم زنگ بزنم و هر چه به دهانم می آید به او بگویم و تلفن را قطع کنم و بعد تمام کتابها را بریزم توی سطل زباله. اما به سرعت راه دیگری به ذهنم رسید که به امتحانش می ارزید و آن این بود که بجای برخورد خشن، بنشینم و کتابها را تورقی کنم و ببینم کی به کیست و دنیا دست کیست. راه دوم به نظرم عاقلانه تر رسید. برای همین یکی از کتابها را برداشتم و ورق زدم. مقدمۀ مترجم مهم نبود، به بیوگرافی نویسنده، یا کاریکاتوریست رسیدم. کیم کازالی، دختر کم روئی که از فرط خجالتی بودن، نمی توانست احساساتش را به نامزدش بروز دهد، هر روز برای او تصاویری از خودشان دو تا می کشید و در زیر تصاویر یادداشتهای کوتاهی می نوشت و آنها را در جیب کت یا زیر بالش روبرتو، نامزدش می گذاشت و با این شیوه احساسش را به او نشان می داد. نامزدش – که در نوع خودش بی نظیر است – تمام یادداشتهای کیم را نگه می داشت. این یادداشتها در سال 1970 برای نخستین بار در لوس آنجلس تایمز و بعدها در روزنامه های بیش از 50 کشور جهان نیز منتشر شد. مجموعه عشق یعنی...، به 27 زبان ترجمه شده و یکی از پر طرفدار ترین و مردمی ترین مجموعه های کاریکاتور جهان است.

بعد از خواندن مقدمه و بر اساس ذهنیتی که از پیش داشتم، فکر کردم دنیا چقدر به ابتذال کشیده شده و ما خبر نداریم. با اینحال دست از خواندن نکشیدم. خواندن بیش از پانصد یادداشت به نظر بسیار کسالت بار و خسته کننده می آید، آنهم در کمتر از چند ساعت. ولی اینها یادداشتهای معمولی نبودند. ساده ترین روایتی بود که تا آنروز از عشق می خواندم. می خواندم و غرق در لذت می شدم.

گرچه که دیگر آن کتابها را در هیچ کتابفروشی ای ندیم ولی من هنوز آنها را دارم و گاهی نگاهی بهشان می اندازم و همچنان مجذوبشان هستم.

برخی از یادداشتها:

عشق یعنی... باز هم اونو ببخشی.

عشق یعنی... دلشو نشکنی.

عشق یعنی... بوی با دوام عطرش.

عشق یعنی... وقتی بهش فکر می کنی بری تو عالم رؤیا.

عشق یعنی... باهاش مثل مایملک خودت رفتار نکنی.

عشق یعنی... انگشتای پاشو ماساژ بدی.

عشق یعنی... به خاطرش خودتو به خطر بندازی.

عشق یعنی... ساعت شماری برای دیدن او.

عشق یعنی... خود را دو بچه احساس کردن.

عشق یعنی... کنار آمدن با تقصیرات دیگران.

عشق یعنی... هیچ چیز را از هم پنهان نکنید.

عشق یعنی... خیالت راحت باشه که دلت رو به دست کی سپردی.

و... صدها یادداشت سادۀ دیگر که از فرط سادگی دیوانه شان می شوی.

  
نویسنده : فرانک حیدریان ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩
تگ ها : love is ، عشق یعنی